12/09/2002
نامه ي دوست:سال هاي وحشتناك جنگ بود و اعدام ها در اوين ودرگيري هاي داخلي در ايران .ما مهاجرين هم كلافه بوديم دوجانبه . دل شوره آن جا بود . هرگز در ارتباط تلفني خبر خوش يا آرام بخشي نمي رسيد . يا كشته بودند در ميدان هاي جنگ يا در اوين .خواهرم با گريه مي گفت دوباره شوهرش را فرستادند جبهه ( جراح بود ) دوبچه كوچك داشت با يك سال تفاوت سني . بمب باران ها كه شروع مي شد بايد دو تايي شان را بغل مي كرد از طبقه سوم مي بردشان زير زمين كه متعلق به سرايدار بود. بچه ها با صداي گوش خراش بمب باران و موشك و شكستن ديوار صوتي بزرگ مي شدند و مادران با دلهره مرگ هاي نابهنگامي كه هر لحظه ممكن بود اتفاق بيفتد
ما هم بايد به فكر نان مي بوديم و سقفي . بدون دانستن زبان انگليسي . اولين كار را از پمپ بنزين شروع كردم . هزينه تحصيل پسركم را هم بايد تامين مي كردم كه در همان شبانه روزي انگليس بسر مي برد . نمي خواستم آينده اش را به هم بريزم . صاحب پمپ بنزين ايراني بود . پمپ بنزين ۲۴ ساعته باز بود . حقوق بسيار كم .از ۶ صبح تا ۱۲ شب كار مي كردم روزي ۱۶ ساعت همسرم طاقت نداشت . روحيه اش را باخته بود . او هم در همان پمپ بنزين از ۱۲ شب تا ۶ صبح كار مي كرد .آپارتمان نزديك محل كارم بود . پياده ۱۵ دقيقه راه بود. از آن ۵ ساعت خوابيدنم بايد وقتي ميگذاشتم براي تماس با پسركم و ايران . گاهي ۲ ساعت مي خوابيدم . نه بيمه داشتيم نه هيچ امتيازي .. صاحب پمپ بنزين ايراني بود و ايرانياني كه توانسته بودند پولي بياورند مي خواستند به سرعت ثروت مند شوند . بايد فكري مي كردم روز ي با خانمي ايراني آشنا شدم . مسلمان نبود علاوه بر بنزين سيگار هم مي خواست و وقتي جواب مرا شنيد به فارسي گفت :
ايراني هستيد ؟
گويي دنيا را به من بخشيدند . كسي به زبان من سخن مي گفت كسي دلش آن جايي مانده بود كه دلم مانده بود .اين آشنايي به دوستي خوبي بدل شد . استر ۱۰ سال بود كه در امريكا زندگي مي كرد يك پسر ۴ ساله داشت و دختر ۲ ساله اي.در هفته حتما بيش از ۴ بار مي آمد و ضمن راه انداختن مشتري با او حرف مي زدم . گفتم هنوز ظرفيت دارم براي درس خواندن . ليسانسي كه از ايران گرفته بودم و رشته اي كه خوانده بودم بدرد امريكا نمي خورد . با كمك استر پيدا كردم چه رشته اي بخوانم كه هم سريع تمام شود و هم زود وارد بازار كار امريكا شوم .مانده بود ساعات كالج رفتنم . كه آن را هم با همسرم حل كردم . از يك بعد از ظهر كلاسم شروع مي شد تا ۶ بعد از ظهر .دو ساعت وقت داشتم براي خوابيدن .همسرم لطف كرد و تبديلش كرد به ۴ ساعت خوابيدن و ۱۴ ساعت كار در پمپ بنزين .تمام درسم را آن جا خواندم . رشته ام بود تكنيسين آزمايشگاه الكترونيك . هنوز يك سال نگذشته بود كه چند شرکت الكترونيك به علت نياز از كالج تقاضاي تكنيسين كردند و كالج به دليل نمرات بالاي من مرا معرفي كرد به شرکت واريان .همان روز مصاحبه استخدامم كردند . با چهار برابر حقوقي كه در پمپ بنزين مي گرفتم همراه با بيمه خودم و همسرم . مرخصي ساليانه . حقوق بازنشستگي . دوازده روز مرخصي براي كارهاي شخصي .سهيم بودن در سود ساليانه شركت .كار روزي ۸ ساعت و در ازاي هر ۲ ساعت ۱۵ دقيقه استراحت . هفته اي ۲ روز تعطيل . در صورت تمايل خود م براي اضافه كار يك برابر و نيم حقوق در ازاي هر ساعت .يك سال كار شاق به اندازه كافي آزارم داده بود . تلفني استعفا دادم .سه ماه بعد همسرم هم به بهانه روحيه بد استعفا داد و ديگر كار نكرد . در ايران هر دو به كار هنر بوديم و او مصمم كه يا همان كار و يا هيچ .....فشار هاي روحي آن چنان زياد بود كه ترجيح دادم با جر و بحث هاي بي فايده خراب ترش نكنم .زنان ايراني نظير من زياد بودند و با ادامه جنگ در ايران زيادتر مي شدند . مردان ايراني حدود چهل ساله هم به هيچ وجه نمي توانستند خودشان را با محيط تطبيق بدهند حتي كلاس زبان هم نمي رفتند . زنان ايراني به سرعت كشيده شدند به بازار كار و جامعه امريكا . بچه ها هم خواه نا خواه به طرف مادر كشيده مي شدند و از پدر دور . هفته اي چند پدر ايراني در دادگاه محكوم مي شدند چون بچه اشان را تنبيه بدني مي کردند و پدر ايراني سيلي زدن به بچه ۱۵ ساله اش را طبيعي مي دانست نه ۶ ماه زنداني شدن را.بچه ها هم در چنبر دو فرهنگ گيج مي شدند . در خانه روش ايراني و در جامعه آزادي ها و فرهنگ امريكايي .درستبرعکس بچه هايي كه در ايران بزرگ ميشدند . انها در خانه آزاد بودند و در جامعه محدود .بايد در مدرسه و جامعه دروغ مي گفتند در مورد وضعيت و نوع تفكر خانواده . در اين جا دروغ لازم نبود . مستقيم و راحت به پدر مي گفتند تو هم بايد كار كني . هم در خانه هم بيرون . و حالا كه نمي كني نژاد پرستي . فرق مي گذاري بين زن و مرد . انتخاب كن بين غذا پختن و ظرف شستن....و....فرياد پدران كه :
ما جرات نمي كرديم به صورت پدرمان نگاه كنيم ... ۲۱ سالم بود پدرم زد توي گوشم سرم را انداختم پايين ....چرا دوست دخترت را آوردي توي خانه ...اين موسيقي مزخرف چيه كه گوش مي كني ؟...چرا فارسي حرف نمي زني ؟.. چرا نمي آيي جلوي مهمانان مان بنشيني ؟ يك سلام مي كني و مي ري توي اتاق ات .. آبروي ما بردي ..چرا اين رشته را داري مي خواني ؟.چرا غذاي ايراني نمي خوري ؟ چرا ؟ چرا ؟....
و بميرم براي آن جواناني كه آن جا خمپاره اي اگر زندگي اش را نگرفت ؟ پا يا دستش را گرفت . براي طرز تفكرش در زندان شكنجه شد . بمب هاي شيميايي براي هميشه سلامتش را گرفت .اگر پيراهن خونين دوستش را براي اعتراض به روش غلط شان به دست گرفت هنوز در زندان است و تقاص پس مي دهد .پدران و مادران هم سن ما شب و روز در تلاش معاش گير كرده اند و نفهميدند زندگي را كه چطور گذشت ،تعداد دختران بر پسران فزوني گرفت چون آن ها كشته شدند و بي كاري و نبودن شرايط ازدواج كشاندشان به جهنم فحشا ..
به كجاي اين شب تيره
بياويزيم قباي ژنده ي خود را ؟
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا