3/05/2007
خوش حساب
پس از آن که دم در " آی سی يو " کفشم را درآوردم دمپايی رنگ و رو رفته ی سفيدی به پا کردم و پرستار روپوش سفيدی را سرسری انداخت روی شانه ام به سوی تختی رفتم که نشانی ا ش را داد. تا مرا دید شناخت و زد زیر گریه. گفتم چقدر خوش حسابی آبای جان. حیران به چشمانم خیره شد.ده روز زودتر از سالگرد سکته ی پارسال ا ش دوباره سکته کرده بود.انگار هر سال سهمیه دارد. درست عین پارسال سمت راست بدنش از کار افتاد . حتی توهم های پارسال ا ش هم دوباره زنده شده بود.چهار تا انگشتان دستش را راه به راه نشان می داد که یعنی در چهار جای خانه پول قایم کرده است. گفتم خیالت راحت باشد همه را برداشته ام. بچه ها را که راه نمی دادند عیال آورده بود پشت شیشه . آن ها را که دید باز شروع کرد به آب غوره گرفتن. گفتم دوباره برایش فیزیوتراپ می آوریم خوب می شود.اندکی آرام گرفت.به تخته سفید کوچک بالای تختش نگاه کردم ببینم نام پزشک معالج چیست.حسنعلی کبیری. نام حسنعلی مرا به یاد روستاهای ریز و درشت اطراف انداخت. اما بعد که تلفنی با آقای حسنعلی کبیری حرف زدم لهجه ی غلیظ اصفهانی ا ش متوجه ام کرد که حسنعلی هیچ ربطی به روستاهای شمال ندارد. یاد آیت الله عظما حسینعلی منتظری افتادم. می گفت علت سکته ی دوم پیری است و دیگر هیچ. برگشتنی رفتیم کنار دریا. صاف صاف بود عین آینه. به قول ماهی گیران شلکت.واژه ی عجیبی است شاید روسی باشد که ارث رسیده به گیلانی ها.بارانک دهانش از تعجب وامانده بود از این همه آب.این جوری بود که دریا شد یکی از واژه های ورد زبانش.این مرتیکه بامدادک هم اصرار داشت که برود داخل آب شنا کند.دو سه بار که دست زد به آب دوزاری اش جا افتاد که این تو بمیری با آن تو بمیری فرق دارد و باید تا تابستان صبر کند.
دو روز در آی سی یو ماند و بعد فرستاندش به بخش عادی. در همان بیمارستانی بستری شده بود که خودش در واپسین ساعات زندگی مادرم بالای سرش بود. عجب چشم اندازی داشت اتاق شان. کوه جنگل پوش سر به فلک کشیده ای آکنده از مه.پای کوه هم رمه های اسب می چریدند.نوک کوه هم ویلایی به چشم می خورد. هم اتاقی های اش می گویند مال محسن رفیق دوست است. سردار رانندگی.یکی شان که شاهنامه ی بزرگی همراه خودش به بیمارستان آورده بود ودر45 سالگی یک دانه دندان هم در دهان نداشت می گفت از بی معرفتی مردم شهر است که صد متر زمین به این بیچاره نداده اند و مجبور شده است برود نوک کوه برای خودش کاشانه ای بسازد.پارسال هم اتاقی های ا ش همگی اهل تریاک بودند وبرای ترک آمده بودند اما امسال همگی شان برای ترک کریستال و کرک و شیشه وا زا ین مخدرات جدید آمده بودند.صد رحمت به تریاک. یکی شان جوان لات منشی بود با سه انگشتر عقیق به انگشتان سمت چپ و یک مچ بند چرمی منجوق دوزی به مچ دست راست. 27 سال بیشتر نداشت . توهم از سر تا پای ا ش می ریخت. می گفت که تمام خانواده اش با منافقین جنگیده اندو نام کسی را برد که در این راه شهید شده بود. می شناختمش اما در جنگ با مجاهدین کشته نشده بود خودش مجاهد بود و به دست حزب اللهی ها کشته شده بود.
خلاصه یک هفته ای در این اتاق شگفت انگیز ماند تا مرخص ا ش کردند. منهم مانند پارسال شده بودم همراه بیست و چهار ساعته. که خدا نصیب هیچ کس نکناد. بعد هم مانند پارسال با آمبولانس برگشتیم به پایتخت میهن آریایی اسلامی.تا ببینیم از این پس از رحمت ایزدی چه نصیب مان می شود.
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link

بازگشت به بالا