1/05/2005
اندرحكايت رانندگي !!!: سرانجام توانستم گواهي نامه ي رانندگي را بگيرم!!!تا الان كجا بودم؟زيرسايه ي درخت.به جان شما نباشد به جان خودم امكانات نبود.يعني بودخودم چندان دنبال اش نبودم.اين بارهم اگرفشارعيال نبودبعيدبودبه اين زودي ها (چه قدرهم زود بود جون عمه ام!!) سراغ خودروراني نمي رفتم كه نمي رفتم.دردوران نوجواني با آن كه پدرگرامي ماشين مند هم بودرغبتي به ماشين راني نداشتم.آن موقع نه مي دانستم جبهه ي سبزچيست نه ماننداصحاب هايدگرازفناوري رويگردان بودم.بعضي ها اين جوري اندديگه.براي مثال اخوي گرامي با آن كه چهارسال از من كوچك تراست يك ثانيه اگرپدرگرامي ماشين را درخانه مي گذاشت مي رفت سراغش واللهي به اميدتو دبرو كه رفتي!!البته خودم دردوران دانشجويي نمي دانم چه شده بود كه به صرافت گواهي نامه گرفتن افتاده بودم وحتي امتحان آيين نامه را هم قبول شده بودم وچندجلسه تمرين هم رفته بودم اما بعدموشك باران تهران پيش آمد وتعطيلي دانشگاه.بعد هم كه آب ها ازآسياب افتاد درطرح شش ماهه اعزام دانشجويان به جبهه هاي حق عليه باطل ما را هم داوطلباندندبه جبهه هاي بعدازقطعنامه ي 598 (به اين مي گويندخوش بياري !!اگرقبل قطعنامه داوطلبانده شده بوديم هيچ بعيدنبودبه لقاالله پرتاب شده بوديم والان به جاي وبلاگ نويسي دربهشت يا جهنم سماق مي مكيديم).بعدازپايان دانشگاه هم كه دنباله ي خدمت مقدس(اين مقدس من يكي روكشته)،رفتن سركاروازدواج.خلاصه وقت نشد كه نشد.اين جوري شد كه سرپيري رفتيم دريكي از آموزشگاه هاي نزديك خانه اسم نوشتيم.يك هفته كلاس آيين نامه وآشنايي با ماشين بود.تصورش را بكنيد ما بااين گل گيرهاي سفيدوقيافه ي ميان سال رفتيم سركلاسي كه اگردرسن شرعي ازدواج كرده بودم همه اشان جاي پسريا دخترم بودند(آره كلاس ها مختلط بودواسلام هم بدجوري به خطرمي افتاد).پسرها همه بين 18 تا 20سال .موهابه تمامي ژل ماليده وصورت ها هم آراسته به انواع ريش وسبيل هاي عجيب وغريب.دخترها هم كه همه شلوارها پاچه آب رفته به پاوهفت قلم آرايش كرده.خلاصه دردسرتان ندهم تا واردكلاس مي شدم همه برايم سوت مي زدندومي گفتندبابابزرگ اومد!!ازدست كارهاي شان آن قدرمي خنديدم كه آخركلاس دل وروده برايم نمي ماند.استادها همگي نظاميان بازنشسته بودند.اين قدراين بچه ها اذيت شان مي كردندكه گريه اشان درمي آمد.خوب يادم است كه سرهنگ بازنشسته اي سركلاس برايمان هفت موردتشديدمجازات درصورت تصادف با عابرپياده راگفت.روي خط عابرتصادف كني،گواهي نامه نداشته باشي وازاين حرف ها.يكي هم رانندگي درحال مستي.هفت موردرا كه تمام كرديكي ازشرورترين هاي كلاس ازرديف آخرگفت :ببخشيد جناب سرهنگ اگرراننده نشئه باشه چطور؟!!
سرهنگ بيچاره نمي دانست چه بگويد.
خلاصه امتحان نظري تمام شد و10 جلسه رانندگي شروع شد.اگربدانيدچقدربدبختي كشيدم.وسطروزكه نمي توانستم بروم تمرين.بعدازظهرهم كه قربانش بروم كاردوم وسوم وشونصدم.ناچارساعت شش تا هشت صبح مي رفتم تمرين.پدرم درآمد.مربي هم كه پيرمردپرچانه اي بودكه مدام داشت پشت سرصاحب آموزشگاه وزنش صفحه مي گذاشت.ده جلسه كه تمام شد ودرنخستين امتحان كه ردشدم فهميدم طرف هيچ چيزدرست وحسابي هم يادم نداده است.خلاصه سه بارردشدم.يك بارافسربردمان روي شيب 45 درجه اي ومن فهميدم چيزي به اسم نيم كلاج وجوددارد.يك بارهم به كلي راهنمازدن را فراموش كرده بودم.بارسوم هم افسري كه امتحان گرفته بودخانم بداخلاقي بودكه ازمن خواست دركوچه اي فسقلي دوردوفرمان بزنم.خداوكيلي خودش هم نمي توانست.جالب اين جاست كه من نفرماقبل آخربودم ومي خاستم بروم پي كارخودم كه ديدم خانم مي گويدبروعقب بشين.ازنفرآخرهم كه پسرجواني بود امتحان گرفت بعدهم مرخص مان كرد.من كه تعجب كرده بودم از همراهم پرسيدم كه چرامراهم نگه داشت.طرف هم گفت كه چون حق نداردبامردنامحرم درماشين تنها باشد!!!
بگذريم بعدازسه بارردشدن يك باربااخوي رفتم تمرين ازصبح تاغروب ويك بارهم بابرادرزن جان.بابرادرزن جان كه رفته بوديم تمرين خيلي خنده داربودعيال واين مرتيكه بامدادك هم با ماآمده بودند.اول برادرزن جان اندكي ماشين را راندكه رنويي فكسني بودبعدجاي اش را داد به من.اندكي كه رانندگي كردم اين مرتيكه بامدادك چسبيد به شانه ام وگفت: بروكنارنوبت منه!!!
به گمانم اين مرتيكه درسن 5 سالگي رانندگي را ياد بگيرد.
راستي بايد درخيابان هاي تهران رانندگي كنيد تا بدانيد چه جنگل مولايي است.همه ي چيزهايي كه دركلاس آيين نامه يادمان دادندنه تنهاكشك است بلكه پشم است
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا