8/06/2005
حيف ازآن خلسه كه به بادرفت!!!
خداوندعالم انگاراين مرتيكه بامدادك رافرستاده كه نگذاردآب خوش ازگلوي بنده ي مخلصي چون اين جانب پايين برود!!لابد شمه اي ازعذاب هاي آن دنيا!!نشسته بوديم وداشتيم ازديداررييس جمهورمادلن(شهردارمادلن پيشين!) با آقا اساسي حال مي كرديم وكيف مي برديم كه اين بشرآمدسروقت مان!!جاي تان خالي رفته بوديم خانه پدرزن جان. دايي عيال هم با عهد وعيال مربوطه تشريف آورده بودندودراتاق مجاورنشسته بودند.دايي زاده ي پانزده شانزده سال عيال باآن سبيل نودميده اش انگارسربه سربامدادك گذاشته بود!!شلوغ نكن وازاين حرف ها!!تا مي آمديم ازصحنه عرفاني ديدارمريدومرشددردايره بزرگاني چون سيدخندان و عالي جناب سرخ پوش به خلسه برسيم بامدادك سيخونكي نثارمان مي كردودادمي زد: بابا بيا اين علي رضاهه روبزنش!!
سرآخرحوصله ام سررفت وگفتم: بروپي كارت!!مگه من گردن كلفتم كه بيام اين واونو برات گوشمالي بدم!!!بروازعالي جناب سرخ پوش بخواه اين كارو برات بكنه!!
نمي دانم چيزي ازحرفم دستگيرش شد يانه، به هرحال رفت سراغ پدربزرگ گرامي اش. پدربزرك انگارازخلسه به چرت رسيده بود.باسيخونك بامدادك ازجاپريد: ‌چي يه!!
*بيا اين علي رضاهه رو بزنش
*بروحواسش كه پرت شد مي آم سروقتش
بامدادك رفت اتاق بغلي. اين بارانفجارخنده پدرزن جان بودكه كيف كورمان كرد. مانده بودم كه داردبه چه مي خندد(به سيدخندان سردرجيب تفكرفروبرده؟ عالي جناب سرخ پوش ماتم زده ؟ يا هيبت خانه شاگردواررييس جمهورمادلن دربرابرمرشدومراد؟).خودش گفت.
- متوجه شدي رفت آن وربه عليرضاهه !! چي گفت؟
گفتم : نه .حواسم نبود!!
- رفته به اش مي گه حواستو پرت كن بابابزرگم بيادكتك ات بزنه!!
دوباره زدزيرخنده .حالا نخند كي بخند!! ديدارمريدومراد به جاهاي باريك كشيده بود. رييس جمهورمادلن بوسه بردست مرشدنثاركردومن هم درخلسه ي ملكوتي لبخند مرشد فرورفته بودم.
پدرزن جان گفت: اون يكي كه به دست بوس نيامده بودنتونست هيچ گهي بخوردتوكه ازب بسم الله به دست بوسي افتاده اي چه غلطي مي خواهي بكني!!!
داشتم فكرمي كردم كه سيدخندان دست آقارادرآغاز رياست جمهوري اش بوسيده بود يانه؟!!كه ديدم آقا بلندشده ورييس جمهورمادلن را درآغوش گرفته است با دست سالم اش به پشت اش مي كوبد!!
بامدادك پريد توي اتاق تا اين صحنه راديد گفت: داره بادگلوشو مي گيره؟!!
اين بارمن هم خنده ام گرفت!!خيال مي كردهمان طوركه من وعيال به پشت بارانك مي زنيم تاآروغ بزندآقا هم به پشت شهردارمادلن مي زندتاآروغ بزند!! هرچه خلسه پلسه هم بود دودشدرفت به هوا!!
خداوكيلي اين مرتيكه به مدرسه برودكلك ما هم كنده است!!مثل دوربين فيلم برداري همه ي صحنه ها راثبت مي كند ومثل دستگاه ضبط صوت تمام حرف ها را ضبط مي كند.
اين روزها كه همه جاصحبت اكبرگنجي است من وعيال هم مانند خيل امت شهيدپرورهرازگاهي درباره اش حرف مي زنيم!! پريروزديدم داردباخودش داردبازي مي كندوناگهان روبه آدمي خيالي درروبروي اش كرد وگفت: اكبرجنگي!!اكبرجنگي !!اون كتابو بيار!!!
اين پشمكي تلفظ كردن اش هم مرا كشته است!!ديروزپريروزها تلويزيون ميهن آريايي اسلامي داشت فيلمي عهدبوقي از بروس لي را پخش مي كرد.فردايش طرف آمد يقه ام را گرفت كه: برام سي دي گروسلي!! را مي گيري؟!!
گفتم : پسرجان!!بروس علي!! نه گروسلي!!
- سي دي گروسلي را مي گيري برام؟
تو هرچي بگو بروس علي!! اون يك من برنج خودش را مي كوبد!!
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا