12/07/2002
يادآوري:درآغازگفته بودم که نامه هايي راازدوستي ساکن ينگه ي دنيا دراين جامي گذارم که هم شهري ام است.من که ازهمان آغازگفتم هم ولايتي هستيم وهمدل، گيرم که هم نسل نباشيم.بازهم دوستاني نامه مي فرستند که نويسنده ي نامه خودتي!!ياازسر اشتباه گمان مي کنند نامه نويس خود من هستم.براي اين که ازاين اشتباه لپي جلوگيري کنم نامه هاي اش را باعنوان نامه ي دوست دراين جا مي گذارم مثل نامه ي زير:
نامه ي دوست:يك سال از جنگ گذشته بود . خبر هاي جنگ توان ام را بريده بود با هر موشكي تلفن هاي ايران اشغال مي شد .من امريكا بودم ٬سي ان ان ٬تمام مدت از جنگ مي گفت و كشته ها . دردناك بود كه با هزار بار شماره گرفتن تلفن زنگ بزند و كسي گوشي را بر ندارد . هزار فكر بد هجوم مي اوردند و اشك تمامي نداشت . دل آن جا مانده بود .
اوين پر بود از جوانان . جبهه هم پر بود از جوانان . بيشترين جوانان در هر دو راه برگشت شان به بهشت زهرا بود . چه نفرتي داشتم از آن بهشت زهرا ... و آن روز صداي مادرم پير پير بود . چي شده مامان ؟ گريه امان اش را بريد ....
برادرم در حمله موشكي چند شب پيش آن ها را برده بود به بيابان هاي خارج شهر .. تهران را بي امان بمب باران مي كردند هندوانه هم خريده بوذند تابستان و بيابان و تشنگي . برادرم هندوانه را گذاشت روي كاپوت ماشين و بريدش . رسيده و قرمز و خوش طعم همگي خوردند و پدرم كه سخت مريض بود ( سرطان ) در اتومبيل خوابيد و مادر و برادر و خواهرم بيرون ماشين. فردايش بر گشتند به خانه . برادرم از كار كه بر مي گشت در ميدان ۲۴ اسفند ديد باز هم تظاهرات مجاهدين است و حمله كميته و بسيجي و در گيري و تير اندازي ..از پياده رو پيچيد به طرف امير آباد تا برود گيشا به خانه . نرسيده به بلوار باز هم تظاهرات بود و بگير و ببند . چاره اي نبود . دوباره دور زد بر گشت به طرف ميدان ۲۴ اسفند كه داشت خلوت تر مي شد . فكر كرد دوباره از پياده رو مي شود پيچيد طرف آيزنهاور . مجاهدين در حال دويدن بودند و پاسدار و كميته در تعقيب شان . در پيچ پياده رو چرخ اتومبيل اش رفت توي جوي آب . دوپاسدار به طرفش نشانه رفتند و ايست دادند. برادرم ماجرا را گفت و آن ها مدعي بودند كه اتومبيل او را ديده اند كه رفته بود طرف امير آباد .
- اسلحه بردي براي منافقين ؟
- من اصلا اسلحه ندارم طرف دار آن ها هم نيستم . از كار مي روم خانه ام در گيشا
بردندش كميته . برادرم خيال اش راحت بود . مثل مادرم چپي بود . كوكتل مولوتف ها را بيشتر او منفجر مي كرد. اول اتومبيل را در كميته بازرسي كردند . و او نشسته بود در انتظار كه بيايند و معذرت بخواهند و بفرستندش برود . ناگهان با فحش آمدند و حمله ورگبار مشت و قنداق تفنگ. برادرم هاج و واج مانده بود . مي گفتند خون روي كاپوت ماشين ديده اند . وقتي برادرم گفت آب بزنيد و بو كنيد تا بوي هندوانه را تشخيص بدهيد . دست از كتك زدن برداشتند و رفتند كه امتحان كنندكه خون است يا آب هندوانه . برادرم پولي مي دهد به يكي از پاسداران كه تلفن كند به مادرم و بگويد كه او اين جاست .
اين بار برگشتند و چشمان اش را بستند و دستبند و كتك و ... يك قبض رسيد به مبلغ ۲۰ تومان مربوط به سازمان مجاهدين پيدا كرده بودند مچاله شده زير صندلي كنار راننده.
تنها پاسخ اش اين بود كه بگويد نمي داند متعلق به كيست ...چند ماه پيش كه پدرم را مي برد بيمارستان براي شيمي تراپي . سر چهار راه يك دختر جوان مجاهد تقاضاي كمك كرده بود از پدرم . او هم ۲۰ تومن داده بود . دختر قبضي داد به پدرم . پدرم هم مچاله اش كرده بود و چون آدم مرتبي بود انداخت زير صندلي كه بعد در ظرف اشغال بريزد . ضعف و شيمي درماني و جنگ و بمباران بي حواس اش كرده بود ...
برادرم را بردند اوين .مادرم بعد از ۳ روز خبردارشدكه كجاست .و بازجويي ها و شكنجه ها . دستبند قپاني .شلاق . آويزان كردن از پا . و اعدام قلابي .. مي گفت :
عده زيادي بوديم با چشماني كه بسته بودند با پارچه هاي خونين مجروحين جنگي . آن قدر شكنجه شده بودم كه مرگ نه تنها بد نبود بلكه خوش بياري ميتوانست باشد در آن جهنم مملو از حقارت . فرمان آتش ، صداي شليك ورفتن درد . گفتم حتما به مغزم اصابت كرده به همين دليل درد را احساس نمي كنم . صداي فرياد مي شنيدم . دست هاي ام را كه از پشت بسته بودند به هم فشار دادم . حس مي كردم دست هاي ام را . عجيب است . مگر بعد از مرگ مي توان حس كرد و شنيد ؟ پاسداري با فحش بازوي ام را گرفت و كشيدم به جلو. بازجو مي گفت باز هم اقرار نمي كني ؟ دست ها شونو باز كنيد ؟ دست هايم را باز كردند . چشمم بسته بود . باز جو گفت دستت رو ببر جلو . بردم . گفت ببر بالاتر . بردم . دستت به چي مي خوره ؟!!سكوت كردم . حرفي از دهانم خارج نمي شد . دستم گويي به پاي آدمي مي خورد گفت چشمهاشو نوباز كنين . باز كردند . جلوي هر كدام ما ، جسدي از دار آويزان بود . همه جوان . بالا آوردم . دوباره چشم هاي مان را بستند . ما را بردند به بند هاي مان . با كف پاي ترك خورده از شلاق و خونين .هم بند ها بيشترشان ايستاده بودند كه جا باز شود براي خوابيدن تازه از شكنجه بر گشته ها . باز هم خون بالا آوردم . ....
مادرم گفت . پسر خاله ات از اركان قدرت حكومت است . حتي با پدر و مادرش هم تماس نمي گيرد نمي خواهم ببينم اش
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا