1/14/2006
امان ازدست نادان ها

كم كم دارم به اين فكرمي افتم كه بخش ويژه اي دراين خانه ي مجازي براي سونا و استخر به راه اندازم ازبس كه اين سونا واستخري كه مي روم پرسوژه است.جاي فيلم نامه نويس جماعت ونمايش نامه نويس جماعت خالي.اگرداستان هاي استخروسونا را دنبال كرده باشيد مي دانيدكه مشت ومال دهندگي آخوندي و نمازخواني درسوناي خشك ازكرامات اين مجموعه ي پررويداداست.آخرين باري كه ديدم يكي دارددرسوناي خشك نمازمي خواندديگرطاقت نياوردم وگفتم نرمش كردن درسونا خشك براي تندرستي زيان آوراست.نمازهم هرچه نباشد به اندازه ي نرمش كه اندام جنبان هست. طرف هم نه گذاشت ونه برداشت.وراندازم كردوگفت هرچه خدابخواهد همان مي شود.بگذريم. چهارشنبه كه نميدانم عيد قربان بود يا غدير،ساعت چهاركفش وكلاه كردم وراه افتادم طرف استخروسوناي پررويداد.ازپيش پرسيده بودم ومي دانستم كه عيد به پشم شان نيست وپول درآوردن از هفتادسال عبادت بهتراست.صحنه ي رويداداين دفعه، سوناي بخاربود.لابدسوناي بخاررفته ايد.اگررفته باشيدمي دانيدكه مانندگودزورخانه پله پله است. آن هايي كه كم ترتحمل دارندپله هاي پايين ترمي نشينند.كساني هم كه پرتحمل اندپله هاي بالاتررابرمي گزينند.من كه هميشه روي بالاترين پله مي نشينم يا درازمي كشم.ازهم اكنون دارم خودم را براي گرماي جهنم آماده مي كنم.تا هنگامي كه سروكله ي ناداني درسوناي بخارپيدانشوداوضاع بروفق مراداست.اما ازآن جا كه درميهن آريايي اسلامي نادان كم نداريم صددرصدهرچندگاهي يكي ازاين جماعت به تورتان مي خورندگيرم كه درسوناي بخارهم باشيد.ازقضاآن روزهم نادان سوناي بخاربه پست ماخورد.چنين ناداني لنگي به دست مي گيرد وهمانندخدابيامرز آقاسي به پاي كوبي مي پردازدولنگ رادورسرمي چرخاند.درنتيجه اگركف سونا هم درازبكشي بخارداغ پدرت رادرمي آورد.همين كه ديدم نادان مي خواهدكارش راآغازكندبي درنگ آمدم كف سونانشستم.اندكي بهتراست.جالب اين است كه همپالگي هاي نادان هم براي سلامتي وشيرين كاري اش از جماعت صلوات مي گيرند.صحراي محشري مي شودكه بياوببين.چنان همه جا را بخارمي گيردكه حتي نمي تواني بيرون هم بروي.همين جوركلافه نشسته بودم كه ديدم يكي داردزيرپايم دنبال چيزي مي گرددوبعدهم باصورت ولوشدروي پايم.فوري گفتم يكي ازحال رفته وجماعت نادان دست برداشتند. طرف راكشان كشان برديم بيرون. بيرون كه رسيديم برديمش زيرآب سرد.قدري حالش جا آمد.كوتاه قامت وتپلي بود.ريش سياهي هم داشت.همين كه زيردوش حالش جا آمدجماعت نادان رفتندپي كارشان. اندكي ايستادم.مي ترسيدم دوباره حالش به هم بخورد.نگاهم مي كرد ولبخند مي زد.گفت"يكهو پرتاب شدم به سال 64. جبهه ي غرب.".جانبازشيميايي بود.ازاندام وقيافه اش چيزي پيدانبود.مي گفت يك آن گمان كرده بودكه گازخردل زده اند.برايش گفتم كه زيرپاي من دنبال چيزي مي گشت انگار.خنده كنان گفت دنبال كوله پشتي مي گشت . بعداسم آمپولي راگفت كه به هنگام بمب باران شيميايي بايد به خودشان مي زدند.طرف راستي راستي پرتاب شده بودبه سال 64.
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا