11/01/2005

باغ جهنم

نمي دانم شعرهاي شمس لنگرودي را خوانده ايد يا نه. آكنده از شمال است. نخستين بار درنيمه هاي دهه ي شصت باكتاب هاي اش آشنا شدم. خوب يادم هست كه درتاريك روشناي زيرزميني درخيابان فلسطين شمالي همراه پسرخاله ام مي نشستيم وبه نوبت از روي مجموعه هاي "درمهتابي دنيا" و" خاكستروبانو" بلندبلندشعرمي خوانديم.بعدها " جشن ناپيدا" و" قصيده ي لبخندچاك چاك" هم درآمد. شعرش را كه مي خوانديم انگار لحظات زندگي خودمان درمه وسبزه ي شمال را مي خوانديم كه به شعردرآمده بود. بعدها دراواسط دهه ي هفتاد خودش را ازنزديك ديدم.رفيق صميمي يكي از رفقاي صميمي من ازآب درآمده بود. ازچندبارهم سخني مان آن چه حيرانم كردشوخ طبعي بي اندازه ي اين آدم بود كه درشعرش ردپايي ازآن نمي شد يافت. شگفت زده بودم كه چگونه رگه اي ژرف از شخصيت كسي درهنرش بازتاب نداشته است. چندبارمي خواستم از خودش بپرسم. فرصتي پيش نيامد. آخرين مجموعه ي شعر شمس لنگرودي كه درآمد به حيراني ام پايان داد. مجموعه ي " باغ جهنم". آكنده از طنزوتمسخر.پرازگوشه وكنايه. انگارشاعرسرانجام تاب نياورده است و به تجربه هاي شهرنشيني اش هم ميدان داده است. فراغ شمال جاي اش را به حضورسنگين شهرداده است.خاطره ي دوردست سبزه زارها كم رنگ ترشده است .خلاصه ي كلام آن كه رگه ي اصلي شعرها طنزاست . گاهي هم شعرسراپا طنز است. مانند دونمونه ي پايين.
باران
كه درلطافت طبعش خلاف نيست
ويران كرده
لانه ي مورچگان را
.
(شعر 27)

دير آمدي موسي!
دوره ي اعجازها گذشته است
اعصايت را به چارلي چاپلين هديه كن
كه كمي بخنديم.
(شعر 36)

البته هنوز هم شعرها پر از واژگان سبزوطبيعت اند گيرم كه كاركرد ديگري يافته اند. مانند باران، برگ،پرنده،رودخانه،دريا،كندو، علف،پروانه،قاطر،شكوفه و....
پربسامدترين اين واژه ها نيز باران است. يكي شان را جلوي گهواره ( به قول امروزي ها كرير) بارانك باصداي بلند خواندم.چشم هاي اش ازتعجب گرد شده بود وسرآخر هم خنده اي تحويل داد.

باران
ببار
بباروخيابان ها را غرق كن
برسراين چهارراه
درانتظارنوحيم.
ببارباران وتنگ حوصلگي مكن
آب، اگرازسرنگذشته باشد
كشتي نوح
نخواهدرسيد
.....................
...............................

(شعر25)

0 Comments:

Post a Comment

بازگشت به بالا