7/15/2006
سال صفر

کهن ترین رویدادی که به یاد می آوریدچیست؟شاید چنین پرسشی تاکنون به سراغ تان نیامده باشداما خودم بارها بااین پرسش کلنجاررفته ام.دورترین خاطره ام هم مال چهاریا پنج سالگی ام است. یادم می آید مادرم من وبرادرم را برده بودکناررودخانه.خودش داشت حصیر می شست وما هم کناررودخانه شلنگ تخته می انداختیم.ناگهان قایق موتوری سرخی ازدورنمایان شدونزدیکی مادرم کناررودخانه پهلوگرفت.قایق ران بامادرم احوال پرسی کرد" تی حال خوبه خاخور؟".بعدها دانستم که ازدوستان پدرم هست وبه خاطر اندام ریزه میزه ا ش " کوجی بیژن" صدای اش می کنند. شمالی ها عادت شان است این جورنام گذاری ها. پدرم هم به خاطر قدکوتاه اش "پاچه حوسین" لقب گرفته است.من وبرادرم را صداکرد. پیله آبای وکوجی آبای.سوارقایق مان کردوبردتادرمرداب گشتی بزنیم. حتی شلوارکی را هم که به پاداشتم یادم هست. مربع مربع آجری رنگ.انگارهمین دیروزبود.شیاری هم که قایق پشت خودش به جا می گذاشت جلوی چشمم است.بوی مرداب.چهارپنج دقیقه ای بیشترنرفته بودیم که پره ی موتورگیرکرد به دامی ومن درون قایق کله پاشدم وبرادرم افتاد توی آب.بیچاره "کوجی بیژن" حسابی دستپاچه شده بود. هنوزیادم هست چه جوری توی سرش می زدوصدبارمردوزنده شدتابرادرم را ازتوی آب بیرون کشید.هی می گفت " حوسین جوابه چی بدم".الان که می دانم از باده گساران قهارروزگاراست می گویم شاید آن هنگام هم سرمست بوده است.من که بوی عرق یادم نمی آید.یعنی بوی مرداب هم فرصت عرض اندام نمی دادبه بوی عرق .بعید نبودکه دمی زده باشدبه خمره .بعید نیست ازآدمی که دردوران یاقوت شونصدبارشلاق خورده است برای عرق خوری . می شود حدس زددردوران طاغوت چه ها که نمی کرده است.
حالا چرا این روضه را خواندم برای تان.چندروزپیش رفتم بودم مجلس ختم مادرشوهربزرگ ترین خاله ی عیال.کی می رود این همه راه را؟ سرتان نیامده وگرنه می دانید چه می گویم. نشسته بودم طرف مردانه مسجد کنارپدرزن جان. داشتم موزرا پوست می کندم که آهنگ موزارت تلفن همراه قاطی صدای ششدانگ آخوند روضه خوان درمسجدپیچید.موزراخورده نخورده بلند شدم وازدرمسجد زدم بیرون. گوشی راکه گذاشتم کنارگوشم شنیدم که یکی بالهجه گیلکی دارد می گوید از دوستان پدرم است. "کوجی بیژن " بود.همراه عیال مربوطه آمده بودتهران برای مداوای خودش.مانند تمام شهرستانی که نمی توانند پشت تلفن به زبان خودشان حرف بزنندیک بند فارگیلکی حرف می زد.وقتی که دید گیلکی حرف می زنم دست از فارگیلکی برداشت. می خواست نوک پایی به دیدن پدرم بیاید.ازبیمارستانی نزدیک پارک ملت زنگ می زد. نشانی خودمان را گفتم. ازمجلس ختم خلاص شده بودم.سه ربع بعد چشم مان به جمال کوجی بیژن وعیال اش روشن شد.خودش تکان نخورده بود ولی عیال مربوطه حسابی پیرشده بود. کله وپیشانی پدرم را بوسه باران کرد. نشسته ننشسته خاطره ی مرداب را هم تعریف کرد.یک بارهم چندقطره اشک افشاند به خاطر اززبان افتادگی دوست بچگی اش .خیلی اصرارکردم تاگذاشت که برسانم شان تاجاده ساوه.خداحافظی که می کرد گفت بچه ها رابرداربیارببرم تان مرداب. می گفت نترس قایق را هم می دهم دست خودت.
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا