12/28/2002
نامه ي دوست:هميشه دلم مي خواست رو در رو بنشينيم باهم حرف بزنيم . با دختري كه در زمان انقلاب به دنيا آمد . دختري كه نوشته هاي كوتاه با عميق ترين معنايش مرا مجذوب كرده بود . دختري با هوش فراوان . فارغ التحصيل از رشته مهندسي در ايران و بورس گرفته از يكي از دانشگاه هاي معتبر امريكا به خاطر نمرات چشمگيرش .
بخت ياري ام كرده بود مي توانستم ۳ روز مداوم ببينمش . وقتي از لحظات دردناك كودكي مي گفت ، چشم هايش را مي دزديد و اخم ها پيشاني زيبايش را لحظه اي پر از شيار مي كرد .مي گفت :
بد بودم . بچه بدي بودم به همين دليل كتك مي خوردم از مادرم مثلا وقتي بمب باران شديد مي شد و پدرم ما را مي برد به شهرستان . من و خواهر كوچك ترم عقب اتومبيل نشسته بوديم مادر و پدرم جلو . سكوتي از وحشت بود در اتومبيل . هشت سالم بود شروع مي كردم به آواز خواندن . مي خواندم و مي خواندم . مادرم با عصبانيت سيلي زد به دهانم . طعم خون را در دهانم حس كردم . علت سيلي را نمي دانستم ......
بد بودم . بچه بدي بودم تصميم گرفتم در مقابل كتك گريه نكنم . زل مي زدم به چشم هاي مادرم . بيشتر عصباني مي شد همه نفرتم را با زل زدن نشانش مي دادم و بدون گريه . بعدها كه بزرگ شدم مادرم مي گفت وحشت داشت از نگاه خيره من ....
بزرگ تر كه شدم . خسته شدم از اين مبارزه منفي ديگر اعتراض نكردم . دختر آرامي شده بودم . چون همه فريادم و اعتراضم را ريختم در درونم .مامانم مي گفت دختر خوبي شده ام . و شروع كردم به ترسيدن . ترس . ترس از همه چيز . ترس از هر صداي بلندي كه مخاطب اش من بودم .ترس از همه آن چيزي كه دوست نداشتم و بايد تحملش مي كردم و در درونم مي ريختم وحشت از زيبايي ام .ترس از اين كه مرا كسي دوست بدارد ..
اينجا دوباره بد شدم . باز بد شدم . مي خواهم جايي بروم كه هيچ كس مرا نبيند . نشناسد . نامم گم شود . بي هويت باشم نترسم . نمي خواهم بترسم . نه دختر كسي باشم نه خواهر و نه خواهر زاده و نه همسر . بايد خود گم كرده ام را پيدا كنم . دختري را كه در كودكي اش ، در آن بحران انقلاب و جنگ و فشارهاي مالي و معنوي خانواده و اجتماع اش گم شد ......
بغضي دردناك گلويم را مي فشارد . با خنده بلندي مخفي اش مي كنم . و برايش از دگر گوني هاي ذهني مادر بيمارم طنز گونه مي گويم لبانش به خنده باز مي شود . ادامه مي دهم مي خندد و مي خندد . خنده ها از ته دل است . چه زيبا مي خندد .. دلم مي خواهد در آغوش اش بگيرم و شرمندگي ام را از رفتار بي حوصله مادرش در مقابل فشار جنگ و جامعه اعلام كنم و عذر بخواهم از جانب او اما نه ، مي ترسم با آن روح لطيف و شكننده اي كه دارد درياي اشك جاري شود از چشمان عسلي معصومش بگذار بخندد . بگذار غم گم شود .
به خود مي گويم :
آيا آن قدر حافظه تاريخي مان كم است كه اين انقلاب و نتايج بعدي اش را هم به زودي فراموش خواهيم كرد ؟ آيا باز هم نسنجيده به آب خواهيم زد ؟آيا نسل بعدي را هم به قربانگاه خواهيم سپرد ؟
هنوز نسل من از شما شرم دارد. بدهكاريم به شما . درد وجدان عذاب مان مي دهد . درد بدي است . تلخ و كشنده . تلخ و كشنده...
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا