11/13/2002
نامه : همشهري باحالي دارم درآن سردنيا!!هم سن نيستيم اما همدل ايم .نامه هايي که براي ام مي فرستدسرشارازصمميت ودوستي است!!چندي پيش اجازه داد هرکدام ازنامه هاي اش راکه دوست دارم بگذارم توي اين وبلاگ.مي خواستم نامه ي ديگري را اين جا بگذارم اما آن که درپاسخ به درخواست من نوشته بود چنان جذاب بودکه ازخير آن يکي نامه گذشتم تابعد!!!
نازنين
ايميل ات را كه خواندم ، خنده ام گرفت ميداني چرا ؟ اين وبلاگ ها به نظر من دفترچه خاطراتي است كه حاضري ديگري هم آن را بخواند . با اين تفاوت كه نام ات را نمي نويسي . بسيار انساني و جذاب است . داستان ها حقيقي است وحسني كه دارد مرور افكارت ديگري را نيز به تفكر در خود وامي دارد و گاهي هم مي بيني چقدر شباهت عاطفي و يا هرچيز ديگر هست بين خودت و ديگران .
حالا ، پرسيدي كه ايا مي تواني ايميل مرا هم بگذاري در وبلاگ ات ؟ من اگر گذشته ام را بتو مي سپارم . ؟ هديه کوچكي است براي تو . ديگر به تو سپرده ام اش تو مختاري كه بنويسي يا نه .آدم كه هديه اش را پس نمي گيرد . فقط يك مساله كوچك . نميخواهم دوباره نام ام را رنگ آميزي كنم . مي دانم تمام شده ام در ذهن مردم فقط به اين دليل بنويس كه چقدر دوران كودكي در ساختن شخصيت و نگاه ادمي به زندگي موثر است .و حتي طبيعت محل تولد تا چه اندازه ميتواند در زيبا بيني و يا بر عكس مهم باشد
امروز يك عكس در وبلاگ ليلاي ليلي ، مرا برد به خاطره اي دور.... عكس سعيد بود . سعيد سلطانپور . دانشجوي تاتر و سال بالايي بود. سعيد بلافاصله از دبيرستان به دانشگاه نيامده بود . چند سالي با اسكويي ها كار كرده بود و من شهامت و سر بي ترس اش را خيلي دوست داشتم وسعيد هم استعداد مرا در بازي گري دوست داشت ..
هميشه ۱۵ دقيقه آخر كلاس را قبلا از استاد اجازه مي گرفتم كه بتوانم با نيم ساعت بين ۲ كلاس روي هم ۴۵ دقيقه وقت داشته باشم كه سريع بروم منزل كه بيش از ۵ دقيقه اگر مي دويدم فاصله نداشت ( اول امير آباد ) مي رفتم به پسرم شير ميدادم . هر دوي مان شديدا معتاد شده بوديم ( پسرم به شير مرا نوشيدن و من هم به چهره معصومانه و زيبايش رانگاه كردن و محصول تنم را تقديم اش كردن ).
از پله ها دويدم به طرف در خروجي . سعيد بيرون در کنارناظم دانشكده اقاي مهدوي ايستاده بود تا مرا ديد . صدايم كرد . گفت مي خواهد در اعماق اجتماع را كار كند و مي خواست من نقش اول زن اش را بازي كنم .گفتم حتما . و معذرت خواستم از نداشتن وقت براي ادامه صحبت و قرار شد ساعت ۵ بعد از كلاس آخر توي كافه ترياي دانشكده بنشينيم به صحبت ....داشتم به پسرم شير ميدادم و عاشق و واله نگاهش مي کردم و مي ديدم چه سخت به من نياز دارد . ناگهان پيشنهاد سعيد آمد به يادم .همه مي دانستيم حد اكثر از شب دوم يا سوم اجراي كارهاي سعيد مي آيند از طرف ساواك و همه را ميبرند و بعد از پرس و جوي فراوان .حتي در طول تمرين يک به يک باز خواست مي كنند و به تدريج از ۳ تا يك هفته بعد با گرفتن تضمين آزادشان مي كنند ...
سعيد روبرويم نشسته بود چاي و شيريني داشتيم مي خورديم تا آمد راجع به تمرين صحبت كند گفتم :
- نه ، من نمي تونم بيام .
- چرا ؟ ۳ ساعت پيش كه استقبال كردي .چي شد ؟
- آره ، وقتي داشتم به پسرم شير مي دادم فهميدم من به درد بازي در كار تو نمي خورم .
- چه ربطي داره ؟
- ببين ؟ من هر ۳ ساعت مثل اسب مي دوم كه خودم رو برسونم خونه به اش شير بدم . اونوقت چطور مي تونم تحمل كنم كه يك هفته عذاب بكشه و گريه كنه . اون به بوي تن من عادت داره . تب هم كه داشته باشه تا بغل اش مي كنم آروم مي شه و خوابش مي بره . وانگهي ساواكي ها خوب ميدونن چطور از نقطه ضعف آدم استفاده كنند . اگر به انگشت كوچك پسرم فشار كوچكي بدهند من همه چي رو اعتراف مي كنم . پس من با همه علاقه اي كه به اين نمايش نامه دارم چون شايستگي شو ندارم . نمي آم .
سعيد با عصبانيت بلند شد . چپ چپ نگام كرد . گفت :
- برو سرنوشت زنان مبارز رو بخون بچه ۵ ساله شونو جلوي چشم شون كتك مي زدند لب باز نمي كردند ترسو ....
اصلا از دست اش دلخور نشدم . مي دانستم كه خودش از آنهايي بود كه واقعا در مقابل ايدئولوژي اش از همه چيز ميگذشت . فقط آرزو مي كردم كاش حس مرا مي فهميد ...
در اعماق اجتماع را گذاشت . شب سوم همه شان را دستگير كردند . بعد يكي يكي آزاد شدند . سعيد طولاني تر ماند . زده بودندش . چون تمام صحبت هاي جلسات تمرين و حتي كتاب هاي ممنوعه را كه داده بود هنرپيشه ها بخوانند چند نفرشان لو داده بودند . بي آن كه نياز به گفتن باشد
تازه آزاد شده بود . با شرم سلام اش گفتم ( بعد از آن روز به من حتي نگاه نمي كرد ).گفت:
- سلام . مياي بريم تو كافه تريا چاي بخوريم ؟
- حتما .
گفت يك تشكر بهت بدهكار بودم رو راست گفتي كه به چه دليل نمي توني بياي . و گفتي مي ترسي به خاطر پسرت همه چيز رو اعتراف كني . آن هايي كه گفته بودند تو خيلي ترسو و بز دلي . و خودشان بند از بندشان جدا كنند چيزي نخواهند گفت ؟ با يك سيلي ، زيادتر از ان چيزي كه بود گفتند ....
من امروز عكس سعيد را با همان شكل و سبيل زمان دانشجويي اش ديدم و در كنار آن عكس . آن عكس تير باران شده اش را . با همان سبيل و موها ي پر ... بهش گفتم :سعيد ؟ ميشه با هم بريم تو كافه ترياي دانشكده با هم يه چاي بخوريم ؟
همانطور با چشمهاي نيمه باز و سينه خونين سكوت كرده بود .

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا