1/09/2005
رفيق درخت!!!: به گمانم کودک بسياري ازويژگي هاي پدرومادررابه ارث مي برد ولابددرخت دوستي يکي از همان ويژگي هايي است که ازحقيرسراپاتقصير به اين مرتيکه بامدادک به ارث رسيده است.چه خيال کرده ايدالبته که ماهم درعلم وزين(اين هم عاقبت پريدن بااصحاب مطبوعات) وراثت دستي داريم!!ولي انگاراين ويژگي دربامدادک تشديدشده وسرزده است به درخت نوازي که چه عرض کنم به درخت بازي.دونمونه ازنشانه هاي اين بيماري راکه براي تان بگويم بامن هم راي خواهيدشد.
تاهمين دوسال پيش دريکي ازکوچه هاي نزديک خانه امان(يک کوچه مانده به کوچه ي خودمان که پاتوق عشاق وحشاشين است) درختي کهنسال بودکه ابواب جمعي شهرداري ترتيب اش را دادند.ولي انگاربخواهندزجرکش کننددرخت بيچاره راريشه کن اش نکرده بودندوکنده اي نيم متري ازدرخت بيچاره به جا مانده بود.بامدادک آن موقع ها هنوزخيلي کوچک بودوهروقت ازکناراين کنده مي گذشتيم وطرف راهم قلمدوش گرفته بودم همين جوري مي پراندم که بي انصاف ها درخت بيچاره را بريدند.چه مي دانستم که اين حرف پيش درآمدبيماري درخت بازي است.آن کنده هم چندماه بعدشروع کرد به جوانه زدن ومن هم خيلي خوش حال بودم تااين که حضرات شهرداري آمدندازته اره اش کردند.من هم مايه ي بدوبيراه گويي رازيادکردم.کف دستم را که بونکرده بودم.ازآن ماجرادوسال گذشت.پريروزداشتيم ازکنارآرامگاه آن درخت مي گذشتيم که بامدادک گفت:« درخت بيچاره رابريدند چه پي پي هاي عني بودند!!!»
عيال گفت:حرف بدنزن پسرم.
من هم گفتم : نه تنها پي پي عن بلکه جاکش هاي قهاري هم هستند!!
عيال داشت چشم غره مي رفت که اين چه حرف هايي است پهلوي بچه به زبان مي آوري وطرف هم ازقيافه اش آشکاربودکه داردواژه ي جاکش رادرسلول هاي مغزش براي کاربردهاي آينده ذخيره سازي مي کند!!!
اما نشانه ي دوم درخت بازي بامدادک.توي کوچه خودمان يعني همان کوچه عشاق وحشاشين درخت بلندبالاي ديگري سربه آسمان کشيده است که تاکنون ازدست شهرداري جان سالم به دربرده است وبامدادازهمان روزهايي که شروع به تاتي تاتي کردبااين درخت نظربازي ها داشت.اوايل فقط دست نوازش به تنه اش مي کشيد وسرآخرنيزکاربه بوسه هم کشيد.زبان هم که درآوردهربارکه ازکناراين درخت ردمي شديم مي گفت: اين رفيقمه!!!(به کاربردن واژه ي رفيق به جاي دوست هم که ازآن کارهاي دردسرآفريني است که نگاه مشکوک پدرزن جان را نثارحقير مي کند!!)
پريشب که برف بودعيال ساعت ۹ شب هوس ماست موسيرکرد.من که حال نداشتم توي برف وباران بروم تامغازه ي سرکوچه بامدادک را بهانه کردم وگفتم اين هم گيرمي دهد که همراهم بيايد وسرما مي خورد.عيال هم هرچه سعي کردسرطرف راجاي ديگري گرم کندنشدكه نشد.تااين که زن همسايه زنگ زدببيندنشاسته داريم.براي قرقره کردن دوقلوهاي سرماخورده اش مي خواست.عيال گفت نداريم.ديدم مردهمسايه ديروقت مي آيدودوقلوها هم بايد زودبخوابندکه صبح بروندمهدکودک.ناچارهمراه اين مرتيکه کفش وکلاه کرديم برويم هم براي دوقلوهانشاسته بخريم هم براي عيال ماست موسير. پدرفردين بازي بسوزد.درتاريکي وميان برف وباران داشتيم ازکناررفيق درخت مي گذشتيم که چشم تان روزبدنبينداين مرتيکه دستش را ازدستم درآوردورفيق درخت را درآغوش گرفت و بعدازنثار بوسه اي( ازآن بوسه هاي سفارشي !!به قول خودش ماچ سفت) گفت: مواظب خودت باش!!يخ نکني امشب!!!

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا