12/03/2002
نامه :خانم جان تعريف مي کرد از زمان جنگ مي گفت :
خبر خانه به خانه پيچيد که کشتي بزرگي لنگر انداخته وسط دريا و با لوتكا (قايق پارويي )گروه گروه زن و بچه لهستاني را از كشتي مي آورند و توي ساحل پياده مي كنند . آقاجان ات ( پدر بزرگم ) تند لباس پوشيد برود ببيند چه خبر است . يك ساعت نشده بود كه برگشت . گفت هرچي غذا هست بگذار توي زنبيل با كاسه بشقاب و قاشق ، ببرم براي اين آواره ها گفتم كدام آواره ؟ گفت زن و بچه لهستاني هستند . تو هم بيا زن ها هستند و بهتر است تو بيايي شايد چيزي بخواهند كه به مردها نمي توانند بگويند . لباس اضافي خودت و دختر ها را هم جمع كن بياور . همه پاره پوره و كثيف اند . غلام شاگردآقاجان ات رسيد. من هم از نان و كره و مربا گرفته تا شام باقيمانده ديشب را گذاشتم توي زنبيل و راه افتاديم . آقاجان از ما جدا شد كه برود به آسيد هاشم پيشنماز ماجرا را بگويد و كسب تكليف كند . رسيديم . چشمت روز بد نبيند ، زن ها و دخترها مثل دسته گل با چشم هاي سبز و آبي ولي خيال كن از توي چاه ذغال آمده اند بيرون تمام تن شان دوده گرفته موهاي بورشان ژوليده و كثيف . پر از شپش . گرسنه و تشنه . غذا را كه اهالي آورده بودند هول هولكي بادست مي خوردند . از بلديه ( شهرداري ) آمدند و ۴ ديواري بزرگي با پارچه زدند . تنها حكيم شهر آمده بود گفت با صابون سوبليمه و آب گرم بايد سر و جان شان شسته شود . سر و موي چند تا را كه با ۲ تكه چوب نگاه كرد ، گفت بايد با ماشين همه موهاي شان را قبل از حمام از ته زد وگر نه شهر را شپش و طاعون مي گيرد . نمي داني چه قيامتي بود مردم مي دويدند از تمام دكان هاي شهر صابون سوبليمه مي آوردند . خود آسيد هاشم رسيد . گفت اين دستور دين است . اگر كسي به شما پناه آورد با احترام رفتار كنيد . هر ديني هم كه داشته باشند مهم نيست نجس نيستند . مثل مهمان توي خانه هاي تان تقسيم شان كنيد . ولي مادر و فرزند را از هم جدا نكنيد . آب گرم تهيه كنيد .
نمي داني چه خبر بود مردم سطل سطل از خانه هاي نزديك ساحل آب مي آوردند رديف كنار دريا هيزم روشن كردند و هر كس پيت حلبي داشت آورده بود گذاشته بود روي آتش . ۲ تا سلماني شهر آمده بودند با تيغ هاي سلماني موهاي بچه ها را اول تراشيدند . ما مي برديم شان دم چادر لخت شان مي كرديم و مادر هاي شان با آب گرم و صابون مي شستند . ما زن هاي شهر همه را با حوله و لباس خشك مي كرديم و لباس مي پوشانديم و بعد از بچه ها زن ها بودند كه مي آمدند تمام جان شان شپشي بود كه صاحب دوشنبه حمام تمام واجبي هايش را آورد براي زن ها . . نمي داني وقتي خودشان را شستند چقدر خوشگل شده بودند . تازه با آن موهاي تراشيده . فرداي اش آسيد هاشم سر منبر گفت اگر كسي مي خواهد زن بگيرد اين ها زن هاي با سليقه و محترمي هستند البته با رضايت خودشان مي توانيد با آن ها ازدواج كنيد . و شنيده ام خياطي و گلدوزي و بافتني هم مي دانند . دخترهاي تان را بفرستيد پيش شان ياد بگيرند و بهشان مزد بدهيد تا زندگي شان بگذرد ....

خانم جان مادرم را فرستاده بود پيش ماروسا ، زن ميانسالي كه به مادرم تور بافي و سوزن دوزي و بافتني و اشرفي دوزي ياد داده بود زن هاي شهر شيك ترين لباس ها را مي پوشيدند كه از زير دست خياط هاي لهستاني در آمده بود . دختران انزلي تمام جهازشان گلدوزي شده بود .و عروس خيلي از خانواده ها مو بور با چشم هاي ابي و سبز .
وقتي كلاس اول بودم هما همكلاسم چشمان آبي اش و زيبا چشمان سبزش و مريم چشمان دريايي رنگش را از مادربزرگ لهستاني شان ارث برده بودند . با ديدن چشمان رنگي شان داستان آن روز كنار دريا را به خاطر مي آوردم كه خانم جان تعريف مي كرد ..
اما سوال بزرگي آزارم مي دهد مگر افغاني ها هم پناهنده نبودند ؟ مگر ما همان ملت نبوديم ؟مگر آسيد ابوالقاسم از همان مدرسه ديني مجتهد نشد كه حكومت گران فعلي شدند ؟
بر ما چه رفت ؟ بر ما چه رفتاندند ؟!!!
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا