1/12/2004
اکنون مي توانم:اکنون که بيش از ۴۰ روز است كه درآن گورستان معيادگاه دختران وپسران شهر زير درختي برهنه از تاراج پاييز درخاک آرميده است دلم مي آيد درباره اش بنويسم.آخرين باري که صداي اش راشنيدم روز سوم مادرم بود.ازگوشه اي درخاوردور زنگ زده بود همان جايي که چند ماه بعد درشبي مه آلود عين شب هاي مه آلود شهرمان جان باخت. سرانجام عشق بي اندازه اش به موتور وموتورسواري کار دست اش داد.سعي مي کردازآن سوي عالم به خاطرمرگ مادرم تسلايم بدهد به کسي که نيازي به تسلاي هيچ کس نداشت.سرآخر هم که شنيدم داردگريه مي کندخودم تسلاي اش مي دادم.فقط يادم مي آيد که تسلا دادن اش هم قشنگ بود:تي قلب ره بميرم!!(براي قلب ات بميرم!!).اين آخرين باري بود که صداي اش را شنيدم.
اما نخستين باري که ديدمش سال ۵۶ بود.هم سن الان بامدادک بود.ده سال از من کوچک تر.دراوج روزهاي انقلاب رفته بوديم به تهران منزل آن ها.خيلي زيبا بود چشم سبزآبي(به قول گيلک ها کاس چوم) ، موهاي بور وبسيار شيرين زبان.پدرمادرش باهاش فارسي حرف مي زدندبالاخره گيلاني تهران نشين بودند.براي همين فارسي زبان اولش شده بودباآن كه درست پس ازپيروزي انقلاب همراه خانواده به شهرآبااجدادي اش برگشت.اما سبيلش كه جوانه زد بامن يكي ديگر فارسي حرف نمي زد.فقط گيلكي .هميشه هم مي گفت آباي.ازهرجا كه زنگ مي زداولين حرف اش اين بود:خب ايسايي آباي؟!!ماستا فونكودي؟!!(خوب مانده اي آباي؟!!ماست را كه نريختي؟!!).
آخرين باري هم كه زنده ديدمش(جنازه اش را بعد ازاين كه شستندديدم.آرام درازكشيده بود.انگارخوابيده بود) به لطف امام‌زاده اينترنت بودوگپ سراي ياهو.چه شناسه هاي خنده داري كه براي خودش انتخاب نمي كرد:دانگوراش(گوش ماهي=صدف)، سوكوله خيس(نمي دانم چه بايد ترجمه اش كرد.خاري است ميوه ي گياهي دريايي ) و زابچك(اين يكي را نه مي توانم ترجمه كنم نه مي توانم تشريح).آخرين باري كه ديدمش دوربين وصل كرده بود به رايانه اش و شيشه ويسكي را هي مي آورد جلوي دوربين مي گفت:خوورم به سلامتي تو وآقاجان!!
منظورش ازآقاجان پدربزرگ پدري مشترك مان بود،عرق خوري قهار كه مست كردن اش زبان‌زد خويشان ومردم شهر است!!
گفته بودم صورتش را بياورد جلوتر تا خوب ببينم اش.آورد.موهاي بورش را بلند كرده بود وعين موهاي مسيح درفيلم هاي هاليوودي ريخته بود روي شانه اش.ته ريش پورفسوري گذاشته بود.گفتم برو عقب مي خواهم سرتاپاي ات را ببينم.رفت.شلوارك پوشيده بودوازاين كفش هاي ورزشي پت وپهن.
گاهي هم به لطف امام زاده اينترنت با هم تخت نرد مي زديم!!تاس بد كه مي آورد آن زير مي نوشت:ان د كايه نهابو!! (اين ديگه از كجا اومد!!)
آخرين باري هم كه ازنزديك ديدمش ،زنده ي زنده نه زنده ي مجازي اينترنتي توي مراسم عروسي خودم بود.دمي به خمره زده بود و ول كن رقص نبود.چشم تمام دخترها به دنبال اش بود.خوب يادم است يك دوركامل با مادرم رقصيد.فيلم اش هست.اين فيلم عروسي ما هم ديگرشده است گورستاني درست وحسابي!! يادم باشد روي شيرازه اش بنويسم بهشت زهرا يا چه مي دانم باغ رضواني چيزي!!
آموزشي سربازي كه افتادم شهر خودمان از خوش حالي توي پوست اش نمي گنجيدهم به خاطر آن كه مي توانستم درامتحانات تجديدي سال چهارم كمكش كنم هم به خاطر آن كه مي توانستيم با هم برويم صفا.قارماق تاودي مل سر يا مرداب درون.عرق خوري بازم مل سر يا مرداب درون!!شنا كردن زيرباران سيل آسا روي موج شكن.شيرجه زدن زير باران سيل آسا!!مست رفتن به ورزشگاه براي تماشاي بازي ملوان!!هنوز روي ديوار خانه اشان يادگارآن روزها هست كه نام مرا وخودش را بارنگ ضدزنگ روي ديوار حياط خانه اشان نوشته وزيرش هم نوشته ايران ملوان.هروقت هم كه مي خواستيم درس هاي تجديدي اش را باهم كار كنيم مي گفت درست حسابي سير بخورم تا از بوي سير دهان اش كلافه نشوم!!!
پرازشورزندگي بود وهمين هم باعث شد خيلي زودمذهب را ببوسد وبگذارد كنارباآن كه پدرش وبه ويژه مادرش مذهبي بودند.اما با آن همه شورزندگي زير شن هاي (فورش!!) گورستان زيباي شهرمان آرام گرفته است.يادش به خير.به قول لوركا : آسوده بخواب دريا هم مي ميرد!!



0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا