5/03/2003

نامه ي دوست:

موش

هند كشور عجايب دنياست . گروهي در هند موش پرست اند. اين مذهب شان است و معابد مخصوصي هم دارند پر از موش. براي شان غذا مي برندو گل و شير . شير را در تشتي مي ريزند . موش ها هم عين مور و ملخ از تشت بالا مي روند و نه تنها شير مي خورند بلكه بعد از شير و غذا خوردن ، هر از گاهي به پيروان شان لطف مي كنند و از سر و كله اشان بالا مي روند و فضله هاي شان را را برسر و تن آنان مي ريزند . امت هم خوش حال از كثافت سران مذهبي كيف دنيا را ميكنند و بهشت موعود را جاي شان مي دانند .
و اما قبيله اي ديگر در هند زندگي مي كند كه موش خوارند . موش را كباب و يا پخته و مي خورند . داستان هم از اين قرار است كه صد ها سال پيش اين قبيله كشاورز بودند . گندم و برنج مي كاشتند . جايي هم كه رزق و روزي باشد كم كم سر و كله موش هم پيدا مي شود . موش ها اول كوچك بودند ولي در اثر خوردن محصولات كشاورزي اين مردم كم كم چاق و چله شدند و مال مفت خوردن گردن شان و هيكل شان را بزرگ تر كرد و شدند اندازه راسو .( مثل موش هايي كه شنيده ام بعد از انقلاب پر شده در ايران ) محصول اين قبيله را آن قدر خوردند كه مردم از گرسنگي شده بودندني قليان . كم كم موش ها شروع كردند به خوردن خانه هاي چوبي ساكنان قبيله و كار به جايي كشيد كه با وقاحت بچه هاي تازه به دنيا آمده را اگر غافل مي شدند .، موش ها مي خوردند . روزي موش ها تنها بچه نوزاد يك زن و شوهرجوان را خوردند . مادر و پدر آن چنان آشفته و خشمگين شدند كه تصميم گرفتند انتقام خون فرزندشان را بگيرند . چوب و تبر بدست موش ها را دنبال كردند و چند تاي شان را به ضرب چماق كشتند و چون از گرسنگي نايي براي شان نمانده بود به انتقام خون فرزند ،آتش شان زدند و بعد تصميم گرفتند پوست جزغاله شان را بكنند و كبابي حسابي خوردند . هم از گرسنگي نجات پيدا كردند و هم قاتل فرزندشان را كشتند . همسايه هاي گرسنه كه شاهد جان گرفتن آن ها بعد از آن همه گرسنگي بودند . تصميم گرفتند به تلافي آن همه بدبختي و گرسنگي كه از دست اين موجود دزد و بي رحم و خانمان بر انداز و زورگو و قاتل كشيده بودند كار آن پدر و مادر جوان را ادامه دهند چماق ها را برداشتند و افتادند به جان موش ها . موش كشي و موش خوري شده بود كار افراد قبيله موش ها هم كه دوران ديكتاتوري شان تمام شده بود . سوراخ موش را صد تومن مي خريدند و قايم مي شدند اهالي مي دانستند كه موش ها بيشتر در مزرعه هاي كشاورزي سوراخ داشتند . وبه حفر سوراخ ها پرداختند براي پيدا كردن فراريان . كه اين بار اندوخته هاي پر از غله موش ها را كشف كردند . از آن زمان اين قبيله دسترنج زحمت كشاورزي شان نصيب خودشان مي شود . و چون مي دانند كه اگر به موش رو بدهند دوباره زندگي شان ميشود همان فقر و بدبختي صدها سال پيش ، تا موشي پيدا مي شود زود ترتيب كباب كردنش را مي دهند.
و اما در رابطه با موش :
زن ها بيشتر از موش مي ترسند ( حتما حق زن را هميشه خورده اند و قاتل بچه هايشان هم به گواه آن قبيله هندي بوده اند )به همين دليل از موش نفرت دارند .
آن زمان كه كوچك بودم . موش ها هم كوچك بودند و خانم جان مادر بزرگم موش را نمي كشت ولي تا انبر را نشانش ميداد موشه در مي رفت و پشت سرش رو هم نگاه نمي كرد در حالي كه خانم جان آدم مذهبي بود و ماهي يك بار روضه خوان مي آورد و وقتي او روضه مي خواند و از جهنم مي ترساند ملت را و سري هم به صحراي كربلا مي زد و گريه خانم جان را درمي آورد . خانم جان هم به او پول مي داد و هم غذا و ميوه . من جرات نداشتم چيزي بگويم ولي از آن روضه خوان به اندازه موش بدم مي آمد
موش ها گنجينه هاي شان را كه معمولا از زحمت مردم است جايي پنهان مي كنند . خيلي خوب است كه آدم محل اش را كشف كند براي روز مبادا بدرد مي خورد . چون به هر حال بيت المال مردم است .
حالا كه موش هاي پر رو و چاق و چله ام القراي اسلامي را پر كرده اند آيا نبايد به راه حل آن قبيله هم فكر كرد ؟ چون دارد دير مي شود . يك نسل را كه خورده اند . صبر كنيم و بترسيم ناگهان ديدي كه بامدادك هم به دهانشان مزه كرد .؟... اوه ..اوه ..اوه ..

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا