7/05/2006
کی بزرگ می شویم؟

چندروزپیش بامدادک بی مقدمه گفت: بابایی دیگه دارم بزرگ می شم
پرسیدم :چرا؟
کرک های ریز بالای مچ دستش را نشانم داد وگفت: دستم مو درآورده.
این حرف پرتابم کرد به اعماق بچگی. یادم می آید من هم پیش خودم برای بزرگ شدن معیارهایی درست کرده بودم.بچه ی بچه که بودم پیش خودم می گفتم هروقت توانستم ناخن خودم را بگیرم دیگر بزرگ شده ام. اول دبستان که شدم این معیار شد بستن دکمه ی شلوار. صبح که می رفتم مدرسه مادرم دکمه های شلوارم را می بست. خلاصه تا بزرگی کلی ازاین معیارها راپشت سرگذاشتم.یکی ازجالب ترین شان معیار تراشیدن صورت بود.پدرم تمام وسایل اصلاح را می گذاشت درون ظرفی چینی که به شکل اردک نربود.وقتی می خواست صورتش را اصلاح کند ازسماورآب داغ می ریخت توی ظرفی فلزی ، حوله ای می انداخت دورگردن ، فرچه را کف آلود می کردومی مالید به صورت.بعد هم تیغ را برمی داشت واللهی به امید تو.درتمام این مدت هم من کناری نشسته بودم ونگاه می کردم. هرجای صورتش را هم که می برید تکه ای از کاغذ پوست پیازی تیغ را می چسباند روی زخم. گمانم اول یا دوم دبیرستان بودم که رفتم سراغ اردک نر.چیزی نگذشت که حسابی راه افتادم. دیگرتیغ های پدرم زود به زود تمام می شد .هرچندگاهی غرمی زدتیغ را که تمام کردی بگو بخریم بگذاریم سرجایش.الان دیگر خودش نمی تواند صورتش را اصلاح کند.دوروزدرمیان خودم با ژیلت سه تیغه صورتش رااصلاح می کنم. خیلی به تراشیدن صورت اهمیت می دهد. تمام صورتش را که تیغ می زنم با سرانگشتان وجب به وجب صورت کاوی می کند.می خواهم صورتش را پاک کنم که می بینم انگشتش را نگه داشته است کنج لب یا زیر چانه اش که یعنی این جا را دوباره بزن. راستش را بخواهید هیچ وقت یادم نمی آید ریش گذاشته باشد.ازخودش می پرسم تا حالا ریش گذاشته ای. نگاه عاقل اندرسفیه نثارم می کند.اگرته ریشم اندکی بلند شود گیر می دهد.نمی دانم چرا با این همه عشق به صورت تراشی نرفت کارمند ارتش بشود.درآن زمستان های پوست سوزکه به دل دریا می زدچه طورسوزسرمای دریارا با صورت تراشیده تاب می آورد. ریش برای ماهی گیر جماعت نباید چیز بدی باشد.دست کم درزمستان.می روم آلبوم قدیمی خانوادگی را می آورم.درهیچ کدام از عکس های اش ریش ندارد.ازعکس های جوانی که روی کرجی ایستاده است ودست را سایبان چشم کرده است بگیر تا عکس های میان سالی که کلاه پوست به سر ایستاده است روی موج شکن واندیشناک به دوربین نگاه می کند.یک عکس دارد که از بیمارستان مرخص شده است ومن و همشیره روی زانویش نشسته ایم.آن جا هم ریش ندارد. من با بامدادک مو نمی زنم. به بامدادک نشان می دهم می پرسم" این کیه؟" می گوید "خودم". پدرم را نشان می دهم می گوید "تو هستی".مرتیکه زمان ومکان را پشم هم حساب نمی کند.شاید کودکی یعنی همین.پشم انگاری زمان ومکان.
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا