1/07/2012
جاسوسان ايران - افشاي شگردهاي وزارت اطلاعات

جاسوسان ايران - افشاي شگردهاي وزارت اطلاعات
برخي از ، ساندي هرالد ٢٢ دسامبر در یك گزارش تحقيقي با عنوان فوق ، نوشته نيل مك آي (Neil Mackay)
شگردهاي وزارت اطلاعات رژیم آخوندي عليه مخالفان و اپوزیسيون این رژیم درخارج آشور را افشا آرده است .
توجه شما را به ترجمه بخشهایي از این مطلب جلب ميكنيم :
روز چهارشنبه برگزاري دادگاه یك سرباز انگليسي بجرم جاسوسي براي رژیم ایران، از نظر افسران اطلاعاتي آمریكا
و انگليس یك شوك نبود. یك منبع اطلاعاتي انگليس گفت : ” ما مي دانيم آه ایراني ها بخصوص در افغانستان و عراق
دور و بر ما مي پلكند.” ، ” از خيلي وقت پيش انتظار چنين واقعه اي مي رفت. ”
هفته گذشته، سرجوخه دانيل جيمز، یك سرباز انگليسي آه نسب ایراني دارد، طبق اقدام امنيت رسمي متهم به دادن
اطلاعات محرمانه به دشمن شد. او دستيار مطمئن و مترجم سپهبد دیوید ریچاردز، فرمانده نيروهاي ناتو در افغانستان
بود. اگر این ادعاها درست باشد، اطلاعات ایران در قلب ارتش انگليس نفوذ آرده است.
درحاليكه این یك راز برملا شده اي مي باشد آه جاسوسان ایران در حال فعاليت هستند و گاها در عراق و همچنين
افغانستان نسبت به آن چشم پوشي مي شود، موضوع مخفي مانده فعاليت عاملين اطلاعاتي ایران در اروپاي غربي و
آمریكا مي باشد. در انگليس، فرانسه، هلند، المان و آمریكا ، اطلاعات ایران یك جنگ پنهایي بي رحمانه اي را عليه
مخالفين ایراني و تبعدیان رژیم مذهبي براي دو دهه براه انداخته. بعد از انقلاب مذهبي ١٩٧٩ ، دهها هزار ایراني از
آشورشان خارج شده و بدنبال پناهندگي در اروپا بودند.
جاسوسان نفوذي دولت انقلابي تهران در بين اين جمعيت تبعيدي، دو هدف دارند ، اول جاسوسي بر عليه سازمان هاي
مخالف و دوم قرار گرفتن در مواضع قدرت در غرب، در زمينه هايي مثل .. مطبوعات و صنايع آه بتواند مورد استفاده
قرار گيرد و روي تعيين سياست دولت ها تاثير بگذارد.
مقداري از مدارك آژانس هاي امنيتي آلمان آه توسط ساندي هرالد مشاهده شده ، افشاء آننده وسعت جاسوسي ایران در
انگليس مي باشد MI اروپاي غربي است. یك گزارش سال ٢٠٠٥ دفتر حفاظت از قانون اساسي آلمان، آه معادل 5
اظهار مي آند: ” وزارت اطلاعات و امنيت ایران چندین [ سيستم ] مراقبت در اروپا دارد آه براي جمع آوري
اطلاعات و فعاليت هاي جاسوسي مي باشد، سرویس اطلاعاتي ایران از شبكه اي از عناصري آه سازمان هاي مخالف
را ترك آرده اند، استفاده مي آند. این عناصر جهت توجيه شدن به ایران دعوت مي شوند. در پروسه این گفتگو ها آنها
تحت فشار قرار مي گيرند.
براي استخدام اين عناصر، وزارت اطلاعات و امنيت ايران با تهديد تلافي جويي عليه خانواده آنها آه در ايران
زندگي مي آنند آنها را تحت فشار رواني قرار مي دهد آنهايي آه به ايران مسافرت نكنند از طريق تلفن از ايران با آنها
تماس گرفته و هدايت مي شوند. ”
سرويس امنيت داخلي هلند مي گويد آه اطلاعات ايران بر عليه مخالفين ” اطلاعات منفي منتشر مي آند ” و ” آوشش
مي آند تا يك تصوير شيطاني ” از پناهندگان ضد تهران ترسيم نمايد تا اپوزيسيون در تبعيد را تضعيف آند. اعضاي
سابق گروهاي مخالف آه توسط اطلاعات ايران جذب شده اند تشويق مي شوند آه انتقاداتي از گروهاي تبعيدي
بنويسند. و همچنين از تهديد و ارعاب و همچنين دادن رشوه براي تبديل آنها به اهداف جاسوسي استفاده مي شود .
يك گزارش امنيتي ديگر آلمان مي گويد آه اطلاعات ايران از سفارت [ ايران ] در برلين بعنوان مرآز فعاليت هاي
جاسوسي استفاده مي آند. فرماندهان اطلاعات از ايران فعاليت ها در اروپا را هدايت مي آنند. اين گزارش اظهار مي
آند آه وقتي استخدام جاسوس از تبعيديان مطرح مي شود،. ” تهران تصميم نهايي را مي گيرد.”
گزارش اطلاعات آلمان همچنين مي گويد آه يك ايراني آه در آلمان زندگي مي آرده ، بخاطر ” فعاليت بعنوان مامور
براي سرويس مخفي ايران ” دستگير شده است. او طبق رهنمودهاي وزارت اطلاعات و ا منيت [ ايران عليه ” ايراني
هايي آه در فرانكفورت زندگي مي آردند ” جاسوسي مي آرد.
اطلاعات آلمان نگران این بود آه جاسوسان ایران یك عمل تروریستي را در خلال بازي هاي جهاني اجرا آنند و سپس
تبعيدیان و مخالفين در اروپا مقصر جلوه داده شوند تا مخالفين خود را بلحاظ بين المللي بي اعتبار آنند.
در استشهاد نامه اي یك جاسوس وزارت اطلاعات و امنيت ایران به دادگاه هاي آمریكا ارائه داد ، جزئيات فعاليت هاي
جاسوسي خود عليه مخالفين و تبعيدیان را افشاء نمود. جمشيد تفرشي گفت : ” من وانمود مي آردم آه مخالف رژیم
ایران هستم، در حاليكه در حقيقت من ماموریت هایي آه توسط وزارت اطلاعات ایران داده مي شد را پيش مي بردم. ”
او مي گوید آه ” فعالانه در توطئه هاي رژیم ایران شرآت مي آرد.” تا نام تبعيدیان را لكه دار آند. این شامل دادن ا
طلاعات غلط به دولت اي خارجي ، از جمله ادعاي اینكه مخالفين از صدام حسين حمایت مي آنند مي شد.
بين سالهاي ١٩٩٥ و ١٩٩٩ ، او براي آاري آه به خاطر آنها انجام داده ، مبلغ ٣٥ هزار دلار از فرماندهان اطلاعات
ایران دریافت آرد. تفرشي مي گوید یكي از جاسوسان بلند پایه اي آه او گزارش خود را با او مي داد ترتيب دهنده حداقل
قتل ١٠٠ مخالف در ایران مي باشد. توسط گردانندگان آار به او گفته شده بود آه تهران معتقد است اگر بتوان مخالفان
را بي اعتبار آرد، دیگر” سازمان ملل، رژیم ایران را محكوم نخواهد آرد.”
تفرشي ادعا آرد آه دیده بان حقوق بشر و عفو بين اللمل و همچنين وزارت امور خارجه آمریكا و آميسيون حقوق بشر
سازمان ملل با دریافت اطلاعات غلط و تبلغات مسموم در مورد تبعيدیان و مخالفين آه توسط اطلاعات ایران [ ارسال
مي شد ] مورد هدف قرار گرفتند.
یك افسر عاليرتبه سيا با ٢٠ سال سابقه مي گوید: ” رژیم ایران عناصر اطلاعاتي و دارایي (Lopez Clare) آلار لوپز
هاي خود را بصورت خيلي پيچيده براي نفوذ و تاثير در اآادمي هاي غربي، مطبوعات، سازمان هاي غير دولتي و
ساختارهاي تعيين سياست گسترش داده است،
آنها بطور وسيعي از اینترنت استفاده مي آنند و دهها سایت را پشتيباني مالي و راه اندازي مي آنند. وزارت اطلاعات
و امنيت استاد بهم زدن اطلاعات ، انكار و فریب است ، آه با مهارت جامعه جهاني را بسوي قبول رژیم تروریستي
تهران مي آشاند، ما را مجبور مي آند تا جلوي هر مجازات جدي شوراي امنيت سازمان ملل بخاطر برنامه تسليحات
اتمي را بگيریم. و شهرت مخالفان ایراني و تبعيدیاني آه با این گروه روحاني آه امروزه حاآم بر ایران است مخالف
هستند را لكه دار مي آند.”
لوپز مي گوید آه ” عناصر اطلاعاتي ایران از زمان انقلاب ١٩٧٩ درگير ، ترور، بمب گذاري و حملات تروریستي
در سراسر جهان مي باشند.” بر اساس گفته لوپز و همچنين منابع اطلاعاتي انگليس ، از زماني آه محمود احمدي نژاد
تندرو در سال ٢٠٠٥ رئيس جمهور ایران شده، آهنگ جاسوسي ایران بطور چشمگيري افزایش یافته است
یكي از بيشرمانه ترین عمليات هاي اطلاعاتي آه اجرا شد بعد از تهاجم مارس ٢٠٠٣ یه عراق بود. یكي از بلند پایه
ترین مقامات وزارت دفاع انگليس به ساندي هرالد گفت آه اطلاعات ایران از عراقي هاي تبعيدي آه از عزل صدام
نااميد بودند استفاده مي آرد تا اطلاعات ساختگي در مورد برنامه تسليحات آشتار جمعي عراق به غرب بدهد.
این عمليات ایران به آمریكا و انگليس اجازه نداد تا بخاطر پردازش اطلاعات و دروغ گفتن به مردم انگليس و آمریكا
درمورد تسليحات آشتار جمعي جان سالم بدر ببرند. انگليس و آمریكا همانموقع دو ” واحد فشرده ” مخفي را راه انداخته
بودند آه در راآنيگ هام در انگليس و دفتر طرح هاي ویژه در آمریكا فعاليت مي آرد و براي این طراحي شده بود آه
و ادعاهاي اغراق آميز در مورد توانایي هاي اتمي ، بيولوژیك و شيميایي MI از تحليل هاي اطلاعاتي سنتي در سيا و 6
عراق عبور آند تا یك فرض منطقي غلط براي جنگ را جعل نماید .
عمليات ایران شامل اطلاعات ساختگي جاسوسان تهران در مورد تسليحات آشتار جمعي صدام از طرف سازمان هایي
مثل آنگره ملي عراق داده مي شد آه براي مخدوش آردن اطلاعات آمریكا و لندن بود. آنگره ملي عراق از برآناري
صدام نااميد بود و از طرفي واشنگتن و لندن از هر ذره اطلاعات آه آيس جنگ عراق را تقویت آند خوشحال بودند.
احمد چلبي، آه آنگره ملي عراق را رهبري مي آند ، بعدا از طرف آمریكا متهم شد آه اطلاعات محرمانه آمریكا را بعد
از حمله، به ایراني ها مي داده. او این ادعاها را انكار آرد اما موقعيت او بعنوان ” سگ عراقي ” واشنگتن براي هميشه
از بين رفت.
رئيس دفاع انگليس گفت آه این عمليات ایران ” یكي از بزرگترین ضربه هاي اطلاعاتي قرن بوده است. ” و اضافه مي
آند : ” آن[ وزارت اطلاعات و امنيت ایران] با ماهرانه ترین راه ها و نفوذ در سرویس هاي اطلاعاتي ما ، آمریكا و
انگليس را وارد جنگ عليه عراق آرد. این عمليات آاملا درخشاني بود. ”
بنا بر منابع اطلاعاتي آمریكا و انگليس هزاران جاسوس ایران از وزارت اطلاعات و امنيت و همچنين از سپاه پاسداران
انقلاب اسلامي هم اآنون در عراق فعاليت مي آنند. لوپز گفت آه در عراق ، جاسوسان تهران در انتقال وسایل
تكنولوژي انفجاري پيشرفته اس اي دي آه نيروهاي انگليس، آمریكا و دیگر نيروهاي ائتلاف را مي آشد همكاري مي
آنند سني ها و شيعيان را به خشونت تحریك مي آند، عمليات اطلاعاتي و مراقبتي عليه نيروهاي ائتلاف انجام مي دهند،
و به نيروهاي شورشي عراقي آموزش مي دهند. ”
او گفت: ” نيروهاي اطلاعاتي و امنيتي ایران همچنين براي شورشيان عراق ، پناهگاه امن ، عبور امن، لجستيك،
پشتيباني مالي و مدارك رسمي تهيه مي آنند.”
سرویس هاي اطلاعاتي غرب مي گویند وقتي آره شمالي در ژوئيه موشك هاي دور برد را آزمایش مي آرد، سپاه
پاسداران انقلاب اسلامي در آنجا بودو همچنين در ماه اآتبر وقتي آه رژیم آيم جونگ ایل ادعا آرد آه تسلحيات اتمي
منفجر آرده نيز آنها آنجا بودند، همچنين اطلاعات ایران در تابستان امسال به حزب الله در خلال جنگ با اسرائيل آمك
آرد.
وزارت اطلاعات و امنيت [ ایران ] یك شبكه گسترده اي از آمپاني ها در سراسر جهان داردآه بعنوان پوششس براي
عمليات هاي اطلاعات ایران عمل مي آند. این آمپاني ها ي پوششي آمك آرده اند تا این رژیم تكنولوژي اي مورد نياز
خود براي توسعه برنامه اتمي را بدست بياورد، ایران مكررا متهم به اجراي تروریسم دولتي و قتل دشمنان رژیمش شده
است.
9/21/2011
بازگشایی عمه‌جانی

به اخوی می‌گویم حالا که مدرسه‌ها باز می‌شود نمی‌خواهی کرکره را بالا بکشی؟ می‌گوید چرا خیلی وقت است به فکرش هستم اما نگران پشت‌‌بندم که دوباره به فترت دچار نشویم. می‌گویم

شروع کن بعد در این باغ-ویلا که قرار است بدهند فرصت قلم زدن زیاد است. نگاه آنچنانی‌ای به من می‌اندازد ومی‌گوید همشیره جدی حرف می‌زنیم. پیشنهادمی کنم که تیمناً و تبرکاً یک ترانه‌ی عاشقانه برای بازگشایی بگذار که مقارن باشد با بازگشایی مدارس، تقدیم به بامداک وبارانک و نسل دانشجویان عاشق. من هم به کمک این کتابای دایرکت مِتُد برایش ترجمه می‌کنم. سبیل‌هایش را تاب می‌دهد و در چشمانش می‌خوانم که "ای آقا یک مشت آدم محترم می‌آیند اینجا." آغوش و سبیل به گمان او اجتماع نقیضین است وبه گمان من "مجموعه‌ی مراد" . به این می‌گویند شکاف نسلی البته ازنوع ورچپه.

سرانجام به احترام گیس سفیدم می‌گوید. باشه هرچی شما بگید. پس با هم گوش کنیم به ترانه‌ای از گروه موسیقی سوئدی ردنِکس که متن و ترجمه‌اش در زیر می‌آید به همراه لینک ویدئوی یوتیوب. 

 

Rednex

Hold me for a While

Songwriters: AGELII-LESKELA/RANIS

 

Hold, hold me for a while
I know this won't last forever
So hold, hold me tonight
Before the morning takes you away

Hold, hold me for a while
I know this won't last forever
So hold, hold me tonight
Before the morning takes you away

What's that sparkle in your eyes?
Is it tears that I see?
Oh tomorrow you are gone
So tomorrow I'm alone
Short moments of time
We have left to share our love

Hold, hold me for a while
I know this won't last forever
So hold, hold me tonight
Before the morning takes you away

We're in each others arms
Soon we're miles apart
Can you imagine how I'll miss,
Your touch and your kiss?
Short moments of time
We have left to share our love


Hold, hold me for a while
I know this won't last forever
So hold, hold me tonight
Before the morning takes you away

Hold, hold me now,
From dusk all night to dawn
Save, save me now,
A short moment of time

Hold, hold me for a while
I know this won't last forever
So hold, hold me tonight
Before the morning takes you away

Takes you away

 

 

 

اندکی مرا درآغوش بدار

می‌دانم که این تا ابد نمی‌پاید

پس درآغوشم بدار، بدار امشب

پیش از آنکه صبح ترا با خود ببرد

 

اندکی مرا درآغوش بدار

می‌دانم که این تا ابد نمی‌پاید

پس درآغوشم بدار، بدار امشب

پیش از آنکه صبح ترا با خود ببرد

 

آن چیست که در چشمان تو می‌درخشد؟

اشک است که می‌بینم؟

آه فردا تو رفته‌ای

برای تقسیم عشق خود

لحظات کوتاهی بیش نداریم

 

اندکی مرا درآغوش بدار

می‌دانم که این تا ابد نمی‌پاید

پس درآغوشم بدار، بدار امشب

پیش از آنکه صبح ترا با خود ببرد

 

اکنون در آغوش هم هستیم

وبه‌زودی فرسنگ‌ها از هم دور

آیا می‌توانی تصور کنی

چقدر دلم برای بوسه ها ولمس هات تنگ می‌شود؟

برای تقسیم عشق خود

لحظات کوتاهی بیش نداریم

 

اندکی مرا درآغوش بدار

می‌دانم که این تا ابد نمی‌پاید

پس درآغوشم بدار، بدار امشب

پیش از آنکه صبح ترا با خود ببرد

 

درآغوشم بدار، بدار اکنون

از تاریکی غروب تا سپیدی سحر

نجاتم بده، همین اکنون نجاتم بده

لحظاتی کوتاه

 

 

اندکی مرا درآغوش بدار

می‌دانم که این تا ابد نمی‌پاید

پس درآغوشم بدار، بدار امشب

پیش از آنکه صبح ترا با خود ببرد

ترا با خود ببرد

9/05/2011
دوچرخه

دوچرخه
1/26/2011
در ستايش پيامك
اين پيامك بدچيزيه لاكردار.بفرستي براي عزيزي به صرافت مي‌افتي كه دارد چه مي‌كند آن عزيز.لبخندش را مي‌بيني انگار.نازنيني بفرستد براي‌ات حس مي‌كني تبسم خودت را از دور دارد مي‌بيند انگار.عين پيامكي كه چند روز پيش عيسي برايم فرستاد.به قول هم‌روستايي‌هاي‌اش عيسي‌خوني(عيسي خان).چه حرصي مي‌خورد كه توي مدرسه صداي‌اش مي‌زدم عيسي خوني.چندين بار كه براي ولگردي همراهم برده بود به روستاي‌شان لقب‌اش را ياد گرفته بودم.به خاطر همين بود كه براي من هم لقبي تراشيد.خودش ساخته بود.شال‌تله.تله‌ي شغال.افزاره‌اي كه جانوري موذي چون شغال را به دام مي‌اندازد.اسمي كه اول راهنمايي بوديم روي من گذاشت و هنوز هم از پس سي‌سال و اندي روي من مانده است.خودش كه هيچ تمام همدوره‌اي‌هاي راهنمايي و دبيرستان به اين اسم صدايم مي‌زنند.داري ساعت يك نصفه شب بازي رئال مادريد را تماشا مي‌كني صداي پرستوي پيامك از گوشي بلند مي‌شود.مي‌بيني يكي از كنار درياي عمان برايت پيام فرستاده بازي رئال را از دست ندهي شال‌تله.عيسي‌خوني در همان روستاي‌شان پزشك شده است.چند روز پيش برايم پيامك پزشكي فرستاد:
نتيجه‌ي فروش سئوالات امتحان رزيدنتي
بيمار:سنگ دارم
دكتر:باشه عقب عقب بيا خالي كن!
خنده‌ام كه تمام شد ياد روزهاي گرم تابستان افتادم كه با هم مي‌رفتيم كنار دريا تا تني به آب بزنيم.دوازده سيزده سال بيش‌تر نداشتيم.عيسي‌خوني از من كوتاه‌تر بود اما به كشتي محلي وارد بود.كار در باغ و بيجار هم تن و بدنش را مثل سنگ كرده بود.به قدري لاكردار فرز بود كه نمي‌شد بگيريش.تازه اگر هم مي‌گرفتي نمي‌توانستي تكانش‌بدهي.حتي اگر شال تله هم بوده باشي.اي عيسي خان اي عيسي خان اگر بداني با پيامك‌هاي‌ات چه فكرهايي را در اين كله‌ي بي‌صاحاب زنده مي‌كني.گاهي به سرم مي‌زند نصف شبي بلند شوم و بزنم به چاك جاده و چهار پنج ساعته خودم را برسانم به آن روستاي وسط جنگل و تا كشيك‌اش در بيمارستان تمام نشده يقه‌اش را بگيريم.به چشمان كاس آقايي‌ مات‌و مبهوتش نگاه كنم و بعد بگويم اي عيسي خوني اي عيسي خوني.او هم در بيايد كه اي شال تله اي شال تله.
1/20/2011
شب
مگر شب
در تاريخ سياه خود
چه افتخاري كسب كرده است
كه اين همه
ستاره بر سينه دارد
شب
مگر شب
در تاريخ سياه خود
چه افتخاري كسب كرده است
كه اين همه
ستاره بر سينه دارد
12/13/2010
باز باران با ترانه



از دو حال خارج نيست يا نيايش‌ها و ناله زاري‌هاي ملت در صحنه خيلي پرزور بوده يا اين كه راستي راستي كم‌تر مرتكب گناه شده‌اند( بايد پذيرفت كه در وانفساي وارونگي و آلودگي هوا به گناه دست زدن چندان حال نمي‌دهد) به هر حال باران در پايتخت ميهن آريايي اسلامي از دم‌دماي غروب امروز كه دوشنبه 22 آذر باشد آغاز شد.من هم كه عاشق قدم زدن زير باران هستم از اداره تا خانه را پياده گز كردم. كلاه كاموايي هنر دستان خاله‌ي عيال بر سر مبارك و بندهاي پوتين سفت كرده. پياده‌روي هم راستي راستي عالمي دارد.درون خودرو كه نباشي ضرب‌آهنگ باران روي سقف آن را نمي‌شنوي اما پياده كه بروي ميان مردمي و خيلي چيزها را مي‌بيني و مي‌شنوي.مثل من كه امروز به چشم خودم ديدم بالغ مردي توي خيابان وليعصر روبروي پارك ساعي معامله‌ي سبزه‌اش را گرفته بود دست‌اش و بي‌خيال عالم داشت چنار كت و كلفتي را سيرشاش مي‌كرد.از كنارش كه مي‌گذشتم لبخند فيلسوفانه‌اي تحويلم داد.دختري كه پشت سرم مي‌آمد به پسر بغل دستي‌اش داشت مي‌گفت عجب آدميه ها.چند متر پايين‌تر به شهركتاب رسيدم و سر خر را كج كردم و داخل رفتم.داخل تلفن همراهم يادداشت كتاب‌هاي نخريده را باز كردم و به كتاب‌فروش گفتم مجموعه شعر تازه‌ي اكبر اكسير را برايم بياورد: ملخ‌هاي حاصل‌خيز. از اين شاعر آستارايي خوش‌ام مي‌آيد.كتاب‌هاي‌اش اسم‌هاي عجيب و غريبي دارند.سه مجموعه‌ي قبلي‌اش را هم خريده‌ام(پسته‌ي لال سكوت دندان‌شكن است،بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز ،زنبورهاي عسل ديابت گرفته‌اند).خانه كه رسيدم سر ضرب و در يك نشست كل كتاب را خواندم.بامدادك هم كه ديد مي‌خوانم و مي‌خندم كنجكاو شد و كتاب را برداشت تا بخواند.چندتايي را علامت زده بودم دوباره برايم خواند.قاه قاه مي‌خنديد.
- شير موز -
يكي از شب‌ها
پا روي دم گربه گذاشتم
جيغي كشيد كه زهره‌ترك شدم
راستي
چه دل و جراتي داشتند
آن‌ها كه روز روشن
پا روي دم شير گذاشتند و
برنداشتند!

-سيزده‌بدر-
نشسته بوديم
مادر، نصحيتم مي‌كرد:
-عجله نكن،
-چشم!!
همين حين،دو گنجشك لات بي‌چشم و رو آمدند
و درست جلوي چشم ما...
مادر سرخ سرخ شد
در دل گفتم:
خوش به حال گنجشك‌ها
كه مشكل سربازي ندارند!
11/21/2010
برگ درختان

جاي شما خالي جمعه‌ي گذشته مانند اكثر جمعه‌ها مهمان مادرزن جان بوديم كه به نظر برخي تنها نكته‌ي مثبت ازدواج است(البته براي مردان).ديزي پرملاطي درست كرده بود كه بنيان هر چه پرهيز و هراس از بالا بودن كلسترول را بر باد مي‌دهد.طوري كه آدم به خودش دل‌داري مي‌دهد حال مي‌خورم بعد مي‌روم با 40 بار كرال رفت و برگشت در يكي از استخرهاي اين شهر درندشت مي‌سوزانمش.تا خرخره ديزي خورده و لم داده به نازبالش داشتم چاي لب‌سوز را جرعه جرعه نوش جان مي‌كردم كه از پنجره ديدم مادرزن جان با چوب بلندي افتاده به جان برگ‌هاي تك درخت حياط نقلي خان‌اشان. تا لابد هر روز مجبور نباشد كف حياط نقلي را برگ‌روبي كند.درخت بيچاره از اين درخت‌هايي است كه در ولايت ما ملج صدايش مي‌زنند.نمي‌دانم تهراني‌ها چه صدايش مي‌زنند.بعيد مي‌دانم ديگر براي درخت‌هاي غير ميوه نامي به خاطرشان مانده باشد.ياد مادرم و خانه‌ي پدري افتادم.مادرم هر روز حياط را جارو مي‌كرد .حتي غرغر هم نمي‌كرد.آن هم چه برگ‌هايي .برگ درخت صنوبر اسراييلي(اين را ديگر نمي‌شود گفت فلسطين اشغالي يا رژيم اشغال‌گر قدس).هر يكي به اندازه‌ي يك كف دست پرولتاريايي.لابد آدم و حوا هم با همين برگ‌ها عورت‌شان را مي‌پوشاندند( ترا به خدا واژه را ببين.عورت).راستي دانش‌مندان بلاد كفر به تازگي كشف كرده‌اند كه حوا 200000 سال پيش مي‌زيست.برگرديم سر برگ صنوبر.لاكردار خيلي هم تلخ مزه بود.مزه‌اش را از كجا فهميدم؟.ما كه مانند اين بچه‌هاي شهر و از جمله اين مرتيكه بامدادك نيستيم كه فقط ته مداد جويده باشيم كلي چيزها جويده‌ايم از جمله برگ صنوبر.شايد به ياد همان تلخي برگ صنوبر باشد كه هنوز كه هنوز است چندان به دلم نمي‌آيد دلمه بخورم گرچه برگ انگور ربطي به برگ صنوبر ندارد.آن موقع و الان هم معتقد بودم كه برگ‌ها را نبايد جارو كرد با چوب از فراز درخت بر زمين ريختن كه جاي خود دارد.سر به سر مادرم مي‌گذاشتم كه آخر چرا برگ‌هاي به اين قشنگي را جارو مي‌كني مي‌فرستي درون سطل خاكروبه.مي‌گفت بوشو شاپراه(يعني برو شلخته).يادش به خير.هم ياد برگ‌ها.هم ياد آن‌هايي كه در غم‌شان روزها بي‌گاه مي‌شود.
پيامك روز
اطلاعيه‌ي شيطان:تا مي‌توانيد گناه كنيدبه علت لغو يارانه‌ها و مبلغ بالاي قبض، گاز جهنم قطع شده است.
11/17/2010
گنجشك و هم‌دانشگاهي (داستانك)
در ميان نامه‌هاي صفحه‌ي اول كه چشمم به اسمش افتاد جا خوردم.فوري نامه را باز كردم.چند خط بيش‌تر نبود.خطاب به من نوشته بود جناب آقاي فلاني اگر مي‌شود با من تماس بگيريد.هم شماره‌ي همراه‌اش را نوشته بود هم شماره خانه‌اش را.همين و بس.خيلي برايم عجيب بود.بعد از 19 سال آزگار.فقط همين سه خط را نوشته بود.بعد از آن همه خيابان‌نوردي‌ها و پارك‌گردي‌ها.بعد از آن همه نامه كه درون كمدهاي همديگر مي‌انداختيم.البته هفت هشت ماه پيش خود من هم همين كار را كرده بودم.شايد هم بدتر.فقط دو كلمه برايش نوشته بودم.سلام.ممنون. از قصد اين كار را كرده بودم.مي‌خواستم ببينم وقتي نام و نام خانوادگي مرا مي‌بيند چه مي‌كند. پاسخي نداد.ويراستارشركتي بود كه براي‌شان متني را ترجمه كرده بودم.نشاني ايميل مرا هم داده بودند تا متن را پس از ويرايش برايم بفرستد.فقط چند تا نقطه و ويرگول به متن اضافه كرده بود.طبيعي بود كه از روي نشاني ايميل من نتواند مرا بشناسد.chichini64@yahoo.com.اگر گيلك بود مي‌فهميد كه چي‌چي‌ني يعني گنجشك. حالا بعد از هفت هشت ماه شماره داده بود كه تماس بگيرم.هر دو شماره را درون تلفن همراه ذخيره كردم.ساعت 9 صبح بود.تصميم گرفتم نزديك‌هاي ظهر تماس بگيرم.از سر كنجكاوي رفتم به سراغ سايت 118 ببينم مي‌توانم نامش را پيدا كنم. پيدا كردم.شماره‌ي تلفن خانه‌اش هماني بود كه براي من نوشته بود.نشاني خانه هم نزديك محل كارم بود.توانير.دو سه كيلومتر هم فاصله‌امان نبود.ساعت نزديك 11 به همراه‌اش زنگ زدم.به تلفن ثابت زنگ نزدم گفتم شايد خانه نباشد.با همراه زنگ زدم كه شماره‌ام روي گوشي‌اش بيفتد.جواب كه داد ياد 25 سال پيش افتادم.صداي‌اش عين همان موقع بود.خودم را كه معرفي كردم گفت چطوري هم‌دانشگاهي.ممنون كه گفتم مهلت نداد حرف بزنم.گفت الان بهشت زهرا هستم نمي‌توانم حرف بزنم.تازه متوجه صداهاي گريه و زاري در پس زمينه‌ي صداي خودش شدم.دست‌پاچه شدم.هيچ وقت بلد نبوده‌ام به ديگران تسليت بگويم.فوري خداحافظي كردم.گفت بعد با من تماس مي‌گيرد.
دو سه روزي گذشت و خبري نشد.با خودم گفتم مبادا دچار خيالات شده‌ام.براي اين كه خيال‌ام راحت شود دوباره به سراغ ايميل خود رفتم.نامه‌اش نبود.انگار پاك‌اش كرده بودم.براي اطمينان اسم‌اش را در بخش جستجو وارد كردم.جا خوردم.نامه‌ي ديگري از او ديدم كه مال دو ماه پيش بود.وقتي صندوق ايميل آدم انباشته از نامه‌هاي نخوانده باشد چنين دردسرهايي پيش مي‌آيد.اين نامه را هم با جناب آقا شروع كرده بود.از ترس آن كه اين را هم حذف نكنم در جاي ديگري ذخيره‌اش كردم.نوشته بود:
--------------------------------
جناب آقای گنجشگ،

با سلام،
از آقای رضايي شنیدم که شما هم در دانشگاه خواجه نصیر تحصیل کرده اید، اما متاسفانه من به خاطر ندارم.
آیا هنوز هم با دکتر برزگر یا شرکت دیگری در زمینه تعريف‌نگاري یا ترجمه کار می کنید؟ چه اندازه از کار سال گذشته راضی بودید؟

موفق و موید باشید،
هم‌دانشگاهي شما
--------------------------
فوري دست به صفحه كليد شدم و جواب‌اش را نوشتم:
سلام هم‌دانشگاهي
در جستجوي نامه‌اي در صندوق پست الكترونيكي‌ام نامه‌اي را كه يك ماه و اندي پيش فرستاده بوديد ديدم و شرمنده شدم.راستش را بخواهيد صندوق پست الكترونيكي‌ام انباشته از نامه است و گاهي برخي از نامه‌ها را در ميان انبوه نامه‌ها نمي‌بينم.باورتان نمي‌شود همين الان كه اين نامه را مي‌نويسم 41007 نامه‌ي نخوانده دارم.خدا پدر ياهو را بيامرزد كه فضاي نامحدود داده است و خيال آدم تخت است. به هر حال اميدوارم عذرم را بپذيريد و مرا آدمي بي‌خيال و متكبر تصور نكرده باشيد.چند روز پيش هم كه تلفني با هم حرف زديم در موقعيت خوبي نبوديد(گفتيد در بهشت زهرا هستيد.اميدوارم هر غم و غصه‌اي كه پيش آمده براي‌تان، به خير وخوشي از سربگذرانيد).اما جواب نامه‌ي يك ماه پيش شما.
همشاگردي جان، من برخلاف شما به خوبي به يادتان دارم از همان جلسه‌ي نخست زبان 1 در ترم اول.حتي روسري پشمي سرمه‌اي رنگي را به ياد دارم كه به سر داشتيد.ياد دوران جواني به خير.
ارادت‌مند
آقاي گنجشك
----------
يك هفته كه گذشت و جواب نامه را نداد حسابي نگران شدم.تصميم گرفتم سري به خيابان توانير بزنم.خيابان چندان بزرگي نيست.اندكي از غروب گذشته وارد توانير شدم.خيلي زود خانه‌اشان را پيدا كردم.به خاطر پارچه‌هاي سياه تسليت‌نويسي كه زده بودند روي در و ديوار خانه و حجله‌اي كه جلوي خانه بود.پرنده پر نمي‌زد.رفتم جلوي حجله.عكس دختر جواني را قاب كرده گذاشته بودند درون حجله.عين خودش بود.عين 25 سال پيش و جلسه‌ي اول كلاس زبان 1.سراسيمه دور شدم.
11/10/2010
نامزدي براي كتاب ركوردهاي گينس
دور ميز گرد ميان سوراخ ناهار در اداره مي‌نشينيم كه دست‌پخت عيال‌هاي‌مان يا رستوران اداره را نوش‌جان كنيم از هر دري سخن به ميان مي‌آيد از مكتب ايراني بگير تا منفعت‌هاي زيتون.نمي‌دانم چه شد كه صحبت كتاب ركوردهاي گينس پيش آمد و اين كه هر كسي نام‌اش در آن كتاب ثبت شود نازشست ميليون دلاري مي‌گيرد.راست و دروغ‌اش به گردن راوي. ولي من فوري به ياد يكي از اهالي ميهن آريايي اسلامي افتادم كه در ميان استقبال كنندگان در سفر اخير آقا به قم شايستگي‌ نام‌اش براي ثبت شدن در اين كتاب را به اثبات رساند.به قول خود آقا داشتم از كنار تلويزيون رد مي‌شدم كه ديدم خبرنگار صدا و سيما رفته است به قول خودشان به ميان خيل انبوه ملت در صحنه در يكي از ميادين قم.جواني با سيمايي غلط انداز يعني غير حزب‌اللهي را انتخاب كرد و ميكروفون را مانند هويج جلوي دهان‌اش گرفت كه بگويد از احساسات ناب‌اش در آن لحظه‌ي پر بركت. جوان صاحب سيماي غلط‌انداز گفت امروز روز عروسي‌ام است.عروس همين الان در آرايشگاه منتظرم است و ماشين عروس را هم داده‌ام تا گل‌فروشي گل بزند اما همه را ول كرده‌ام آمده‌ام اين جا.به قول بامدادك فك‌ام افتاد.خبرنگار بي آن كه فك‌اش دچار هيچ گونه افتادگي شده باشد پرسيد شما امروز بايد خيلي گرفتار باشيد چرا پس آمديد اين جا.صاحب سيماي غلط‌انداز هم گفت چون اين كار از هر كاري مهم‌تر است.خدا وكيلي چنين آدمي شايسته‌ي عنوان پاچه‌خارترين آدم كائنات و درج نام‌اش در كتاب‌ ركوردهاي گينس نيست؟راستي من اگر به جاي خبرنگار صدا و سيما بودم به شاه‌داماد مي‌گفتم خب عروس خانم را هم مي‌آورديد.
-----
پيامك روز
مادره پسرشو نصيحت مي‌كرده:حرف بد نزن.اين قدر دست تو دماغت نكن.وقتي حرف مي‌زني اين قدر با تخمات بازي نكن.دروغ نگو......
يكي كه آن جا بوده ميگه: اينارو وقتي بچه بود بايد بهش ياد مي‌دادي نه الان كه رييس جمهور شده.
نامزدي براي كتاب ركوردهاي گينس
دور ميز گرد و وسط سوراخ ناهار در اداره مي‌نشينيم كه دست‌پخت عيال‌هاي‌مان يا رستوران اداره را نوش‌جان كنيم از هر دري سخن به ميان مي‌آيد از مكتب ايراني بگير تا منفعت‌هاي زيتون.نمي‌دانم چه شد كه صحبت كتاب ركوردهاي گينس پيش آمد و اين كه هر كسي نام‌اش در آن كتاب ثبت شود نازشست ميليون دلاري مي‌گيرد.راست و دروغ‌اش به گردن راوي. ولي من فوري به ياد كي از اهالي ميهن آريايي اسلامي افتادم كه در ميان استقبال كنندگان در سفر اخير آقا به قوم شايستگي‌ نام‌اش براي ثبت شدن در اين كتاب را به اثبات رساند.به قول خود آقا داشتم از كنار تلويزيون رد مي‌شدم كه ديدم خبرنگار صدا و سيما رفته است به قول خودشان به ميان خيل انبوه ملت در صحنه در يكي از ميادين قم.جواني با سيمايي غلط انداز يعني غير حزب‌اللهي را انتخاب كرد و ميكروفون را مانند هويج جلوي دهان‌اش گرفت كه بگويد از احساسات ناب‌اش در آن لحظه‌ي پر بركت. جوان صاحب سيماي غلط‌انداز گفت امروز روز عروسي‌ام است.عروس همين الان در آرايشگاه منتظرم است و ماشين عروس را هم داده‌ام تا گل‌فروشي گل بزند اما همه را ول كرده‌ام آمده‌ام اين جا.به قول بامدادك فك‌ام افتاد.خبرنگار بي آن كه فك‌اش دچار هيچ گونه افتادگي شده باشد پرسيد شما امروز بايد خيلي گرفتار باشيد چرا پس آمديد اين جا.صاحب سيماي غلط‌انداز هم گفت چون اين كار از هر كاري مهم‌تر است.خدا وكيلي چنين آدمي شايسته‌ي عنوان پاچه‌خارترين آدم كائنات و درج نام‌اش در كتاب‌ ركوردهاي گينس نيست؟راستي من اگر به جاي خبرنگار صدا و سيما بودم به شاه‌داماد مي‌گفتم خب عروس خانم را هم مي‌آورديد.
-----
پيامك روز
مادره پسرشو نصيحت مي‌كرده:حرف بد نزن.اين قدر دست تو دماغت نكن.وقتي حرف مي‌زني اين قدر با تخمات بازي نكن.دروغ نگو......
يكي كه آن جا بوده ميگه: اينارو وقتي بچه بود بايد بهش ياد مي‌دادي نه الان كه رييس جمهور شده.

بازگشت به بالا