11/29/2005
آقايون لات ها را دست كم نمي توان گرفت
تاحالا با آقايون لات ها دست به يقه شده ايد؟ اميدوارم هيچ گاه نشويد.خودم چندروزپيش به تور يكي ازاين حضرات خوردم كه اگرخداوندعالم به دادم نرسيده بودمعلوم نبود چه بلايي به سرم بيايد.اين حضرتي كه ما به تورش خورديم يا او به تورما خورد، چندان فرقي نمي كندجواني است حسابي خوش قدوبالا.سرمن تا سينه اش مي رسد. نخستين باري كه ديدم اش خودروي لامروت را مانندهميشه دركوچه ي كناري خانه ي مادرزن جان پارك كرده بودم وداشتم زونكني را ازصندوق عقب برمي داشتم كه ديدم با سرپنچه هاي اش روي شانه هاي نحيفم دق الباب كرد. تا سربلندكنم صداي بمي به گوشم رسيد" استاد"(لابد به خاطرزونكني كه زيربغل گرفته بودم)
گفتم : بفرماييد.
گفت: شما كي ماشين را ازاين جا برمي داري مي خواهم اين جا پارك كنم(باانگشت به پژوي 206 مشكي رنگي اشاره كردكه چندقدم آن ورترنگه داشته بود.) خونه امون اين جااست(با انگشت به خانه اي اشاره كردكه مي دانستم خانه ي خودشان نيست)
گفتم: تا آخرشب اين جا هستم بعدبرمي دارم( ساعت 8 شب بود)
چترموهاي مشكي لخت را ازروي پيشاني كنارزد.ازوسط فرق بازكرده بود.گفت: خيلي ممنون.
بعدش هم خرامان خرمان به سبك آقايون لات ها رفت طرف 206 مشكي.
دومين بارهم سه مترآن طرف تر ازهمان جاي پيشين پارك كرده بودم .باران دم اسبي مي باريد ومن هم ماشين را خاموش كرده بودم وگوش سپرده بودم به ضرب گرفتن باران روي سقف ماشين. ديدم يكي با انگشت روي شيشه بغل طرف راننده دق الباب مي كند.اين آقايون لات ها عاشق دق الباب هستند.شيشه را پايين كشيدم دوباره پرسيدتا كي هستم.اين باراستاد را قلم گرفت. لابد چون زونكن نداشتم.بازهم گفتم تا آخرشب.بعدهم پرسيدم چراآن جا نمي گذارد ماشين اش را.(جاي قبلي را نشان دادم). گفت كه آن جا خوب نيست.
بارسوم ماشين را همان جاي اول گذاشته بودم كه دوباره آمد به سراغم. اين بارگفت اگرمي شود ديگراين جا پارك نكن .من اين جا پارك مي كنم.
بازهم خانه ي كنارمان را نشان داد گفت خانه مان اين جااست.مشخصات اش را به برادرزن جان گفته بودم وشناخته بودش .گفته بود گه خورده خونه اشان آن ورخيابان است.
گفتم : خانه اتان كه آن ورخيابان است.
جا خورد.مانند عقابي خودش را رساند بالاي سرم. عين غول. گفت: كه چي؟چه خونه امان اين جا باشه چه آن جا نبايد اين جا پارك كني.
بعدش هم باكف دست زد تخت سينه ام. پاهايم را روي زمين سفت كردم كه پرت نشوم روي ماشين. گفتم: خيابان پاركينگ هيچ كس نيست.هركسي كه ماليات بدهدمي تواند كنارخيابان پارك كند.
مي خواستم فيش حقوقي ام را دربياورم كسورات مالياتي ام رانشان اش بدهم كه ديدم بازهم مي خواهد با كف دست بزند تخت سينه ام كه با دست راستم دستش را ردكردم. حسابي جا خورد.ازجوجه اي چون من انتظارنداشت.
گفت: اين جا بذاري هرچهارچرخ اش را پنچر مي كنم.
گفتم : هركاري دل ات مي خواد بكن.
ديدم مي خواهد گلاويز بشود.گفتم يك دقيقه همين جا بمان برمي گردم.
گفت : برو هركس را مي خواهي بيار.
مي خواستم بروم با برادرزن جان برگردم.درخانه ي مادرزن جان را زدم عيال آمددم در.رنگ وروي برافرخته ام را كه ديد داستان را پرسيد. گفت كه با پدرزن جان بروم سراغ اش . مي ترسيد كه برادرزن جان دعوا راه بياندازد.
با پدرزن جان برگشتيم سراغ جناب شاخ شمشاد. باورتان نمي شود تا پدرزن جان را ديدنزديك بود به دست بوس اش بيايد.بهانه اش اين بود كه فكركرده است من غريبه ام. پدرزن جان لام تا كام حرف نزد. من هم كه به جناب بزن بهادر گفتم چه فرقي دارد؟ غريبه مگر آدم نيست؟
پدرزن جان دستم را كشيد همراهش برد.طرف هم داشت همان طور مي گفت ترا به خدا ببخشيد حاج آقا.
خلاصه جان سالم به دربرديم.تنها نتيجه اش اين است كه به زودي به خانه ي مادرزن جان نمي رويم.چون عيال مي گويد آن ورخيابان ماشين را بگذارم( آدمي كه هيچ وقت حاضر به اين كارنبودحتي اگرهيچ جا نمي شد غيرازآن سوي خيابان پارك كرد چون مي گفت گذشتن از خيابان شلوغ خطرناك است) اما من مي گويم فقط درهمان جايي كه هميشه پارك مي كردم پارك مي كنم. عيال مي گويد لج اين جورآدم ها را درنياوردركوچه اي پس كوچه اي گيرت مي آورند وچاقو مي زنندت.
بامدادك هم كه داستان را ازاين وآن شنيده است راه به راه مي پرسد وقتي كه يارو هلم داد من هم هلش دادم يانه.هرچه هم مي گويم دعواكردن كارخوبي نيست به خرجش نمي رودسرآخرمجبورشدم بگويم آره من هم هلش دادم.ياد صحنه اي از فيلم برادران كارامازوف مي افتم.نسخه اي هاليوودي كه پدرجان درجواني ديده است.خودم نديده ام ولي پدرم اين صحنه را كه مي خواهم بگويم بارها برايم تعريف كرده است. صحنه اي كه يكي از بزن بهادرهاي فيلم دركافه اي مي گذارد تا آدم يك لا قبايي كتك اش بزندچون دوست نداشت كه پيش بچه ي كوچكش بي آبرو بشود.پيش بچه ي كوچك آن آدم يك لا قبا.
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا