12/28/2003
جاکش هاي بي عرضه!!!:دوباره چس مثقال برف باريد راه بنداني درست شدکه بيا وببين.خودم از وسط بزرگ‌راه کردستان تا چهارراه نظام آباد(شب مهمان مادرزن جان بوديم.برايم آش شلغم بار گذاشته بود.سرما خورده ام درست وحسابي.سرفه هاي خفن!!) ناچار شدم پياده بروم.نزديک۱۰ کيلومتر!!به خودم اميدوار شدم!!دو ساعت ونيم خيابان نوردي کم نيست!!تا وسط هاي بزرگ راه کردستان با تاکسي رفتم!!لم داده بودم وبه برف نگاه مي کردم که داشت نم‌نمک مي باريد.راننده هم نوار فرامرز اصلاني را بار گذاشته بود(اگه يه روزي نوم تو....) وصدارا درست وحسابي بلند کرده بود.گوش دادن به نواي گيتار زير بارش برف پر بد نيست.اما راه بندان انگار بازشدني نبود.راننده که از اصلاني زد به گوگوش پياده شدم.کلاه بافتني را تاروي گوش ها و ابرو کشيدم پايين. دبرو که رفتي . خيابان تخت طاووس که غوغا بود.سر تخت طاووس ماشيني را نشان کردم ببينم خودم زودتر به ته خيابان مي رسم يا اون!!به راحتي صد متر جا گذاشتم اش!!!به مقصد که رسيدم ديگر نا نداشتم وکفشم درست وحسابي شوره زده بود.سفيدسفيد.عيال که دررا به رويم باز کردگفتم اگر دوره ي مائو زنده بودم به راحتي مي توانستم درراه‌پيمايي بزرگ شرکت کنم(راستي اين روزها انگار سال روز تولد مائو بودخدا بيامرزدش!!) بامدادک هم که کنار پاي عيال ايستاده بود ازميان اين همه حرف که گفته بودم نام مائو راگرفت شروع کرد به دويدن درراهرو و مائو مائو گفتن.دايي مذهبي عيال هم آمده بود به خواهرش يعني مادرزن جان سر بزند.گفتم الان بشنود که بامدادک هي مي گويد مائو گندش در مي آيد.فوري صداي جرينگ جرينگ پول خرد هاي توي جيبم را درآوردم تا حواس اش برود پي قلک .فوري رفت سراغ مادربزرگش که قلک کمک به کودکان سرطاني(محک) را بياورد.خودش هم درخانه يکي دارد(چيز خيلي خوبيه!!پرکه شد زنگ مي زني ميايند مي برند ويکي خالي اش رابرايت مي آورند!!).سکه که مي اندازد توي اش عشقي مي کند که بيا وببين. جرات ندارم پهلوي اش کتاب بخوانم فوري مي آيد بالاي سرم شروع مي کند به پرسيدن.پريروز داشتم کتاب مرتضي کيوان را مي خواندم آمد بالا سرم انگشت گذاشت روي عکس کيوان که اين کيه.تا دوسه روز نام مرتضي کيوان ازدهان اش نمي افتاد.خودش حالا هيچ!! مادرزن جان هم تا خاله خان باجي هاي همسايه به ديدارش مي آيند بامدادک رااحضارمي کند مي گويد:مرتضي چي؟ اون هم مي گويد کيوان وهمه ازبلبل زباني اش مي زنند زير خنده!!اگر مي دانستند کيوان چه کافر خدانشناسي است اين قدرسرخوشانه نمي خنديدند!!!ديگر آدم جرات ندارد پهلوي اش دوکلمه حرف بزند(خودم يادم است آب‌دارترين فحش ها ي گيلکي را ازخيلي کودکي وسرسفره ازپدرم ياد گرفتم!!مثل کوس پاراخوار!!ترجمه نمي کنم چون خيلي ضايعه است!!).من که ديگر بهداشتي بهداشتي حرف مي زنم.خيلي سخت است .مثلا صدا وسيما مي گفت که به علت راه بندان سنگين، کمک هاي مردمي دير به راه آهن رسيد وقطاررفته بود!! اومدم بگم :جاکش هاي بي عرضه که جلوي خودم را گرفتم.تصورش را بکنيد پدربزرگش به نماز ايستاده باشد وجناب بامدادک هم هي برود وبيايد وبگويد جاکش هاي بي عرضه!!!بااين همه احتياط نمي دانم از کي ياد گرفته هر از گاهي مي گويد پدرسگ!!البته گمانم ازعيال ياد گرفته باشد!!خودش منکر است اما خودم بارها کنار خيابان که منتظر تاکسي ايستاده ايم شنيده ام که پدرسگ نثار تاکسي هايي مي کند که نگه نمي دارند.کار به جايي کشيده است که پدربزرگش هم وقتي مي خواهد ببردش به سلماني هنگامي مي بردکه مشتري درون سلماني نباشد.کله ظهري يا آخرشبي.به قول خودش که مبادا از لش ولوش هاي نظام آباد حرف مفت وكلفت ياد بگيرد!!!(فايده اي ندارد.دير يا زود توي جامعه ياد مي گيرد!!پريشب بود كه توي بغلم بود و مي رفتيم كه آشغال را بگذاريم سركوچه،دوتا نوجوان داشتند نم نمك حشيش دود مي كردند ويكي به آن يكي مي گفت :برو كس كش سه ساعت علاف بشم كه تو بري لاستو بزني!!! خوشبختانه بامدادك حواسش نبود كه ضبط كند!!)
راستي دراداره امان حدود پانصد هزارتومن پول جمع کرديم براي بمي ها.همه را پتو ولوازم خريديم با ماشين اداره فرستاديم بم.خوشبختانه يکي از ماشين هاي اداره داشت مي رفت ماموريت به کرمان.خيال همه راحت شد.کسي به اين جاکش ها(بامدادک نيست که بشنود!!) اعتماد ندارد!!!
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا