9/11/2004
بازي هاي بامدادك : چندروزاست كه سعي كرده ايم اندكي تركيب بازي ها واسباب بازي هاي بامدادك را عوض كنيم.خودم برايش ذره بيني خريدم!!قيافه اش ديدني بودوقتي از پشت ذره بين به بزرگ شده ي دماغ وسبيل من،ابروي عيال وشامبول خودش نگاه مي كرد.هنوزفرصت نكرده ام باذره بين آتش زدن كاغذرا نشانش دهم!!فكركنم درست وحسابي شاخ دربياورد!!!دوتاآهن ربا يكي نعلي شكل ويكي هم ميله اي شكل برايش خريدم.يك بسته براده آهن هم همراه شان بود كه وقتي عيال ديدحسابي عزاگرفت!!مغازه هاي اسباب بازي فروشي هيچ كدام آهن ربا نداشتندپدرم درآمدتا توي نوشت ابزارفروشي پرتي توانستم آهن ربا گيربياورم.حدس مي زدم كه آن جا داشته باشدچون تنها جايي است كه نوك مداد هفت دهم "2B" هم داردكه به راحتي گيرنمي آيد(اين نوك مداد عصاي دست هرآدم دست به قلمي است!!).طرف از آهن ربا هم خيلي خوشش آمد.به ياد كودكي سوزني نخ كردم وروي آهن ربا آويزان كردم طرف ازرعشه هاي سوزن حسابي خنده اش گرفته بود.عيال هم مقداري خميربازي برايش خريد.چندساعتي كارمان شده بودخميربازي.مرتيكه هرچي كه برايش ساختم اسم شان را گفت ازنردبان وصندلي بگيرتا شامبول و پيچ گوشتي!!پيچ گوشتي گفتم يادشاهكارجديدبامدادك افتادم !!با پيچ گوشتي زدگوشه ي ابروي عيال بيچاره يك گردوي درست وحساب كاشت!!اگرمن درخانه نبودم به گمانم بابت اين مادرآزاري حسابي دركوني مي خورد.بادمپايي قرمز عيال!!عيال مدام جيغ مي كشيد كه ازبامدادك چيزي جز آدمكش بي سروپايي ازآب درنمي آيد!!بعدش بامدادك روي پاي من به خواب رفت وعيال هم گوشه ي اتاق.انگارنصف شب هم بيدارشدندوبا هم آشتي كردند!!!براي مادرزن جان سلام كه مي رفتيم به عيال گفتم توزودتربروجريان رابراي پدروبرادرت تعريف كن مباداخيال كنند مرتكب همسرآزاري شده ام وبرام چاقو بكشند!!دورچشم عيال بيچاره كبودكبود شده!!!همان هنگامي كه مضروب شده بود زنگ زده بود به مادرزن جان كه بپرسد چه كاربايد بكنداما وقتي داستان را گفته بودمادرزن جان درآمده بود كه اوخي حتما بيچاره طفلك حسابي ترسيده!!!عيال را مي بيني كاردمي زدي خونش درنمي آمد!!بدون كلمه اي حرف تلفن را قطع كرد!!!
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا