11/30/2002
نامه :خانم جان (مادر بزرگم )هروقت داستان كشف حجاب زوركي را مي گفت اشك اش در مي آمد و بلافاصله دايي ام يعني پسرش را دعا ميكرد كه خير ببيند الهي . براي ام بارها تعريف كرده بود اين داستان را . ميگفت :
حامله بودم . تازه وارد ۹ ماه شده بودم كه آن روز آقاجان ات ( پدر بزرگم ) آمد خانه . مثل برج زهر مار . اخم ها زير چانه . بهش گفتم محمد آقا چي شده ؟ جوابم را نداد . گفتم دكانت آتش گرفته كه اين طوري غم ات گرفته ؟ گفت كاش دكانم آتش گرفته بود و سكوت كرد . حسابي ترسيدم . ۳ تا بچه داشتيم اين همه سال زندگي كرده بوديم هرگز اينطوري بيچاره و غم زده نديده بودمش . هول و ولا داشتم . ديگر طا قت نياورد و گفت كه از اداره امنيه كاغذ فرستادند براي همه كاسب ها و معتمدين شهر كه رضاشاه قرار است تا دوهفته ديگر بيايد اين جا و چون انزلي را آباد كرده و بلوار و تشكيلات ساخته و اسمش را گذاشته بندر پهلوي و قصر شاه هم ساخته مي خواهد بيايد و بايد تمام اصناف و معتمدين هم با زن هاي شان دور ميدان بايستند و چون تهران كشف حجاب كرده اين جا هم همه زن ها بايد بي حجاب باشند . و اگر كسي حاضر نباشد دودمانش را به باد مي دهد رفتيم .پيش آسيد هاشم پيشنماز . ديديم براي او هم از اين كاغذ رسيده . سيد اولاد پيغمبر از ناراحتي اشك هاش از ريش اش مي چكيد ... خانم جان مي گفت نمي داني چه حالي داشتم . كارم شده بود روز و شب اشك ريختن . اصلا نمي توانستم به غذا دست بزنم . گلويم گرفته بود . نماز مي خواندم و از خدا مي خواستم كه مرا بكشد ولي دچار بي آبرويي ام نكند . گفتم محمد آقا زرد چوبه آب مي كنم مي مالم به سر و رويم . حكيم خبر كن بيايد بنويسد كه مريض ام و نمي توانم بروم . گفت نمي شود . آسيد هاشم هم كه از دكتر استدعا كرد برايش كاغذ بدهد گفت آسيد هاشم مرا با رضاشاه در نينداز دودمان مرا به باد مي دهد ... يك روز مانده بود به آمدن رضا شاه ما زن هاي محترم شهر عزا گرفته بوديم . همه داده بودند مانتوي بلند دوخته بودند و كلاه لبه دار بلند كه يك جوري سر و صورت شان پوشيده بماند . آقاجان ات كه آن روز براي من كلاه و مانتو را آورد انگار كفني ام را بياورد از گريه به حال غش و ضعف افتادم سكسكه ام گرفته بود نيمه هاي شب بود كه درد گرفتم . چه دردي . بچه چهارمم بود ولي انگار طفل معصوم را آتش گرفته باشد فشار مي آورد .آقاجان ات را صدا زدم . گفتم برو دنبال قابله بچه دارد مي آيد . گفت مگر وقت اش هست گفتم نه هنوز ۸ ماه و نيم ام نشده . بچه ام اگر به دنيا بيايد مي ميرد . ولي درد و فشارم زياد است . ... هنوز اذان صبح را نخوانده علي آقا به دنيا آمد . زنده و سلامت . فقط بچه ام پوست و استخوان شده بود از ۲ هفته گريه كردن ها و غذا نخوردن هاي من .خدا علي علي هاي مرا شنيده بود . اولين پسرم آبروي مرا حفظ كرده بود آقاجان همان صبح رفت اداره سجل احوال نام اش را گذاشت قربانعلي و از همان ساعت هم به همه گفت بايد صداي اش كنيد علي آقا .آقاجان با سجل بچه رفته بود ميدان و نشان اش داده بود به رييس امنيه . فردا مامور فرستادند و آقاجان بچه قنداقي را نشان اش داد .
اين كارش ظلم بود رضا شاه . دستور داده بود آجان ها چادر را از سر زن ها بكشند و ببرندشان امنيه . زن ها هم ديگر از خانه بيرون نيامدند . از فرداي اش كار عمله بنا ها گرفته بود . همه در خانه شان حمام سر خانه درست كردند . فقط بيچاره آسيد زليخا قابله كه مجبور بود برود زن ها را بزاياند شال و كلاه سرش مي كرد و از خانه بيرون مي آمد . وقتي تبعيد شد همه گفتيم چوب خدا صدا ندارد . دوباره با چادر آمديم بيرون
.

از آمريكا بهش تلفن كردم . دلش برايم تنگ شده بود و او بيشتر با بغض گفت نمي آيي ببينمت ؟ گفتم نه . به همان دليل كه شما از خانه بيرون نيامديد . كشف حجاب يادتان هست ؟ من اين حجاب زوركي را همان اندازه بد مي دانم . با بغض گفت : خدا ديوان شان را خراب كند كه يا كشتند بچه هاي مان را و يا آواره شان كردند .من ديدن خانم جانم را كه بيشتر از مادر دوست داشتم بايد به گور ببرم . هفده سال پيش فوت كرد
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا