Tuesday, September 22, 2009
خدا به خير كند

ملت شعار مي‌دادند " دانشگاه‌ها وا بشه ايران قيامت مي‌شه" اما به نظرم دانشگاه‌ها را بي‌خيال، بچسبيد به مدارس. خدا به داد خودم و عيال برسد .بامدادك امسال مي‌رود كلاس دوم دبستان .پارسال كه اول دبستان بود و كوچك‌تر و رييس جمهوررجايي‌وارمندناك هم اين در اين مقياس نجومي گلاب نزده بود شصت بار ما را به دفتر مدرسه خواسته بودند. امسال كه جاي خود دارد.بامدادك از بالاي پشت‌بام فرياد مرگ بر ديكتاتور سر داده است و حسابي چشم و گوشش هم باز شده است. پارسال وسط كلاس بلند شده بود و از خانم معلم‌شان اجازه گرفته بود كه ضرب‌المثلي بگويد.معلم بيچاره و از همه جا بي‌خبر هم اجازه داده بود.اما بامدادك شروع كرد كه بگويد" يك روز احمدي‌نژاد..." خانم معلم گفت "بشين بشين". فردايش هم اعيال را به مدرسه خواستند.از خودش پرسيدم كدام شاهكار رييس جمهور رجايي‌وارمندناك را مي‌خواسته تعريف كند.گفت همان كه رفته بود شاليزارهاي شمال و زنان دروگر انگشت دست‌شان را بريدند.
چندي پيش هم ديدم دارد با تلفن صحبت مي‌كند و بعد از چنددقيقه گوشي را گذاشت و رفت توي كمد قايم شد. زنگ زده بود به 118 و از آن‌ها شماره‌ي ميرحسين موسوي را خواسته بود.طرف هم گفته بود گوشي را بگذار وگرنه 110 را مي‌فرستم در خانه‌تان.
بارانك هم دست كمي از بامدادك ندارد و به احتمال زياد مهد كودك را خس و خاشاكي مي‌كند.جاي‌تان خالي چندي پيش رفته بوديم غارعلي‌صدر همدان.سوار قايق كه شديم در ميان انبوه گردش‌گران داد مي‌زدند"نترسيد نترسيد ما همه با هم هستيم".خلاصه خدا به خير كند سال تحصيلي امسال را.
Saturday, September 19, 2009
روز قدس سابق

يكي از خنده‌دارترين شعارهاي راه‌پيمايي روز قدس سابق خطاب به مقام معظم رهبري بود. هر كه بشنود خنده‌اش مي‌گيرد.اي رهبر فرزانه خميني چشم به راهه. نمي‌دانم سر تخت‌طاووس كدام شيرپاك خورده‌اي اين شعار را انداخت در دهان ملتي كه نمازنخوانده از محل نماز جمعه‌ي روز قدس برمي‌گشت. از همين جا شد كه شعارها تندتر شد برادران موتور سوار ناجا،همان‌ها كه شكل آدم آهني‌اند و همچنين برادران موتور سوار بسيجي ديگر طاقت نياوردند و شروع كردند به حمله . تير اندازي هوايي و پرتاب گاز اشك‌آور. تا پيش از اين مثل بچه‌ي آدم راه خودمان را مي‌رفتيم و شعار خودمان را مي‌داديم.البته رفتارهاي خنده‌دار كه زياد بود. يكي از هواداران چادرچاقچوري رييس جمهور رجايي‌وارمندناك جلوي خودم را گرفت و چشم در چشم شروع كرد به نهي از منكر و امر به معروف. مي‌گفت پسر جان دين‌ات را به باد داده‌اي.حسابي خنده‌ام گرفته بود. داشتيم بر‌گشتيم و طرف مي‌گفت نماز آن‌ور است چرا برعكس مي‌رويد.ولي آن شعار خنده‌دار بود كه كار دست‌مان داد و آواره‌ي كوچه پس كوچه‌هاي تخت‌طاووس شديم.اگر صداي زنانه‌اي را از پشت آيفون آپارتماني نشنيده بوديم كه مي‌گفت "در را باز كردم بياييد داخل"، كلك‌مان كنده بود.5 نفر بوديم.داخل كه شديم خانمي چادري با پارچ آب و ليواني به استقبال‌مان آمد.سه نفرمان روزه بودند و من و جوانكي كه بعد فهميدم بچه‌ي نظام‌آباد است دستش را كوتاه نكرديم. تمامي اهالي ساختمان به زيارت‌مان آمدند انگار امام‌زاده‌ايم.نيم‌ساعتي مهمان‌شان بوديم. بعدي يكي يكي رفتيم بيرون. با جوانك نظام‌آبادي هم مسير بودم. مثل من فكر مي‌كرد جنبش سبز جنبش طبقه‌ي متوسط است. تا فرودستان به ميدان نيايند آبي گرم نمي‌شود. باز هم مثل من فكر مي‌كرد كه جيب رييس جمهور رجايي‌وارمندناك خالي شده است مدت چنداني نمي‌تواند به فرودستان رشوه‌هاي بخور نمير بدهد.

Sunday, July 5, 2009
لاين منو پس بدين

مسعود خان بهنود پيش از انتخابات پرفروغ اخير در مقاله‏اي به ملت در صحنه‏ي تهران هشدار داده بود كه اگر مي‏خواهيد گذراندن تعطيلات آخر هفته در اوشان فشم را از دست ندهيد در انتخابات شركت كنيد ولي به مخالفان رييس جمهور رجايي‏وارمندناك راي بدهيد. بر همين اساس وقتي عيال تحت فشار بارانك و بامدادك پيشنهاد كرد كه براي هواخوري سري به اوشان فشم بزنيم از سر كنجكاوي پذيرفتم كنجكاوي اين كه ببينم در دوران دوم رياست جمهوري رييس جمهور رجايي‏وارمندناك اوشان فشم كن فيكون شده است يا همچنان برقرار است. بند و بساط طبيعت‏گردي را درون صندوق عقب چپاندم و داشتم در را مي‏بستم كه بامدادك خنده‏كنان نوشته‏اي روي شيشه عقب ماشين را نشانم داد .شير پاك خورده‏اي روي شيشه‏ي خاكي ماشين نوشته بود شايد اين جمعه بشويد.ياد يكي از آخرين پيامك‏هاي پيش از انتخابات افتادم كه در باره‏ي رييس جمهور رجايي‏وارمندناك بود." شايد اين جمعه برود".خلاصه با سلام و صلوات و گذر از گردنه‏هاي پرفراز و نشيب رسيديم به مقصد . از آفتاب سوختگي و دردسر راضي كردن بامدادك و بارانك به بازگشت به تهران در نزديك‏هاي غروب كه بگذريم طبيعت‏گردي بدي نبود.كنجكاوي من هم برطرف شد.پيش‏بيني مسعود خان بهنود نادرست نادرست بود. اوشان فشم سرجايش كه بود هيچ ياد آور شيخ اصلاحات هم بود.گروهي از دختران و پسران جوان نزديكي ما با ضبط كت و كلفتي كه باندهاي كت و كلفتي هم داشت آلبوم كامل ساسي مانكن را مرور كردند و چنان هم مي‏رقصيدند كه هم جاي شيخ اصلاحات خالي بود هم جاي گشت‏هاي ارشاد رييس جمهور رجايي‏وارمندناك.برگشتني هم چنان راه‏بنداني شده بود كه بيا و ببين.راه به راه هم جواناني را مي‏ديديم كه سرهاي‏شان را از ماشين‏هاي گير كرده در راه‏بندان بيرون مي‏آوردند و داد مي‏زدند "لاين منو پس بدين"

Sunday, June 21, 2009
خودكامه‏ي خجالتي

در تهران در عمل حكومت نظامي برقرار كرده‏اند اما خجالت مي‏كشند به طور رسمي اعلام كنند.ديروز درخيابان‏هاي اصلي با كاميون‏هاي نظامي نيرو پياده مي‏كردند ولي همچنان خجالت مي‏كشند.نمي‏دانم شايد اين خجالتي بودن در مذهب‏شان ريشه داشته باشد مثل هنگامي كه با زنان حرف مي‏زنند به جاي آن كه به صورت طرف نگاه كنند به شكم طرف نگاه مي‏كنند.حتي برادران بسيجي همچنان خجالت‏كشان مردم را كتك مي‏زنند.ديروز بسيجي چهارده پانزده ساله‏اي زن ميان‏سالي را روي زمين مي‏كشيد.خواهر عيال رفته بود جلوي‏اش و داد مي‏زد تو مگر خواهر و مادر نداري.بسيجي بيچاره به شدت دچار خجالت شد و طعمه‏اش را رها كرد و با چماق افتاد به دنبال يكي ديگر از دشمنان ولايت فقيه.هر چه اين طرفي‏ها خجالتي هستند آن طرفي‏ها شرم را خورده اند و يك آب هم روي آن.مردم بسيجي ‏ها را كه مي گيرند و پس از آن كه لباس‏هاي مقدس‏شان را در مي‏آورند لخت مادرزاد در خيابان رها مي‏كند. انگار نبرد حق و باطل تبديل شده است به نبرد خجالت‏كش‏ها و خجالت‏نكش‏ها.
پيشنهاد من به آقا اين است كه همانند سلف ارتحال كرده‏اش جام زهر را بالا بكشد و حكومت نظامي اعلام كند.گور باباي خجالت و مشروعيت نظام.خدا بزرگ است.
Wednesday, June 17, 2009
پيشنهاد
به به !حضرات ياهو را هم مسدود كرده‏اند مصلحت اسلام و مسلمين چه كارها كه نمي‏كند.بن بستي را كه پيش آمده فقط امام زمان شايد بتواند برطرف كند كه شايد اين جمعه بيايد و شايد هم نيايد.جمعه‏ي بعد هم فايده ندارد.پيشنهاد من اين است كه نيروهاي القاعده رييس جمهور رجايي‏وارمندناك را شهيد كنند و بعد هم خياباني يا ميدان را به اسم شهيد احمدي‏نژاد بكنند و خلاص.به هرحال شربت شهادت خيلي بهتر از داروي نظافت است.
امروز تجمع مردم ميدان هفت تير است.خدا به خير كناد
Tuesday, June 16, 2009
ما گوسفند نيستيم

آن چه در راه پيمايي ديروزنمايان بود حضور كهن‏سالان و ميان سالاني بود كه مشخص بود تجربه‏ي سازماندهي راه‏پيمايي در سال‏هاي انقلاب را پشت سر دارند.ديروز هم حسابي سرگرم سازماندهي بودند.اما از همه جالب‏تر پيرمردي بود كه رفته بود روي بلندي و كاغذ بلندي را جلوي خودش گرفت كه روي آن به خط خوش نوشته بود"من گوسفند نيستم".جوان هايي كه از كنارش مي‏گذشتند سربه سرش مي‏گذاشتند و مي‏گفتند پدرجان كاغذرا كنار بزن ببينيم راست مي‏گي!!
چاره‏اي نداشت جز آن كه لبخند بزند.جوان‏هايي اكنون در خيابان‏هاهستند مثل سال ‏هاي انقلاب جدي و خشك نيستند.دست مي‏زند،شوخي مي‏كنند و جوك مي‏گويند.هواي تهران اين روزها نفس كشيدن دارد
Tuesday, June 2, 2009
يادداشت محمد يعقوبي خطاب به عبدالكريم سروش
خوبي ايام انتخابات اين است كه حضرات با هم بگو و مگو مي كنند و بحثي به راه مي‏افتد از جمله بحث سروش و دولت‏آبادي.گروهي هم در جانب‏داري از يك سوي بحث پا به ميدان مي‏گذارند مانند محمد يعقوبي نمايش‏نامه نويس و كارگردان هم‏ولايتي ما كه به دفاع از دولت‏آبادي برخاسته است و پوست سروش را كنده است .يادداشتش را بخوانيد

من خشمگینم

این یادداشت را صبح روز پنج‌م خرداد نوشتم و واکنشی است به ماجرای سروش و دولت‌آبادی. شاید به‌تر باشد اول حرف‌های دولت‌آبادی و سروش را به ترتیب با کلیک روی دو عبارت زیر بخوانید

انتقاد شدیداللحن دولت آبادی از سروش

30 سال در غار خفته ای و ناگهان بی خواب شده ای!

یادداشت‌م را در آغاز دادم به روزنامه‌ی اعتماد که گفتند صلاح نیست چاپ کنند و با همین استدلال روزنامه‌ی صدای عدالت هم حاضر نشد چاپ کند. دست‌اندرکاران روزنامه‌ی حیات نو قاطعانه گفتند چاپش می‌کنند. پنج‌شنبه چون تعطیل بود قرار شد شنبه در صفحه‌ی آخر آن روزنامه چاپ کنند. از من خواستند اگر به روزنامه‌های دیگر هم داده‌ام به آنان بگویم چاپ‌ش نکنند. من پس از نه شنیدن از روزنامه‌‌های اعتماد و صدای عدالت به روزنامه‌ی کلمه‌ی سبز که از من مدتی بود مطلب می‌خواست زنگ زده بودم و گفته بودم اگر می‌خواهند برای‌شان بنویسم اول باید این یادداشت را چاپ کنند. چهارشنبه به خاطر حیات نو به دست اندرکاران روزنامه‌ی کلمه‌ی سبز زنگ زدم و گفتم از چاپ این یادداشت خودداری کنند و نشستم یادداشتی درباره‌ی ممیزی برای‌شان نوشتم که جبران کرده باشم. صبح روز شنبه 9 خرداد که قرار بود این یادداشت در حیات نو چاپ شود از آن روزنامه زنگ زدند و گفتند در جلسه‌ی شب قبل‌ش به این نتیجه رسیدند صلاح نیست چاپ شود. کارد به من می‌زدید خون نمی‌آمد. باورم نمی‌شد روزنامه‌های اصلاح طلب فحش‌های سروش به دولت‌آبادی را چاپ کرده‌اند حالا می‌گویند صلاح نیست به این ماجرا دامن زده شود. درود بر خانم ندا آل طیب که این روزها خیلی پی‌گیر چاپ این یادداشت شد و سرانجام به یاری و پی‌گیری او این یادداشت در خبرگزاری ایلنا چاپ شد. و درود بر علی‌رضا سعیدی. او تنها کسی بود که ده دقیقه پس از شنیدن ماجرا همان صبح شنبه 9 خردادماه این یاداشت را در ایلنا منتشر کرد.

من خشمگینم

من خشمگینم پس می‌نویسم. خشمگینم از آزرده شدن خاطر عزیزی که با نوشته‌هایش زندگی کرده‌ام. پس به پاس خلوت‌های خوشی که با نوشته‌های ماندگار او داشتم با خود گفتم چه باک اگر این یادداشت حرف‌های آدم جویای نامی دانسته شود که فرصت را برای جلوه‌گری غنیمت شمرده است. چه باک اگر هر برچسب ناشایستی به نگارنده‌ی این متن نسبت داده شود چون کسی را خطاب کرده است که هواداران سینه‌چاکی دارد. من خشمگینم پس می‌نویسم. و پنهان نمی‌کنم که حالا خوشم که سکوت نکردم که نوشتم تا ادای دینی کنم به مردی که تاکنون حتی یک کلمه با او رودررو سخن نگفته‌ام اما او با نوشته‌های خود بارها با من با بسیار کسان سخن گفته است، و تا روزی که زبان پارسی پابرجاست او با نوشته‌های فروتن خود با مردمان این دیار سخن خواهد گفت، نویسنده‌ی جای خالی سلوچ، کلیدر و...

این نوشته حاصل آزردگی و خشم است و خشمگین آزرده‌ای چون من را راهی جز نوشتن نیست. می‌نویسم تا خود را آرام کنم و هر کسی را که مانند من از خواندن حرف‌های حجت‌الاسلام عبدالکریم سروش خطاب به محمود دولت‌آبادی آزرده شده است. روان‌شناسی می‌گوید اگر خشم‌گینی خشم خود را پنهان نکن و من خشمگینم. خشمگین از این که زمانه‌ی نادخ را ببین! کسی کاکارستمانه در پاسخ به حرف‌های محمود دولت آبادی درباره‌ی انقلاب فرهنگی و به بهانه‌ی غلط گرفتن از او که " شورا" نبود و "ستاد" بود و از این قبیل سفسطه‌‌‌ها اصل بحث را لوث می‌کند، به هویت، اصالت و نام‌داری محمود دولت‌آبادی می‌تازد، خود را به نادانی می‌زند و شعر بزرگان ادب پارسی را بی‌ادبانه در سخن خود به کار می‌گیرد و از شعر خنجری می‌سازد برای شکافتن پهلوی پهلوانی همان‌گونه که کاکا رستم پهلوی داش آکل را شکافت. و حالا شاید باید او را گفت کاکا رستم کیست که شاید نداند همچنان که انگار نمی‌دانست محمود دولت‌آبادی کیست. پس بداند که کاکا رستم یکی از آدم‌های پلشت داستانی است از صادق هدایت. و اما شاید حجت‌الاسلام ما نداند که صادق هدایت کیست. پس به پاس سخن به یادماندنی مولایش که فرمود هر کس نکته‌ای به او بیاموزد او را بنده‌ی خود کرده است من نکته‌ی دومی به کاکا رستم این روزها بیاموزم. پس بداند که صادق هدایت نویسنده‌ی پارسی زبان بزرگی است و تا زبان پارسی پابرجاست صادق هدایت پابرجا خواهد بود همچنان که محمود دولت‌آبادی با نوشته‌هایش. او با جمله‌‌ی "دولت آبادی کیست" نشان داد هنوز همان آدم بالیده در دهه‌ی تاریک 60 است، نشان داد هنوز همان‌‌گونه می‌اندیشد (می‌اندیشد؟) که که در آن دهه‌ی تاریک در ستاد انقلاب فرهنگی می‌اندیشید (می‌اندیشید؟). او نشان داد هنوز هم شان بزرگان را انکار می‌کند پس چرا مدارا با او که باید او را گفت، خشمگینانه هم باید گفت شان محمود دولت آبادی انکارناشدنی ست چونان که شان مولوی روزی‌رسان کاکا رستم امروز ما. و کیست که نداند اگر کاکا رستم امروز ما نام‌دار است از سایه‌ی وجود ادیبی است که روزی کاکا رستمی در دوران خودش پهلویش را می‌شکافت؟ و کیست که نداند نام‌داری مولوی از آفرینش‌گری اوست؟ اما چرا دیگر چندان نامی از کاکا رستم دانای روزگار مولانا نیست؟ زیرا که او کاکا رستمی فقط دانا بود همچنان که نام‌داری کاکا رستم این روزهای ما نیز وابسته به دانسته‌های او ست. شگفتا که اگر دانسته‌ها مایه‌ی فخر است کتاب‌خانه‌های بزرگ جهان حتی کتاب‌خانه‌ی ملی بی‌نوای ما بیش‌تر افتخارآمیز است تا او. پس بداند که مولانا از این رو مایه‌ی فخر زبان پارسی است که می‌آفرید همچنان که محمود دولت آبادی آفرید و می‌آفریند. و تا زبان پارسی پابرجا ست او نیز خواهد بود اما بدان ای تو! نمی‌توان گفت تا زبان پارسی پابرجاست تو نیز خواهی بود. تو خود می‌دانی که تو هستی تا زمانی که...

7-3-88

محمد یعقوبی

Sunday, May 3, 2009
قهركردن خوبه يا بد؟
جناب مهندس موسوي كه چندي است از غار اصحاب كهف بيرون زده است چندي پيش در تالار اجتماعات وزارت كشور(ياد آن نگار به مكتب نرفته و خط ننوشته به خير كه يكهو وزير كشور شد)نمايندگان تمامي احزاب ريز و درشت كشور را فراخواند تا پيش از سخن‏راني جناب ايشان هر چه دل تنگ‏شان مي‏خواهد درخواست كنند.چه فرصتي از اين بهتر،جماعت حزبي هم بي‏درنگ كفش و كلاه كردند و خودشان را رساندند به پاي وعظ حضرت موسوي.ازجمله برادر عزيزمان سحابي از جماعت ملي مذهبي كه بسياري از حضرات اصلاح طلب و ناطلب همان گونه كه در باره‏ي مهدي بازرگان مي‏گفتند در دين‏داري‏شان شكي ندارند ولي بر اين باورند كه در عرصه‏ي سياست بهتر است به سازي كه حضرات مي‏نوازند برقصند و خودشان به فكر نواختن در مطرب‏كده سياست اين مملكت نباشند كه خداي نخواسته جيز مي‏شوند.پيش از آن كه سخن‏راني درفشان جناب موسوي آغاز شود نمايندگان احزاب يكي يكي سخنان خود را گفتند اما نوبت به سحابي بي‏نوا كه رسيد مجري جلسه ندا در داد كه جناب ايشان نبايد سخني براند.از بيرون تالار زنگ زده بودند به جناب مهندس موسوي كه به صلاح ايشان است كه خودش را به ملي مذهبي‏ها نچسباند وگرنه بايد دوباره برگردد به درون غار اصحاب كهف و عهد دقيانوس.جناب سحابي نيز يك بار هم كه در عمرش شده خشمگين مي‏شود و سخن‏راني گهربار مهندس موسوي را نشنيده از سر قهر جلسه را ترك مي‏كند.جالب اين جا است كه چند ساعت بعد كه با جناب مهندس سحابي مصاحبه مي‏كنند دوباره ملت در صحنه به ويژه آن‏هايي را كه قهر كرده‏اند و به تكليف ميهني ديني شان عمل نمي‏كنند دعوت كرده است تا از خر شيطان پياده شوند و بيايند در انتخابات شركت كنند تا مبادا رييس جمهور رجايي‏وار مندناك كه در روستاها چك مسافرتي روي روستايان مي‏ريزد دوباره بر مسند رياست جمهور تكيه بزند.يكي نيست بگويد مرد حسابي تو سر پيري هم از دست حماقت‏ها و شل و ولي حضرات عصباني مي‏شوي چطور انتظار داري كه ملت عصباني نشوند و قهر نكنند.اگر قهر بد است چرا خودت قهر مي‏كني گيرم كه بعد خشم‏ات فرومي‏نشيند و قهر كردن را فراموش مي‏كني. دست كم به ملت بگو با كدام شيره سركه‏ي خنكي خشم‏ات را فرونشانده‏اي بلكه براي آن‏ها هم افاقه كند.

پيامك روز:
شعار ملت در صحنه‏ي كرمان در ديدار با رييس جمهور رجايي‏وارمندناك:دلاور هسته‏اي يه دود بگير خسته‏اي
Saturday, April 11, 2009
تنور سوزان انتخابات
اين جور كه حضرات دارند تنور انتخابات را داغ مي كنند ملت در صحنه جزغاله نشود بايد خدا را سپاس گزار باشد اساسي.اين در حالي است كه رييس جمهور رجايي وار مندناك هنوز عزمش را جزم نكرده است كه پاي در ميدان انتخابات بگذارد.حيوونكي به گمانم بوهايي برده است. در شهر چو افتاده است كه تاريخ مصرفش تمام شده است.شايد هم تاب هماوردي با موسوي را نداشته باشد.به قول اصلاح طلبان ميرحسين.آدم اسم كوچك شيك داشته باشدبه درد همين روزها مي خورد.خاتمي بي نوا از اين موهبت خدادادي برخوردار نبود.تصورش را بكنيد صدايش مي زدند سيد محمد.يا سيد ممد.به هيچ وجه صورت خوشي نداشت.اما ميرحسين لابد اين جور نيست.ملت طناز از هم اكنون نامش را گذاشته اند احمدي نژاد تحت ويندوز.بعضي ها هم مي گويند موميايي 2.خدا از سر تقصيرات شان بگذرد.اما خدا وكيلي اين احمدي نژاد تحت ويندوز يا موميايي 2 يا همان ميرحسين خيلي هم فوت و فن دل بري را مي داند.آمده نيامده مي گويد گشت ارشاد را جمع مي كنم.عيال تا شنيد گفت من به اين راي مي دهم.عمه ي بچه ها در كمال بي نزاكتي گفت كونشو نداري يك.اگر هم بتواني درد ملت بيچاره كه گشت ارشاد نيست كونشو داري نرخ تورم را بيار پايين.پسرخاله ي گرام هم كه دستي در آفرينش هاي هنري دارد گفت به خاطر جمع كردن گشت ارشاد به موسوي راي مي دهد بعد هم در نهايت كلبي مسلكي گفت ببين مي توان عكس بيكيني پوش عيالش را در اينترنت پيدا كني. ترا به خدا تركيب را ببين بيكيني پوش.كجايي فرهنگستان كه ناموس واژگان به باد رفت.
تازه عبدالله نوري و حسن روحاني هم شايد به ميدان بيايند.اين ديگر با استخاره هم نه گمانم بتوان از دست گه گيجه رهايي يافت.خدا به خير كند آخر عاقبت مان را.
سعي داريم در سال اصلاح الگوي مصرف از ميزان كون گشادي بكاهيم تا اوسا كريم چه بخواهد.اين هم از پيامك هاي را يج اين روزها:
*هيچ گوزي در سال جديد وضو را باطل نمي كند(ستاد اصلاح الگوي مصرف آب)
*همه ي مناسبت هاي سال 88از همين الان تبريك و تسليت(ستاد اصلاح الگوي مصرف)
*محمود احمدي نژاد معروف به قدم خير تهديد كرد در صورتي كه ملت ايران در انتخابات به وي راي ندهندهمچنان به حضور خود در ورزشگاه ها و مسابقات ملي ادامه خواهد داد.
Sunday, March 29, 2009
بهارآمده از سيم خاردار گذشته

نوروز مبارك

بازگشت به بالا