موز وآناناس را عشق است!!:ازاتوبوس جامانده بودم وسر
آپادانا منتظر تاکسي بودم تا زود به اداره برسم که کار به نوشتن مرخصي ساعتي نکشد.درست درهمين حين بود كه ديدم اش.درست تر بگويم او مرا ديد.دست که روي شانه ام گذاشت برگشتم وديدم اش.تپل شده بود. انگار آب وهواي انگلستان بهش ساخته .چهارسالي مي شد که نديده بودم اش.يعني از هنگامي که توانست بورس دکترا از وزارت خانه بگيرد وبا خانواده عازم انگلستان بشود.روبوسي کرديم.
گفتم :
جناح تان مجلس را گرفت خوشا به سعادت ات.
ابروهاي اش را تا به تا کرد وگفت:
جناح ما؟
گفتم:
قديما که مي رفتيد انگلستان برمي گشتيد ايمان تان محکم تر مي شد.
نزديک بود از خنده پس بيفتد.توي دانشگاه از دست راستي هاي افراطي بود.ياد دوست مشترک مان افتادم که دفترتحکيمي بود واز دست چپي هاي افراطي.
گفتم:
فلاني هم مثل تو پس از چهارسال اقامت درآلمان بدون جناح شده است.
باز هم زد زير خنده.
گفتم:
اي کاش مي شد ملت پولي جمع مي کرد همه اتان را چهار سال مي فرستاديم فرنگ که عقل تان بيايد سرجاي اش!!
باز هم زد زيرخنده!!!
گفت:
تو چي؟ هنوز هم همان افکار را داري؟
گفتم:ما همان آقايي هستيم که بوديم!!
اين بار ترش کرد. نظرم رادرباره ي به قدرت رسيدن جناح راست پرسيد
گفتم:
موز، نارگيل وآناناس حسابي ارزان مي شه!!
(راستي راستي نمي دانم چرا دست راستي ها به اين سه تا ميوه اين همه علاقه دارند.گمانم براي قوه ي باه خوب باشد)
بعد ازاين كه نشاني وتلفن هاي محل كارمان را ردوبدل كرديم نشاني جايي را كه مي خواست برود براي اش گفتم.حيووني نمي دانست چه جوري برود پونك!!ديگه حسابي خارجكي شده انگار!!