Monday, December 16, 2002
به داد فوتبال ديني برسيد!!!:تهاجم فرهنگي تمام چيزهاي ديني اين مملکت آريايي اسلامي راموردهجمه(نمي دانم اين واژه ي مزخرف راکدام شيرپاک خورده اي به جاي هجوم توي دهان دست راستي ها ودست چپي ها انداخته است!!) قرارداده است الا فوتبال ديني را!!!البته درگذشته هم دشمن قداردست به تلاش هاي مذبوحانه زده بود امادست اندرکاران فوتبال هوشياربودندومشت محکمي بردهان استکبارنواختند!!(باآن که اين کارجزووظايف بوکس ديني است نه فوتبال ديني).براي مثال درفوتبال اجانب اين عادت قبيحه وجودداردکه وقتي بازيکني گل مي زندپيراهن اش رابالا مي زند وملت همه مي بينند که روي زيرپوشش اش براي دخترهمسايه پيغام نوشته است شب بيا باغ!!يا براي دشمنان اش نوشته است ٬يو کن کيس ماي رويال رزي اس!!٬(باپوزش ازسلطنت طلبان وروشنفکران ديني عزيزيعني کون مثل گل محمدي وسلطنتي مراببوس!!! ).ولي باهشياري مقامات اين شعارهاي سخيف درميهن آريايي اسلامي رنگ معنويت به خودگرفت وتبديل شد مثلا به يا مهدي ادرکني!!!
به تازگي اجانب کلک ديگري سوارکرده اندوقيد شعارنويسي زيرپوشي رازده اند وقتي باآن پاهاي کوفتي شان که الهي بشکند!!!گل مي زنندپيراهن را درمي آورند وبدن لخت شان رابه نمايش مي گذارند.همين جاست که کيان ميهن آريايي اسلامي به خطر مي افتدچون پيش پريروزدربازي پرسپوليس تهران وفجرسپاسي شيراز(معروف به کيه وو ي ايران باپيراهن زردقناري مزين به ياعلي مدد وتبليغات شرکتي به نام تبرک که نمي دانم بربري توليد مي کند ياکاندوم!!!) پايان رافت مهاجم پرسپوليس نيز پس ازگل زدن همين کارراکرد.صداوسيماسريع دوربين رابه ميان درختان کنارورزشگاه تختي(معروف به ورزشگاه المپيک مونيخ تهران!!) برداماهمان چندلحظه کافي بودتاملت تن پرپشم پيله ي رافت راببينند!!اما جاي نگراني نيست واين ترفندجديداستکبارراهم مي توان نقش برآب کردوبايک تيرچندنشان زد!!
نخست بايدکاري کنيم که بدن بازيکنان ميهن آريايي اسلامي هم مانند همتايان اجنبي صاف وبراق باشد!!براي اين کاربايدداروي مصلحت نظام(واجبي سابق!!) به وفوردراختياربازيکنان گذاشت تاپيشه ي سنتي واجبي سازي هم دوباره شکوفا شودودرنهايت ازدست آوردهاي آن درفناوري هاي پيشرفته استفاده کرد!!!
دوم آن که همان شعارهاي بومي شده را بدهيم به خط شکسته نستعليق روي پوست ورزشکاران خال کوبي کنند!!!به اين ترتيب هم هنرخطاطي شکوفا مي شود هم پيشه ي خال کوبي!!!تازه مي توانيم به اين وسيله شعائرديني راهم تبليغ کنيم!!


سردبيرسابق کيهان:همه رشته هاي دانشگاهي امروزمنفذي براي ورود غرب هستند.مشکل رشته هايي مانند جامعه شناسي،حقوق واقتصاد بيشتراززبان انگليسي است که رشته ي تحصيلي پسرم هست.زبان خواندن انتخاب خودش بوده است.من البته به اوپيشنهادتحصيلات حوزوي رادادم اما بااين موج مدرن زدگي وشيفتگي دربرابردنياي جديد،حتي حوزه ها هم ديگرامنيت واطمينان سابق راندارند.
بامدادک:کاري نداره که باباتوي خونه ي خودت حوزه درست کن!!!
Sunday, December 15, 2002
فراموشي:مرادحسين راچندروزپيش ديدم .موهاي اش سپيدسپيدشده بودهنوزهم سادگي وصفاي روستانشينان کردراباخودداشت.دانشگاه وزندگي درکلان شهردرندشت تهران هم نتوانسته بود سادگي اش راازميان ببرد.ريش مراکه ديدگفت اين چيه؟!!گفتم اولا که اسلام درخطره!!دوم آن که هواسرده!!سوم آن که مي خوام سبيل بذارم تادربيادمي خوام درپس زمينه ي ريش به چشم نياد!!!زدزيرخنده.مرواريدسپيددندان هاي اش دست نخورده مانده بود.گفت هنوزهمان پرچانه ي هميشگي هستي!!!يادروزهاي دانشگاه افتادم آن موقع ها هنوزموها وسبيل اش سپيد نشده بود.دست گذاشتم روي پازلفي هاي خودم وگفتم من گلگير سفيدکردم اما توسپرراهم سپيد کرده اي(باانگشت گوشه ي سبيل اش را گرفتم).بازهم زدزيرخنده!!!درطرح شش ماهه ي اعزام دانشجويان به جبهه با هم افتاده بوديم کرمانشاه.بخت با ما ياربودکه درست پس ازپايان جنگ هماي سعادت جانبازي درجبهه هاي حق عليه باطل برشانه هاي نحيف مان نشست!!!مرادحسين زبان کردي رايادم مي داد.سه ماهه يادگرفته بودم!!مرامي بردروستاي شان ومي گفت فقط کردي حرف بزن.نيم ساعتي باپيرمردهاي دستاربسته وشلوارجافي پوش گپ مي زديم.بعدمراددست مي گذاشت روي شانه ام مي گفت حدس بزنيد اين رفيقم بچه ي کجاست.هرکدام ازشهر يا روستايي درکردستان نام مي بردند.مرادهم مي گفت نوچ.حسابي که سرکارشان مي گذاشت مي گفت ازخودش بپرسيد.يکي شان مي پرسيد:٬منال کوريد؟!!٬(بچه ي کجايي؟!!) وقتي مي گفتم ٬منال شمال٬ مراد مي زدزيرخنده.حالا نخندکي بخند!!!کلي باکردي صحبت کردن ام پز مي داد.
حالا درپس اين همه سال ازاداره اشان درکرمانشاه براي رفتن به ماموريتي يک ماهه به انگلستان آمده بودتهران.ازحال عموي اش پرسيدم.پيرمردي باسبيل ها آخته که بقالي کوچکي درکرمانشاه داشت.هروقت مي رفتيم سراغ اش براي مان نوشابه بازمي کرد.من هم مثل مرادحسين ،مامو صداي اش مي کردم يعني عمو.همين که مراد گفت پارسال مردبغضي درگلوي ام گره انداخت!!
مرادمي گفت ماه هاي آخرفراموشي گرفته بود.زن اش رامادرش مي پنداشت وپسرش رامردهمسايه!!پسرش که به اتاق واردمي شدبه زن اش که مادرمي پنداشت اش مي گفت برود بيرون ياحجاب اش رادرست کند!!!
مراد راهم بايکي ازبرادران خودش که ساکن تهران بودو سال ها پيش فوت کرده بود اشتباه مي گرفت ومي گفت چه عجب بالاخره پاي ات راازآن تهران خراب شده بيرون گذاشتي وسري هم به مازدي!!مراد مي گفت امايادت باشدمن که مردم مراسم ختم من نيامدي!!!مامو هم سوگندمي خورد که وقت نداشته است!!!
نامه ي دوست:جنگ پاياني نداشت . رفته رفته سن سربازان ايراني كم تر از سن قانوني سرباز ي مي شد . روزي نبود كه فيلمي از جبهه جنگ در اخبار پخش نشود . و بهشت زهرا كه نمي دانم چطور تاب مي آورد پذيرفتن جوان مرگان مان را . اين بار خبر ناگوار ديگري پخش شد پسر هاي نو جوان و جوان ايراني گروه گروه وارد كشورهاي همسايه مي شدند آن هم غير قانوني . رفتار كشورهاي همسايه با اين پناهنده ها بسيار بد بود . مخصوصا در تركيه . حتي مورد تجاوز جنسي قرار مي گرفتند . كنفدراسيوني هاي سابق كه هر كدام به دليل سال ها اقامت و تحصيل در امريكا شغلي دست و پا كرده بودند و موقعيت مالي خوبي هم داشتند جلساتي گذاشته بودند در دانشگاه سن حوزه . رهبران سابق شان هم سخن راني مي کردندو در يكي از اين جلسات موضوع پناهندگان ايراني مطرح شد .يكي از اين آقايان كه شركت چاپ داشت و از لحاظ مالي وضع اش بسيار خوب بود وكيلي امريكايي و دستيارش را استخدام كرد كه بروند به پاكستان و تركيه وگزارشي تهيه کنند.دو هفته بعد آقاي وكيل بر گشت و همان گزارشي را داد كه در اخبار هم شنيده بوديم هزاران دلار خرج سفر او راكه بر باد رفت مي شد صرف امكاناتيکردبراي پناه جويان ايراني . من و استر از جلسه آمديم بيرون در اين جلسات فقط حرف مي زدند. قرار شد استر تماس بگيرد كه چگونه مي شود كاري كرد براي پناه جويان . دو روز بعد استر خبر خوبي آورد . سازمان جهاني كليسا ها ازطريق شعبه اش در تركيه . مي توانست فرم پناهندگي امريكا براي شان درست كند و از اداره مهاجرت براي شان گرين كارت بگيرد ولي به شرطي كه كسي كه خودش گرين كارت دارد و يا امريكايي باشد مهمان دارشان باشد و تضمين بدهد واز فرودگاه ببرد به خانه خودش و تمام كارت ها و حقوق قانوني و گواهي نامه رانندگي و كارت اقامت و ثبت نام اشان را در كلاس زبان و بعد هم اگر بخواهند در دانشگاه را انجام دهد . چون امريكا با اروپا متفاوت است . وسيله رفت و آمد عمومي بسيار كم ( به دليل طولاني بودن مسافت ها و فراواني خودرو . به طورمعمول هر خانواده اي به تعداد افراد بالاي ۱۶ سال خودرودارد )و خودرو يعني پاي انسان . استر بچه سوم اش را آبستن بود آپارتمان اش هم دو اتاق خوابه بود در نتيجه جا نداشت براي اقامت مهمان پناه جو . من هم دم اتاق خوابه داشتم يكي اتاق خواب من و همسرم و ديگري اتاق كار او . با او حرف زدم راضي اش كردم ميز كارش را منتقل كند به اتاق خواب مان .و كتابخانه را هم گذاشتم در گوشه اي از اتاق نشيمن كوچك مان . استر تلفني با مركز سازمان جهاني كليسا ها تماس گرفت و نشاني مرا داد و ۲ روز بعد چند فرم رسيد و در گوشه هر فرمي عكس و نام جواني كه معصوميت موج ميزد در نگاهشان. بيشترشان ۱۸ تا ۲۴ ساله بودند . بايد يكي را انتخاب مي كردم .سخت ترين كاري كه در عمرم انجام دادم . نام ها را نوشتم . ريختم توي كاسه . چشمانم را بستم و يكي را برداشتم . امير ..... سريع فرم را پركردم و همان روز پست كردم . يك هفته بعد نامه اي برايم رسيد از امير با كلماتي لطيف و تشكر . گريه ام گرفت . نمي دانست چه درماني براي درد وجدان من است . نمي دانست من به او تشكر بدهكارم . ۳ هفته بعد در فرودگاه سانفرانسيسكو بودم با همسرم و تكه مقوايي در دستم و نام امير به فارسي . جواني آمد طرفم لاغر و با عينك طبي . خواهرانه در اغوش اش گرفتم و خوش آمد گفتم .همسرم ساعات بي كاري اش زياد بود . از فردا تمرين رانندگي را شروع كرد با امير . و من كه از كار برگشتم امير را بردم به تامين اجتماعي براي حقوق و بيمه و نام نويسي . به امير گفتم دست به حقوقش نزند چون ۲ ماه بيشتر مهمان من نيست و نفر بعدي بايد بيايد . با كمك دوستم كه شوهرش پمپ بنزين داشت ، قرار شد روزي ۶ ساعت هم در پمپ بنزين كار كند ( به صورت پيماني، چون اگر استخدام مي شد از حقوق دولتي اش كم ميكردند )و با پولش يك خودرو دست دوم بخرد. همسرم امير را مي برد كلاس زبان بعد بر مي گرداند به پمپ بنزين . من كه از كار برمي گشتم و شام را حاضر مي كردم ساعت ۷ كه امير كارش تمام مي شد مي آوردمش خانه . شام مي خورديم و امير مي گفت از رنج و عذاب فرار و پليس بي رحم تركيه و وضع بچه هاي ايراني و خاطرات و خاطرات .استر گفت فرم نفر دوم را اگر زودتر بفرستي تا آمدنش طول خواهد كشيد و امير تا آن وقت مي تواند به تنهايي زندگي كند . اين بار نام كمال در آمد . نامش را امير از كاسه در آورد فرم هايش را پر كردم و فرستادم .دوهفته بعد نامه كمال رسيد . ولي نوشت كه خواهر کوچک ترش هم از راه كوه با او فرار كرده. چپي بود و فعال در دبيرستانش . دنبال اش بودند . لو رفته بود . مدتي در خانه اقوام در شهرستان ها مخفي بود . با هم از راه كوه فرار كرده بودند كمال ۲۱ ساله و خواهر ۱۸ ساله اش . به مهمان دار هاي بيشتر نياز داشتيم از همسرم كمك خواستم كه در تلويزيون ايراني شمال كاليفرنيا برنامه داشت و او از ايرانيان كمك خواست . خانم و آقاي پزشك ايراني تلفن زدند به خانه ام و آمادگي خودشان را اعلام كردند خوشحال شدم ولي ياد آوري كردند كه حاضرند براي خانم مسني ضمانت كنند . چون ۲ بچه كوچك دارند و نيازمند پرستار بچه اند . آتش گرفتم . گفتم شما معني مهمان را نمي فهميد ؟چه كسي گفت كه بنده بنگاه كار يابي باز كرده ام ؟ خجالتنمي کشيدازاين پيشنهاد تان ؟
.... كمال با ماهرخ امد . و بعد ها فيروز و فرهاد و حسين و امير و قدير و ...روي هم ۲۴ نفر كه الان بهترين دوستان من هستند و يارانم . ماهرخ مهندس است . بيشترشان موقعيت بسيار خوبي دارند . ازدواج كرده اند . بچه دارند و هر از گاهي آبگوشت پارتي ... بعد ها همين دوستان كمك ام كردند براي آوردن سريع تر ديگران . چون خودشان مهمان را مي بردند و كار هاي شان را انجام مي دادند . دونفرشان نام مراروي دخترشان گذاشته اند .
آن ها بزرگ ترين خدمت را به من كردند . شرم خانه را در آتش گذاشتن و پسرم را برداشتن و آمدن بيرون را با لطف شان كم تر كردند.جاي خالي برادر ها و خواهرانم را پر كردند . و لبخند را به لبان ام بازبخشيده اند . مديون شان هستم.
Saturday, December 14, 2002
ماريوبارگاس يوسا،آوازه گرتخيل آزاد:اين عنوان سخن راني عبدالله کوثري درنشست شصت وچهارم کتاب ماه ادبيات وفلسفه (۱۹آذر۱۳۸۱) بودکه درواقع مروري بودبرآثاريوسا.کوثري درآغازمختصري اززندگي يوسا(متولد۱۹۳۶ درآرکيپا درکشورپرو) گفت که خيلي زوددرکودکي اش پدرومادرش ازهم جداشدندويوسادرخانواده ي نيمه اشرافي مادري پرورش يافت.کوثري پيش ازآن که مروريکايک آثاريوسا راآغازکندبه مضمون آثاريوسا ونويسندگان امريکاي لاتين پرداخت وگفت که نقدقدرت(خواه ارتشي ،خواه چريکي)،نقدخشونت(خواه سرچشمه گرفته ازسنت ،خواه سرچشمه گرفته ازروابط مدرن) وبحث کشاکش سنت وتجدد مضمون اصلي ادبيات آمريکاي لاتين است.يوسا به طورمشخص راه نشان نمي دهد،چراغي روشن نمي کندوخواننده کتاب راکه مي بنددبابن بست روبرو است .يوسا هم مانندفلوبربراين باوراست که رمان بايدآينه ي تمام نماي جامعه وزندگي باشد.اواميدبه حرکت شفابخش عاجل وبااتکا به تغييرراس هرم راازدست داده است.کوثري سپس به بررسي يکايک آثاريوساپرداخت:
(۱) ٬ رهبران ٬(مجموعه داستان):اين مجموعه داستان درسال ۱۹۵۹ يعني سال پيروزي انقلاب کوباوآغازشکوفايي ادبيات امريکاي لاتين نوشته شده است وبراي نخستين بارنام نويسنده ي جوان رامطرح کرد.
(۲) ٬عصرقهرمان٬:کوثري مي گويد محورداستان وقوع قتلي درآموزشکده اي نظامي درپايتخت پرواست امادرواقع محورداستان رامثلثي عشقي تشکيل مي دهدکه کوثري اشاره اي به آن نکرد.
(۳) ٬ خانه ي سبز ٬ :داستان روسپي خانه ي معروفي درشهر پيورا است.روشن است که چنين رماني رادرميهن آريايي اسلامي نمي توان ترجمه ومنتشرکرد.به قول کوثري بافرهنگ ايرانيان ووضعيت جامعه ي ايران نمي خواند!!!(آن شونصد روسپي خانه اي که هم که اکنون درتهران ام القراي ميهن آريايي اسلامي به برادران نيروي انتظامي حق حساب مي دهند وکاسبي شان روبه راه است لابد جزوجامعه ي پرو است وبهتراست خوديوسا درباره اش چيزي قلمي کند!!!)
(۴) ٬ گفت وگودرکاتدرال ٬:خوديوسا مي گويدگمان نکنم ديگرهيچ گاه بتوانم دست به چنين تجربه اي بزنم.دراين رمان نقش نويسنده درروايت به حداقل مي رسد ورمان راگفت وگوها به پيش مي برد.دراين رمان مي توان اوج توصيف جامعه ي شهري رامشاهده کرد.کوثري مي گويداين رمان به شدت ضدقدرت وضدسرمايه داري است وبه نظر منتقدان چپ به همراه دو رمان پيشين يوسا پايان مرحله اي درنويسندگي اش است که نگرش چپ مشخصه ي اصلي آن است.به گمان منتقدين چپ گرا ازاين پس يوسا بافاصله گرفتن ازنگرش چپ،شوروشوق انتقادراازدست مي دهد وبه مضامين تاريخي وهنري صرف روي مي آورد(کوثري خودبااين ديدگاه مخالف است ودرپرسش وپاسخ پايان سخن راني هم وقتي به وي گفتم من هم بااين نگرش موافقم به من گفت لابد شما هم چپ گراهستيد!!!).
(۵) ٬ماموريت ويژه ي سروان پانتوخا٬:رماني طنزآميز وآکنده ازبازي هاي زباني وبازهم غيرقابل انتشار!!!سربازان پادگاني درشهرستاني عنان گسيخته ومزاحم زنان شهرمي شوند.پانتوخا مامورمي شود درآن شهرروسپي خانه اي راه بياندازدوکل رمان هم نامه نگاري پانتوخا ومرکز درباره ي پيشرفت کاراست وچگونگي استخدام روسپيان!!!
(۶)٬ خاله خوليا وفيلم نامه نويس ٬ :يوسا اين رمان راباتاثيرگيري ازتجربه ي ازدواج ناکام اش با يکي ازخويشاوندان بزرگ ترازخودنوشته است.جالب آن است که آن زن هم درپاسخ به يوسا کتابي نوشته است به نام ٬ آن چه بارگاس يوسا نگفت ٬.کوثري مي گويد چندسال پيش شنيده است که گلي ترقي ترجمه ي اين رمان را به دست گرفته است براي همين به سراغ اش نرفته است.
(۷) ٬ جنگ آخرالزمان ٬:به نظرکوثري اين کتاب را مي توان ٬جنگ وصلح٬ يوسا ناميدويکي ازآثارمهم يوسادرباره ي تقابل سنت وتجدد وانسان متعصب وايدولوژيک است.پدراين کتاب درواقع کتابي به نام ٬ شورش درصحرا ٬است که مهندسي برزيلي درباره ي شورشي واقعي دربرزيل نوشته است.کتاب گرچه برخي مونتاژهاي زماني هم داردساده ترين وکلاسيک ترين اثريوسا است وزباني ساده وشفاف دارد.(به نظرمن اين کتاب تاحدزيادي يادآوررمان جلال وقدرت نوشته ي گراهام گرين است.چاپ اول اين کتاب تمام شده است وهمان بهترکه تمام شده است!!چون به گمانم ازلحاظ تعدادغلط هاي املايي حدنصاب تازه اي براي صنعت نشرميهن آريايي اسلامي برپاکرده باشد.به کوثري که گفتم تعجب کردانگارکتاب را بعد ازچاپ نخوانده بود!!)
(۸)٬زندگي واقعي آلخاندرو مايتا٬:يوسا بازهم دراين اثربه محک زدن ايديولوژي مي پردازدوسرگذشت تروتسکيست آرمان خواهي رادست مايه ي کارش مي کند که مي خواهدانقلاب راازکوه هاي آندآغازکندوپس ازآن که جان بسياري رابرباد مي دهد شکست مي خورد.اين کتاب بيش ازهمه ي آثاريوساانتقادمنتقدان چپ رابرانگيخت وبه فارسي هم ترجمه شده است.
(۹) ٬چه کسي پالومينا....راکشت٬:درظاهرشکل جنايي داردولي محوراصلي رمان بي اعتنايي ها وشهربي رحم است نه قتلي ساده.درواقع تمام شهردرقتل دست دارند.کوثري مي گويد اين کتاب راترجمه کرده است ولي براي چاپ نداده است!!(يادم رفت بپرسم چرا؟!!!)

(۱۰)٬مردي که حرف مي زند٬:سفري به آغازانسان وعمق جنگل هاي آمازون(اين رمان راهم کس ديگري ترجمه وچاپ کرده است)
(۱۱)٬درستايش نامادري٬:داستان رابطه ي نوجواني بانامادري اش است که مضموني اروتيک دارد.بخشي ازرمان اززبان سه تابلوي نقاشي معروف واروتيک بيان مي شود!!(انتشاراين کتاب درميهن آريايي اسلامي را به خواب مگربتوان ديد!!!)
(۱۲)٬مرگ درآند٬:آخرين کاري ازيوسا که توسط کوثري ترجمه وچاپ شد.
(۱۳)٬خاطرات دن....٬:وقت کم بودکوثري صنعت پرش رابه کارگرفت!!!

(۱۴)٬سوربز٬:داستان ترورتروخيلو ديکتاتوردومينيکن ويکي ازمهم ترين نقدهاي ديکتاتوري است.تمام صحنه هاي شکنجه دررمان ازروي اسناد واقعي تهيه شده است.جالب اين است که يوساي ليبرال درپاسخ به خبرنگاري ترورتروخيلو راتاييد مي کند وگاهي خشونت راگريزناپذير مي خواند.اين رمان راکوثري ترجمه کرده اسن وهمين روزها به بازارمي آيد!!

يوسا آثارغير رمان هم دارد که مهم ترين شان عبارتند از:
٬گابريل گارسيا مارکز:داستان يک خداکش٬(نقدآثارمارکز)، ٬عيش مدام٬(نقدمادام بوواري)، ٬موج آفريني ٬، ٬واقعيت نويسنده٬ و٬ ماهي درآب٬.
کوثري دربخش آخرهم مقاله اي ازيوساراخواند که به تازگي ترجمه کرده است وقراراست به زودي درمطبوعات چاپ شود.کولاک بود!!!:٬ادبيات خوراک جان هاي عاصي وناسازگاراست...انسان به ادبيات رومي آوردتاناشادمان وناکامل نباشد....ادبيات مي خوانيم تاغني تر،پيچيده تروپرمغزترشويم.....ادبيات به مايادآوري مي کند اين دنيادنياي بدي است وبايد آن را بهبود بخشيد....ادبيات يعني سرکشي دربرابزندگي نابسنده،زيستن درعين ناخشنودي وستيزمداوم باهستي........٬
درپايان سخن راني پرسش وپاسخ آغازشدکه البته به علت اتمام وقت فقط دوپرسش مطرح شد.يکي راجوانکي باموي دم اسبي مطرح کرد که پيدا بود توي باغ نيست!!پرسيد نظرشمادرباره رئاليسم جادويي ولحن تغزلي درآثاريوسا چيست؟کوثري هم نامردي نکردوگفت اين هاربطي به يوسانداردبراي رئاليسم جادويي بايدرفت سراغ مارکزولحن تغزلي را هم بايددرآثارفوئنتس جست!!
پس ازپايان جلسه فوري رفتم به سراغ کوثري.چه چشمان پيري دارد!!!
کوثري درلابلاي سخنان اش گفته بودحرکت چپ درهسته هاي کوچک روشنفکري محبوس ماند،حرکت چريکي وپيشواي آن چه گوارا هم بابن بست مواجه شد،پرسيدم درباره ي جنبش چياپاس وشباهت خيره کننده ي فرمانده مارکوس و چه گوارا نظرش چيست؟گفت چياپاس جنبش دهقاني است وربطي به جنبش چريکي ندارد.
گفته بودکارهاي يوساراتعديل مي کندکه چاپ پذير باشد.پرسيدم شايد يوساراضي نباشد!!گفت اجازه مي گيرم!!پرسيدم فکرنمي کنيدبايدسانسورراريشه کن کردوگرنه اگرتعديل فايده داشت کتاب ٬گفت وگودرکاتدرال ٬را جمع نمي کردند.گفت مردحسابي اين حرف ها را که نمي شوددرسخن راني گفت!!!

Thursday, December 12, 2002
مراسم جايزه ی گلشيری: مراسم رادرفرهنگ سرای هنربرگزارکردند.نزديک سيدخندان.باران هم می باريد(تهران شده انزلی مهدی بيا مهدی بيا!!!).درآغازفيلم مراسم پارسال راپخش کردند.احمدمحمودراکه برپرده ديدم آهسته آهسته ازپله ها بالا می رود دلم گرفت.ازبرندگان پارسال آصفی (نويسنده ی افغان)به دانمارک رفته است.
فرزانه طاهری سخنان اش راباياداحمدمحمود،پوينده ومختاری آغازکردوگفت که پس يک سال دوندگی توانسته اند بنيادراثبت کنند:سرانجام فاتح شديم وخودرابه ثبت رسانديم!!
بعد حسين پوينده بيانيه ی داوران راخواند ازناپيراستگی وغلط های فاحش دستوری دربرخی ازآثاربررسی شده ونحوه ی داوری گفت.
همان گونه که بسياری حدس می زدندرمان رضاقاسمی برنده شدوچه پيام دلنشينی فرستاده بود رضا قاسمی که باصدای خودش پخش شد.رضاقاسمی جايزه و2درصدپشت جلدهرکتاب منتشرشده درايران درآينده را به بنيادگلشيری بخشيد.
بازهم همان گونه که همگان حدس می زدندرمان زوياپيرزادهم برنده شد.ابراهيم يونسی جايزه راداد.پيرمردعصازنان وآهسته روی جايگاه رفت درست مثل احمد محمود(زبونم لال!!!). وقتی زويا پيرزاد بايونسی دست دادصدای دست زدن اوج بيشتری گرفت.
بابک امينی(برادردانشجوی دستگيرشده درمراسم فروهرها):دادگاه دربرابرپرسش ما درباره ی بی خبری ازوضع برادرم پاسخ دادهروقت مردجنازه اش راتحويل می دهيم ومراازدادگاه بيرون کردند.
بامدادک: ناشکرنباش!!!قبلنا جنازه راهم تحويل نمی دادند!!!!
نامه ی دوست:اوايل آبان ۱۹۸۱ بود كه برادرم را گرفتند . اين تاريخ را تا زنده ام از ياد نمي برم چون در همان آبان ماه ۲ هفته بعد از دستگيري برادرم پدرم فوت كرد
بعد از ماه ها شكنجه بالاخره باور كردند كه او مجاهد نيست و نبوده چون نام و فاميل او را از تمام آن هايي كه تواب شده بودند پرسيدندو همه اظهار بي اطلاعي كرده بودند .او در تالار رودكي كار مي كرد بالاخره با تلاش هاي مادرم و پول دادن فراوان ، حاضر شدند كه از محل كارش هم تحقيق بكنند و نتيجه اي كه گرفتند چيزي بود در همان زمينه ، اين بار گفتند كه سلطنت طلب بوده . چون استخدام او به توصيه مدير عامل تالار رودكي انجام گرفته. دوباره بازجويي و شلاق و توهين ها شروع شد . بعدها برادرم مي گفت نزديك بود بگويم كه گرايش ام به طرف چريك هاست . ديدم آن ها دارند چريك ها را هم مي كشند . يك بار به بازجو گفته بود كه اگر من سلطنت طلب بودم كه در زمان انقلاب اين همه از جانم نمي گذشتم به خاطر عوض شدن رژيم . بازجو گفته بود بارك الله اقرار كن همه چيز را .همين الان آزادت مي كنم برادرم ترسيد بگويد كوكتل مولوتف منفجر مي كرد گفت اذان مي گفتم . الله اكبر مي گفتم . ( ناگهان از دروغ خودش خنده اش گرفت )آن روز به مشت و لگد مهمان اش كردند چون فكر می کردند دارد مسخره شان مي كند
بعد از ۶ ماه منتقل اش كردند به زندان ...حصار كرج . در مورد جرم اش نوشتند مشكوك به فعاليت بر ضد جمهوري اسلامي .و محكوم به ۲.۵ سال زندان. مادرم با خوش حالي تلفن زد و مژده داد كه به دو سال و نيم زندان محكوم اش كردند . گفتم خوش حالي ؟ فكر مي كردم بايد خيلي غمگين باشيد
گفت وقتي به مرگ بگيرند آدم به تب راضي مي شود . دخترم نمي داني چقدر بي گناه كشتند. مي گويند اگر بي گناه باشند مي روند بهشت و اگر گناه كار مي روند جهنم. خودم شاهد بودم در ملاقات كه مادري بي هوش شد از خبر اعدام پسرش كه ۳ روز قبل اش دستگيرش بودند و جسد را نمي دادند و پول گلوله طلب مي كردند اين جا نيستي كه بداني چه مي گويم.
گفتم برو آن خواهر زاده اسم و رسم دار اين حكومت را ببين و بهش بگو . او كه مي داند برادرم نه مجاهد است و نه سلطنت طلب. مادرم گفت عطايش را به لقايش بخشيده ايم . آن چنان ايماني دارد به اين حكومت كه اگر مرا ببيند تازه چپي بودنم يادش مي آيد و وضع بدتر مي شود .
پسر خاله در ۲۴ سالگي يكي از بزرگان حكومت بود هنوز دوست اش داشتم . هنوز دلم مي خواست فكر كنم مادرم اشتباه مي كند . هنوز دوست داشتم بر گردم به آن زماني كه دبيرستان مي رفت و كتاب زياد مي خواند و من از هوشياري اش لذت مي بردم و طبق معمول بيايد به خانه ام من برايش چايي بريزم با يك تكه كيك بخورد و وسط عقايد درست مردمي اش جمله اي به طنز بگويد و فضا را عوض كند .دلم براي آن پسر هوشيار و نازنين تنگ شده بود
اشاره به نامه آن هم وطن: :
غرض نه تاييد گروه و حزبي است و نه تكذيب . شايد به نظر شما آدم ايده آليستي باشم ولي بر اين باورم كه هر انساني مي تواند صاحب هر انديشه اي باشد . هيچ انساني نبايد به خاطر انديشيدن زنداني ، توهين و شكنجه و اعدام بشود . اكثر اوقات يك انسان نوع ديد و عقايدش در طول زندگي اش تغيير مي كند . با شناخت و با مطالعه . با يك نوع انديشه كشوري را اداره كردن مي شود همين كه مي بينيد يا حكومت استبدادي شاهان ايراني و ....
حق داريد كه خيال كنيد دارم از سناريو فيلمي صحبت مي كنم . كاش فقط يك سناريو بود . كاش فقط كابوسي در خوابم بود . اما با نهايت تاسف اين فيلم مستند در خانواده ی ما اتفاق افتاد و همه ی آن افراد كه ديدگاه هاي مختلف داشتند همديگر را هميشه دوست داشتند با وجودي كه شديدا با هم مباحثه مي كردند . غير از آن پسر خاله كه تا از اعضاي حكومت بود با همه قطع رابطه كرد حتي با برادران و خواهرانش . ولي بعد كه دانست حكومت به كج راهه مي رود خودش را كنار كشيد و اين بار جانش را به خطر انداخت براي آن كه بگويد روش تان غلط است
هموطن برايت آرزوي دلي خوش و دنيايي پر از صلح و آرامش مي كنم
Wednesday, December 11, 2002
نامه ي خوانند ه اي درپاسخ به نامه ي دوست:
سلام
در مورد نامه ای که اخيرا نوشته
اید من نمی گويم که نويسنده اش
خودتان هستید اما واقعا مطالب
آن مثل فيلمهای سينمايی است. و
برای من که خودم آن روزها را
ديده ام باورنکردنی. اول يک
نکته اينکه موشکباران تهران و
هجوم مردم به خارج شهر از سال 66
شروع شد نه يک سال بعد از جنگ
يعنی سال 60. يک سال بعد از جنگ
هيچ بمبارانی در تهران نداشتيم
آنهم از نوع بی امان آن! شايد
اين دوستمان در آمريکا اين
داستان را بر اساس اخبار سی ان
ان نوشته است!
اما يک نکته مهمتر اينکه خوب
است آدم آگاهی مثل شما همه جنبه
های واقعيت را ببيند و بنويسد.
من حزب اللهی نيستم و نبوده ام
اما در آن روزها با چشم خودم
ديدم که همين آقايان مجاهدين
خواربارفروشی سر کوچه ما را در
خيابان منيريه بخاطر اينکه عکس
خمينی را چسبانده بود همراه
پسرش ترور کردند و کشتند. برادر
بزرگ دوست من را روز 30 خرداد با
تيغ موکت بری در خيابان کشته
بودند. تنها جای 30 تيغ روی کمرش
بود. در خيابان اميرآباد که
منزل يکی از فاميل ما آنجا بود
تنها در يک روز تيمهای ترور
موتور سوارشان 10-12 مغازه دار را
ترور کرده بودند. اينها که ديگر
پاسدار و کميته ای و بسيجی
نبودند. مغازه هم که ديگر
ساختمان حزب جمهوری نبود.
اصلا بنظر من شروع ترور و خشونت
و راديکاليزه شدن جامعه همه از
طرف همين آقايان مجاهدين بود.
اين همه دانش آموزان مدرسه ای
را قربانی اهداف سياسی کردن و
به کام مرگ فرستادن. اين همه
ترويج ترور و خشونت و انتقام. و
حالا که جوانانی مثل شما آن
روزها را به ياد نمی آورند
آقايان فقط يک طرف قصه را که
اوين و بازجو وشکنجه است می
نويسند. البته شايد شما بگوييد
من قصد تبليغ ايشان را نداشته
ام ولی اين نامه طوری است که با
ايجاد نفرت از يک طرف طرف ديگر
را تبرئه ميکند در صورتي که اين
خشونت ها در جامعه محصول يک
بازی دو طرفه بود که بنظر من
آغاز کننده اش مجاهدين بودند.
اميدوارم اين نامه را مثل نامه
های ديگر در صفحه تان چاپ کنيد.
باآرزوی موفقيت

farhad_1995@yahoo.com
استادمصباح:اين که دريک جامعه ي اسلامي به خصوص دريک شهرديني درکشوراسلامي کسي بلندشود عليه اسلام سخن بگويد بدترازآن است که کسي موادسمي وارد منبع اصلي آب شهربکند.
بامدادک:اگربنشيندوعليه اسلام سخن بگويدچطور؟!!!
علي محمدافغاني:دررمان ٬دکتربکتاش٬صحنه اي است که معجزه اي اتفاق مي افتد.گفتندچرادراواسط رمان اتفاق افتاد،بايدزودتردرفصل هاي اول اتفاق مي افتاد.بااين شرايط ناچارشدم به زبان انگليسي رمان بنويسم
بامدادک:مردحسابي بدشدمخاطب هاي جهاني پيداکردي؟!!!
Monday, December 9, 2002
آه اي زن ها:فمينيست ها هرچه مي خواهند بگويند بگويند به نظر من ازخود زن ها ضد زن تر!!!کسي پابراين کره ي خاکي ننهاده است!!!بارزترين نمونه ستيززن ها باهم رامي توان درمحيط هاي کارمشاهده کرد!!براي مثال دراداره ي ما شش زن کارمي کنندکه همه اشان دست کم شونصدبارباهم دعواکرده اندوماشاالله صدماشالله همه اشان هم نه تنها دانش آموخته ي دانشگاه ها هستندحاج خانوم هم هستند،رانندگي هم مي کنندودردرست کردن بيف استروگانوف!!! سرآمدروزگارند.يکي ازسرگرمي هاي دل پذيرمن اين است که ازچيدمان آمدن خانم هاي اداره به ناهارخوري حدس بزنم کي باکي قهر است!!گاهي هرشش نفرشان با هم مي آيند که نشان مي دهد الحمدالله تعالي هنوزکارشان اززخم وزبان به درگيري وقهرنکشيده است.گاهي دردوگروه سه نفري جداگانه مي آيند !!دراين حالت دشواربتوان حدس زدچندنفرشان باهم دعواکرده اند!!ازهمه جالب ترهنگامي است که هرشش نفرجداگانه به ناهارخوري مي آيند وسرشش ميز جداگانه مي نشينند!!
حالا چراباين حرف هاسرتان رادردمي آورم؟!!چندروزپيش شاهد ماجرايي بودم که مخ ام سوت کشيداگرمخ شما هم درسوت کشيدن دست درازي(يدطولا!!!!)داردهم الان نخوانده اين صفحه راترک کنيد!!!دوتاازخانم هاي اداره دوماهي است که باهم قهرند!!دوماه قهربودن درميان زنان همکارچندان مرسوم نيست!!اگرنمي دانيد بدانيد که زن ها همکارمن همان گونه که زود به هم مي پرندزودهم آشتي مي کنند!!اما اين دونفر باآن که يک نفرشان همين چندهفته پيش به حج رفته بودولابدبراي حلاليت طلبي به سراغ خصم هم مي بايست رفته باشد بازهم کارشان به آشتي نکشيد.نمي دانم سرچي دعواشان شده است شايد به خاطر اين که يکي شان به تازگي پرايدخريده است ياچون يکي شان فوق ليسانس است وديگري ليسانس!!!به هرحال چندروز پيش رفته بودم اتاق آن يکي که پرايدداردوداشتيم درباره يک مساله کاري حرف مي زديم آن ديگري که به تازگي حاج خانوم شده است وفوق ليسانس است ،داشت ازجلوي در رد مي شد که چشم اش به ما افتاد لحظه اي اين پاآن پاکردوبعد مراصدازد که فلاني يک لحظه بياين کارتان دارم!!من هم حرف ام رابارقيب طرف باپوزش خواهي قطع کردم ورفتم پهلوي حاج خانوم.مي دانيد به من چي گفت؟!!!گفت ٬ببين کاري باهات ندارم فقط مي خوام حرص اون زنيکه رودربيارم!!!٬
من رامي گويي انگاريک آفتابه آب سرد ريختند روي سرم!!ناگهان يادم آمدکه حاج خانوم دربازگشت ازحج وروزي که به بازديد ش رفته بوديم باچه نگاه بره وار وچشمان نم زده اي درباره سيروسلوک درحج سخن سرايي کرده بودومي گفت تانرويد نمي دانيد آدم به چه صفايي مي رسد!!!
نماينده ي دلفان وسلسله:چنانچه کساني مانند مزروعي بخواهنداين روندراادامه دهند،درگيري فيزيکي مي کنيم وبه مردم مي گوييم تکه تکه اشان کنند.
بامدادک:مردم مگه هاپو هستن؟!!!
مرتضي کاخي:تاآن جا که من خبردارم دکتر اسلامي ندوشن ودکتر شفيعي کدکني اصلا هيچ نشريه اي نمي خوانند.
بامدادک:چه فضيلتي!!!
نامه ي دوست:سال هاي وحشتناك جنگ بود و اعدام ها در اوين ودرگيري هاي داخلي در ايران .ما مهاجرين هم كلافه بوديم دوجانبه . دل شوره آن جا بود . هرگز در ارتباط تلفني خبر خوش يا آرام بخشي نمي رسيد . يا كشته بودند در ميدان هاي جنگ يا در اوين .خواهرم با گريه مي گفت دوباره شوهرش را فرستادند جبهه ( جراح بود ) دوبچه كوچك داشت با يك سال تفاوت سني . بمب باران ها كه شروع مي شد بايد دو تايي شان را بغل مي كرد از طبقه سوم مي بردشان زير زمين كه متعلق به سرايدار بود. بچه ها با صداي گوش خراش بمب باران و موشك و شكستن ديوار صوتي بزرگ مي شدند و مادران با دلهره مرگ هاي نابهنگامي كه هر لحظه ممكن بود اتفاق بيفتد
ما هم بايد به فكر نان مي بوديم و سقفي . بدون دانستن زبان انگليسي . اولين كار را از پمپ بنزين شروع كردم . هزينه تحصيل پسركم را هم بايد تامين مي كردم كه در همان شبانه روزي انگليس بسر مي برد . نمي خواستم آينده اش را به هم بريزم . صاحب پمپ بنزين ايراني بود . پمپ بنزين ۲۴ ساعته باز بود . حقوق بسيار كم .از ۶ صبح تا ۱۲ شب كار مي كردم روزي ۱۶ ساعت همسرم طاقت نداشت . روحيه اش را باخته بود . او هم در همان پمپ بنزين از ۱۲ شب تا ۶ صبح كار مي كرد .آپارتمان نزديك محل كارم بود . پياده ۱۵ دقيقه راه بود. از آن ۵ ساعت خوابيدنم بايد وقتي ميگذاشتم براي تماس با پسركم و ايران . گاهي ۲ ساعت مي خوابيدم . نه بيمه داشتيم نه هيچ امتيازي .. صاحب پمپ بنزين ايراني بود و ايرانياني كه توانسته بودند پولي بياورند مي خواستند به سرعت ثروت مند شوند . بايد فكري مي كردم روز ي با خانمي ايراني آشنا شدم . مسلمان نبود علاوه بر بنزين سيگار هم مي خواست و وقتي جواب مرا شنيد به فارسي گفت :
ايراني هستيد ؟
گويي دنيا را به من بخشيدند . كسي به زبان من سخن مي گفت كسي دلش آن جايي مانده بود كه دلم مانده بود .اين آشنايي به دوستي خوبي بدل شد . استر ۱۰ سال بود كه در امريكا زندگي مي كرد يك پسر ۴ ساله داشت و دختر ۲ ساله اي.در هفته حتما بيش از ۴ بار مي آمد و ضمن راه انداختن مشتري با او حرف مي زدم . گفتم هنوز ظرفيت دارم براي درس خواندن . ليسانسي كه از ايران گرفته بودم و رشته اي كه خوانده بودم بدرد امريكا نمي خورد . با كمك استر پيدا كردم چه رشته اي بخوانم كه هم سريع تمام شود و هم زود وارد بازار كار امريكا شوم .مانده بود ساعات كالج رفتنم . كه آن را هم با همسرم حل كردم . از يك بعد از ظهر كلاسم شروع مي شد تا ۶ بعد از ظهر .دو ساعت وقت داشتم براي خوابيدن .همسرم لطف كرد و تبديلش كرد به ۴ ساعت خوابيدن و ۱۴ ساعت كار در پمپ بنزين .تمام درسم را آن جا خواندم . رشته ام بود تكنيسين آزمايشگاه الكترونيك . هنوز يك سال نگذشته بود كه چند شرکت الكترونيك به علت نياز از كالج تقاضاي تكنيسين كردند و كالج به دليل نمرات بالاي من مرا معرفي كرد به شرکت واريان .همان روز مصاحبه استخدامم كردند . با چهار برابر حقوقي كه در پمپ بنزين مي گرفتم همراه با بيمه خودم و همسرم . مرخصي ساليانه . حقوق بازنشستگي . دوازده روز مرخصي براي كارهاي شخصي .سهيم بودن در سود ساليانه شركت .كار روزي ۸ ساعت و در ازاي هر ۲ ساعت ۱۵ دقيقه استراحت . هفته اي ۲ روز تعطيل . در صورت تمايل خود م براي اضافه كار يك برابر و نيم حقوق در ازاي هر ساعت .يك سال كار شاق به اندازه كافي آزارم داده بود . تلفني استعفا دادم .سه ماه بعد همسرم هم به بهانه روحيه بد استعفا داد و ديگر كار نكرد . در ايران هر دو به كار هنر بوديم و او مصمم كه يا همان كار و يا هيچ .....فشار هاي روحي آن چنان زياد بود كه ترجيح دادم با جر و بحث هاي بي فايده خراب ترش نكنم .زنان ايراني نظير من زياد بودند و با ادامه جنگ در ايران زيادتر مي شدند . مردان ايراني حدود چهل ساله هم به هيچ وجه نمي توانستند خودشان را با محيط تطبيق بدهند حتي كلاس زبان هم نمي رفتند . زنان ايراني به سرعت كشيده شدند به بازار كار و جامعه امريكا . بچه ها هم خواه نا خواه به طرف مادر كشيده مي شدند و از پدر دور . هفته اي چند پدر ايراني در دادگاه محكوم مي شدند چون بچه اشان را تنبيه بدني مي کردند و پدر ايراني سيلي زدن به بچه ۱۵ ساله اش را طبيعي مي دانست نه ۶ ماه زنداني شدن را.بچه ها هم در چنبر دو فرهنگ گيج مي شدند . در خانه روش ايراني و در جامعه آزادي ها و فرهنگ امريكايي .درستبرعکس بچه هايي كه در ايران بزرگ ميشدند . انها در خانه آزاد بودند و در جامعه محدود .بايد در مدرسه و جامعه دروغ مي گفتند در مورد وضعيت و نوع تفكر خانواده . در اين جا دروغ لازم نبود . مستقيم و راحت به پدر مي گفتند تو هم بايد كار كني . هم در خانه هم بيرون . و حالا كه نمي كني نژاد پرستي . فرق مي گذاري بين زن و مرد . انتخاب كن بين غذا پختن و ظرف شستن....و....فرياد پدران كه :
ما جرات نمي كرديم به صورت پدرمان نگاه كنيم ... ۲۱ سالم بود پدرم زد توي گوشم سرم را انداختم پايين ....چرا دوست دخترت را آوردي توي خانه ...اين موسيقي مزخرف چيه كه گوش مي كني ؟...چرا فارسي حرف نمي زني ؟.. چرا نمي آيي جلوي مهمانان مان بنشيني ؟ يك سلام مي كني و مي ري توي اتاق ات .. آبروي ما بردي ..چرا اين رشته را داري مي خواني ؟.چرا غذاي ايراني نمي خوري ؟ چرا ؟ چرا ؟....
و بميرم براي آن جواناني كه آن جا خمپاره اي اگر زندگي اش را نگرفت ؟ پا يا دستش را گرفت . براي طرز تفكرش در زندان شكنجه شد . بمب هاي شيميايي براي هميشه سلامتش را گرفت .اگر پيراهن خونين دوستش را براي اعتراض به روش غلط شان به دست گرفت هنوز در زندان است و تقاص پس مي دهد .پدران و مادران هم سن ما شب و روز در تلاش معاش گير كرده اند و نفهميدند زندگي را كه چطور گذشت ،تعداد دختران بر پسران فزوني گرفت چون آن ها كشته شدند و بي كاري و نبودن شرايط ازدواج كشاندشان به جهنم فحشا ..
به كجاي اين شب تيره
بياويزيم قباي ژنده ي خود را ؟
Sunday, December 8, 2002
کابوس کارمندي: پروردگاربزرگ هيچ کس را دچارزني نکند که روي دنده گيردادن به چيزي افتاده باشد!!ديگر هيچ کاري اش نمي توان کرد !!اگرمذهبي باشد تهديد قرآني هم ازخرشيطان پايين اش نمي آورد(مردان بايد برزنان چيره باشندچراکه خداوندبرخي انسان ها رابربرخي ديگربرتري بخشيده است...زناني راکه ازنافرماني شان نگران ايد بايد پندشان دهيدودرخوابگاه ها ازآن ها دوري کنيد وآنان رابزنيد.نسا۳۴) اگرهم فرهيخته باشدشونصدتا نقل قول ازنيچه،پوپر،فوکو ،دريداومارکس(لعنت الله عليه!!) هم افاقه نمي کند!!دراين صورت چاره اي نيست جزکلک رشتي زدن!!!چندي پيش درماه مبارک رمضان که هيچ گاه برکات اش نصيب حقيرسراپاتقصير نشده است زوجه ي گرامي رفت سراغ يکي ازآن گيرهاي سه پيچ که ذکرخيرش رفت!!ساعت نه شب گير داده بود که زنگ بزن اگرفلاني هست برويم شب نشيني خانه اشان!!آن هم خانه چه کسي همين که پا بگذاري خانه اشان انواع عرق سگي وشراب ونجسي هاي ديگرراجلوي ات رديف مي کندوماه رمضان پمضان هم حالي اش نيست!!خوش انصاف درخانه اش انبارمشروب دارد!!به قول خودش اگرخانه اش آتش بگيرد تمام تهران مي سوزد!!!من هم که دوست ندارم حداقل درماه مبارک شادخواري کنم(خداراچه ديدي شايد آن طرف خبري بود وباريتعالي به خاطر همين يک قلم گناه چوب توي آستين ما کند!!!) شايدهم ازسرکون گشادي !!ناچارشدم سراغ کلک قديمي بروم.شماره تلفن اداره راگرفتم ووانمود کردم تلفن طرف راگرفته ام!!بافراغ خاطر گوش سپردم به بوق تلفن ومي شمردم که ده تا شد بگم طرف نيست!!هنوزتوي شش وبش بودم که کسي گوشي را برداشت وصداي انکرالاصواتي ازآن سوي خط گفت بفرما!!درپس زمينه هم صداي زوزه وضجه مي آمد!!منو مي گي حسابي جاخوردم!!به روي خودم نياوردم وباخونسردي تمام به عيال گفتم مثل اين که خونه نيستند(دراين مرحله خونسردي اهميت زيادي دارد وگرنه کلک نقش برآب مي شود!!)چندبارديگر هم درساعت هاي مختلف زنگ زدم بازهم همان صداهاي شوم را شنيدم!!حتي ساعت ۲ نصف شب!!تاصبح خوابم نبرد!!دل تودلم نبود .دوست داشتم هرچه سريع ترصبح بشودوخودم را به اداره برسانم!!!صبحانه نخورده ازخانه زدم بيرون!!!به اداره که رسيدم باکمال تعجب ديدم خبري نيست!!به آقاي ٬د٬ همکارم گفتم ديروز اين جا خبري بود؟!!گفت نه!!به دقت زيروزبر ميزم راوارسي کردم شايد لکه اي چيزي ببينم اما خبري نبود!!!
هنوز که هنوزاست نمي دانم اين داستان خواب بودياواقعيت!!!به عيال هم که نمي توانم چيزي بگويم(زن ها همين جوري هم ازسايه ي مورچه مي ترسند!!!) تازه اگرهم مي گفتم گره اي را نمي تواننست بازکند!!لابد مي گفت خيالاتي شدي!!راستش رابخواهيد خودم هم مي گويم خيالاتي شده ام!!!اما اين جريان سبب شد ديگرازکلک شماره تلفن قلابي استفاده نکنم!!!شما هم نکنيدعاقبت خوبي ندارد!!!
Saturday, December 7, 2002
يادآوري:درآغازگفته بودم که نامه هايي راازدوستي ساکن ينگه ي دنيا دراين جامي گذارم که هم شهري ام است.من که ازهمان آغازگفتم هم ولايتي هستيم وهمدل، گيرم که هم نسل نباشيم.بازهم دوستاني نامه مي فرستند که نويسنده ي نامه خودتي!!ياازسر اشتباه گمان مي کنند نامه نويس خود من هستم.براي اين که ازاين اشتباه لپي جلوگيري کنم نامه هاي اش را باعنوان نامه ي دوست دراين جا مي گذارم مثل نامه ي زير:
نامه ي دوست:يك سال از جنگ گذشته بود . خبر هاي جنگ توان ام را بريده بود با هر موشكي تلفن هاي ايران اشغال مي شد .من امريكا بودم ٬سي ان ان ٬تمام مدت از جنگ مي گفت و كشته ها . دردناك بود كه با هزار بار شماره گرفتن تلفن زنگ بزند و كسي گوشي را بر ندارد . هزار فكر بد هجوم مي اوردند و اشك تمامي نداشت . دل آن جا مانده بود .
اوين پر بود از جوانان . جبهه هم پر بود از جوانان . بيشترين جوانان در هر دو راه برگشت شان به بهشت زهرا بود . چه نفرتي داشتم از آن بهشت زهرا ... و آن روز صداي مادرم پير پير بود . چي شده مامان ؟ گريه امان اش را بريد ....
برادرم در حمله موشكي چند شب پيش آن ها را برده بود به بيابان هاي خارج شهر .. تهران را بي امان بمب باران مي كردند هندوانه هم خريده بوذند تابستان و بيابان و تشنگي . برادرم هندوانه را گذاشت روي كاپوت ماشين و بريدش . رسيده و قرمز و خوش طعم همگي خوردند و پدرم كه سخت مريض بود ( سرطان ) در اتومبيل خوابيد و مادر و برادر و خواهرم بيرون ماشين. فردايش بر گشتند به خانه . برادرم از كار كه بر مي گشت در ميدان ۲۴ اسفند ديد باز هم تظاهرات مجاهدين است و حمله كميته و بسيجي و در گيري و تير اندازي ..از پياده رو پيچيد به طرف امير آباد تا برود گيشا به خانه . نرسيده به بلوار باز هم تظاهرات بود و بگير و ببند . چاره اي نبود . دوباره دور زد بر گشت به طرف ميدان ۲۴ اسفند كه داشت خلوت تر مي شد . فكر كرد دوباره از پياده رو مي شود پيچيد طرف آيزنهاور . مجاهدين در حال دويدن بودند و پاسدار و كميته در تعقيب شان . در پيچ پياده رو چرخ اتومبيل اش رفت توي جوي آب . دوپاسدار به طرفش نشانه رفتند و ايست دادند. برادرم ماجرا را گفت و آن ها مدعي بودند كه اتومبيل او را ديده اند كه رفته بود طرف امير آباد .
- اسلحه بردي براي منافقين ؟
- من اصلا اسلحه ندارم طرف دار آن ها هم نيستم . از كار مي روم خانه ام در گيشا
بردندش كميته . برادرم خيال اش راحت بود . مثل مادرم چپي بود . كوكتل مولوتف ها را بيشتر او منفجر مي كرد. اول اتومبيل را در كميته بازرسي كردند . و او نشسته بود در انتظار كه بيايند و معذرت بخواهند و بفرستندش برود . ناگهان با فحش آمدند و حمله ورگبار مشت و قنداق تفنگ. برادرم هاج و واج مانده بود . مي گفتند خون روي كاپوت ماشين ديده اند . وقتي برادرم گفت آب بزنيد و بو كنيد تا بوي هندوانه را تشخيص بدهيد . دست از كتك زدن برداشتند و رفتند كه امتحان كنندكه خون است يا آب هندوانه . برادرم پولي مي دهد به يكي از پاسداران كه تلفن كند به مادرم و بگويد كه او اين جاست .
اين بار برگشتند و چشمان اش را بستند و دستبند و كتك و ... يك قبض رسيد به مبلغ ۲۰ تومان مربوط به سازمان مجاهدين پيدا كرده بودند مچاله شده زير صندلي كنار راننده.
تنها پاسخ اش اين بود كه بگويد نمي داند متعلق به كيست ...چند ماه پيش كه پدرم را مي برد بيمارستان براي شيمي تراپي . سر چهار راه يك دختر جوان مجاهد تقاضاي كمك كرده بود از پدرم . او هم ۲۰ تومن داده بود . دختر قبضي داد به پدرم . پدرم هم مچاله اش كرده بود و چون آدم مرتبي بود انداخت زير صندلي كه بعد در ظرف اشغال بريزد . ضعف و شيمي درماني و جنگ و بمباران بي حواس اش كرده بود ...
برادرم را بردند اوين .مادرم بعد از ۳ روز خبردارشدكه كجاست .و بازجويي ها و شكنجه ها . دستبند قپاني .شلاق . آويزان كردن از پا . و اعدام قلابي .. مي گفت :
عده زيادي بوديم با چشماني كه بسته بودند با پارچه هاي خونين مجروحين جنگي . آن قدر شكنجه شده بودم كه مرگ نه تنها بد نبود بلكه خوش بياري ميتوانست باشد در آن جهنم مملو از حقارت . فرمان آتش ، صداي شليك ورفتن درد . گفتم حتما به مغزم اصابت كرده به همين دليل درد را احساس نمي كنم . صداي فرياد مي شنيدم . دست هاي ام را كه از پشت بسته بودند به هم فشار دادم . حس مي كردم دست هاي ام را . عجيب است . مگر بعد از مرگ مي توان حس كرد و شنيد ؟ پاسداري با فحش بازوي ام را گرفت و كشيدم به جلو. بازجو مي گفت باز هم اقرار نمي كني ؟ دست ها شونو باز كنيد ؟ دست هايم را باز كردند . چشمم بسته بود . باز جو گفت دستت رو ببر جلو . بردم . گفت ببر بالاتر . بردم . دستت به چي مي خوره ؟!!سكوت كردم . حرفي از دهانم خارج نمي شد . دستم گويي به پاي آدمي مي خورد گفت چشمهاشو نوباز كنين . باز كردند . جلوي هر كدام ما ، جسدي از دار آويزان بود . همه جوان . بالا آوردم . دوباره چشم هاي مان را بستند . ما را بردند به بند هاي مان . با كف پاي ترك خورده از شلاق و خونين .هم بند ها بيشترشان ايستاده بودند كه جا باز شود براي خوابيدن تازه از شكنجه بر گشته ها . باز هم خون بالا آوردم . ....
مادرم گفت . پسر خاله ات از اركان قدرت حكومت است . حتي با پدر و مادرش هم تماس نمي گيرد نمي خواهم ببينم اش
خجسته بادعيدفطر!!!:به جان شما نباشدبه جان ناقابل خودم سوگند هيچ کدام ازعيدهاي ريز ودرشت دراين کشورتعطيلات(به قول فرنگي ها هاليدي کانتري) مرا به اندازه ي عيد فطرشادان نمي کند!!عيد نوروز کيلويي چنده!!امروز ديگر مي توان مثل آدم رفت ناهارخورد!!مخفي خواري پايان يافت!!راستي يخچال ها را دوباره به برق وصل کردند!!بدرود کوکو سبزي !!بدرود کوکوسيب زميني!!!
نامه:تا جايي كه يادم مي آد ، هميشه منزل پدر و مادرم مركز تجمع اقوام بود . محال بود جمعه ای مهمان نيايد. من و خواهران و برادرانم با همسر و بچه هايمان، خاله هايم با همسران و بچه هاي شان ، دختر عمه هاي مادرم . حسابي غلغله می شد. آشپزخانه هم كه از صبح اجاقش روشن بود و ودكاهاي پاپا در فريزربود كه خودش ميگفت گور فرعون. عادت داشتند ودكا را با طلوع اولين ستاره شروع كنند .غروب كه مي شد من و خواهرانم دست به كار مزه براي پاپا مي شديم .ماست و خيار . بوراني اسفناج . ماهي اوزون بورون كه شوهر خاله ام از شيلات مي آورد و بايد كبابش مي كرديم. نرگسي . بوراني بادمجان . ناز خاتون ...گو اين كه پاپا و شوهر خاله ها ودكا مي خوردند ولي همه از مزه ها نوش جان مي كردند خاويار هم كه جاي خودش داشت . خيال نكن گران بود خاويار از انزلي مي آمد درجه يك و با قيمت بسيار ارزان ... نمي دانم چرا شيشه هاي خالي ودكا را مامانم دور نمي ريخت . هميشه مي گذاشت در زير زمين .
در بحبوحه انقلاب . مادرم از همه خوشحال تر بود . وقتي از لندن تلفن كردم و حال شان را پرسيدم . گفت همه خوب اند . از نا آرامي ها سوال كردم گفت " عوض ميشود . مطمئنم . ارتش هم دارد متمايل مي شود طرف مردم ." گفتم" فكر مي كنيد چه نوع حكومتي خواهيم داشت ؟" با اعتماد گفت :"
مذهبيون كه حكومت را نمي توانند اداره كنند مسلم است كه كمونيستي خواهد شد . چپي ها خيلي آرام مهيا شده اند امام مي آيد . شاه مي رود وآن وقت نوبت آن حكومت دل خواه مي رسد ...."
با پاپا حرف زدم كلافه بود از دست مامان مي گفت :
"مادرت زده به سرش . يك بشكه بزرگ نفت را كه در زير زمين داشتيم با كلي نمي دانم گليسرين و تمام صابون هاي خانه را هي رنده ميكند . تمام شيشه عرق هاي قديمي را باآن فرمول زمان توده اي بودنش پر مي كند از نفت و نمي دانم صابون و گليسرين و... كوكتل مولوتف درست مي كند . راستي توي شان فتيله هم مي گذارد . شب ها مي دهد دست دوتا برادرت . خودش هم دنبال شان راه مي افتد و مشغول آتش افروزي هستند ...به حرف هيچ كسي هم گوش نمي دهد . مي گويم ، خانوم تو يك يك توماني بده دست ملا . ده نفر بريزيد سرش . اگر توانستي آن يك توماني را از دستش در بياوري ؟حالا اگر اين ها صاحب مملكت بشوند ؟ خيال مي كني دو دستي تحويل تان مي دهند كه چپي اش كنيد ؟ حالي اش نيست مادرت ... بهش گفتم تو داري اين كوكتل مولوتف ها را زير پايه هاي خانه و زندگي بچه هاي ات منفجر مي كني اگر آواره نشدند تف بينداز به روي من ....ملا اول پدر چپي ها را در مي آورد . حالا تو خام شو براي شان جاده بساز كه بيايند ...."
خنده ام می گرفت .پدرم هميشه آدم دمكراتي بود مادرم يك عمر چپي . شنيده بودم دو تا از بچه هاي خاله ام شده اند از مجاهدين طرفدار مسعود رجوي . پسر خاله دانشجوي رشته علوم اجتماعي ام از طرف داران پر و پا قرص دكتر شريعتي و عضو فعال جنبش اسلامي ( پدرش شديدا شاهي بود و هيچ روزي را بدون ودكا به شب نمي برد و نه نماز را مي دانست و نه مي دانست قبله كدام طرف است ) خواهر اين اسلامي دوآتشه طرف دار سلطنت و ضد مذهب ،خانم جان مذهبي متجدد و طرفدار تحصيلات و كار كردن زن، مركز تجمع همه شان در خانه پدرم بود وآن پسر خاله تازه مسلمان سيد اولاد پيغمبر .....
سر گيجه گرفتم . گفتم خوب است حتما دارند تمرين دمكراسي مي كنند . هنوز همه همديگر را دوست دارند با وجود اختلاف عقيده ،آن رابطه انساني و مهر و محبت را فراموش نكرده اند .
يك ماه بعد كه امام وارد شد تلفن كردم از مادرم پرسيدم باز هم همه مي آند آن جا و بحث مي كنند و بعد هم مهربانانه روي هم را مي بوسند و لقمه محبت براي همديگر مي گيرند ؟
گفت بله . همه . همه مي آيند . غير از آن پسر خاله تازه مسلمان ات كه بد جوري چهارآتشه شده . رابطه اش را قطع كرده با همه . شده يكي از مهره هاي حزب اللهي ........
زنگ خطر بد جوري به صدا درآمده بود . او همه مهر و انسانيت را گم كرده بود . دلم خيلي تنگ شده براي پسر خاله ام كه از من ماست و خيار بيشتري مي خواست ....
اتحاددينی!!!: تاکنون به ضرب لوتروهابرماس وهزارفرهيخته ی ديگرگمان می کردم تنهاروشنفکران دينی اند که می توانند باپروتستانی کردن(حيوونی آقاجری!!!) وازخرشيطان پياده کردن دين وسردمداران اش ،چس مثقال اعتباربه جا مانده برای دين رانجات دهند!!!اما پس پريروز با يکی ازبرادران گرايش مند به نگرش حجتيه بحث مبسوطی کرديم ديديم ای دل غافل اين برادران هم می توانند خردين راازگل درآورند وبدون اين که خودشان بدانندقابليت ايجاداتحادی راهبردی باروشنفکران دينی رادارند.برادرحجتيه ای !!!می گفت تاهنگامی که آقاامام زمان ظهورنکرده هيچ کس نمی تواند حکم شرع راجاری کندپس بهتراست زمام حکومت را به غير دينييان سپرد!!برادرعزيز می گفت سرهمين قضيه ی آقاجری هم برای شونصدمين بارثابت شد که فقطخودآقا بايد بيايد حکومت دين رابرقرارکند.می گفت برادرمن توکه نمی توانی حکم شرع رااجراکنی برای چه درمسندصدورحکم شرع قرارگرفته ای ودين را هم ضايع می کنی!!ايشان می گفت که اهل دين فقط بايد کارفرهنگی تبليغی انجام دهد ولاغير!!
من هم می گويم کسی پيدا شودوخداخيرش بدهد ميان اين دوطايفه پيوندی برقرار کند!!!"جبهه ی متحد مبارزه بااحتضاردين" هم نام خوبی برای اين ائتلاف باشد(گيرندهيد من ازقديم ونديم استعدادخوبی برای نام گذاری نداشتم!!)
Wednesday, December 4, 2002
رييس مجلس:اميدوارم آن چه درباره ی رفتاربادانشجويان درزمان بازداشت گفته شده مبالغه باشد.
!!!.بامدادک:انشالله که بزاست خيال بدبه خودتان راه ندهيد
آشنازدايي ازمادرزن جان!!!:مي گويند تنهاحسن ازدواج وجودپديده اي به نام مادرزن است،خداوکيلي راست مي گويندپس بدابه حال کساني که مادرزن ندارندياازآن بدترمادرزني دارند که بلاي جان شان مي شود!!اما امروزمطلبي خواندم که به يادمادرزن جان افتادم!!!مادرزن حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاي سيد هادي خامنه اي به ديارباقي شتافته است(خيلي دلم براي جناب حجت الاسلام مي سوزد!!) و گروهي ازياران ايشان آگهي زده اند توي روزنامه که بله درگذشت آن بانوي متدينه وبافضيلت، ام الزوجه ي گرامي تان راتسليت مي گوييم وفلان وبيسار!!مي بينيد واژه ي زيباي مادرزن شده ام الزوجه!!به جان شما کلي خنديدم!!تازه وقتي فهميدم ابوالزوجه وهزارتاالزوجه ديگرهم داريم بيشترخنديدم!!!

Tuesday, December 3, 2002
نامه :خانم جان تعريف مي کرد از زمان جنگ مي گفت :
خبر خانه به خانه پيچيد که کشتي بزرگي لنگر انداخته وسط دريا و با لوتكا (قايق پارويي )گروه گروه زن و بچه لهستاني را از كشتي مي آورند و توي ساحل پياده مي كنند . آقاجان ات ( پدر بزرگم ) تند لباس پوشيد برود ببيند چه خبر است . يك ساعت نشده بود كه برگشت . گفت هرچي غذا هست بگذار توي زنبيل با كاسه بشقاب و قاشق ، ببرم براي اين آواره ها گفتم كدام آواره ؟ گفت زن و بچه لهستاني هستند . تو هم بيا زن ها هستند و بهتر است تو بيايي شايد چيزي بخواهند كه به مردها نمي توانند بگويند . لباس اضافي خودت و دختر ها را هم جمع كن بياور . همه پاره پوره و كثيف اند . غلام شاگردآقاجان ات رسيد. من هم از نان و كره و مربا گرفته تا شام باقيمانده ديشب را گذاشتم توي زنبيل و راه افتاديم . آقاجان از ما جدا شد كه برود به آسيد هاشم پيشنماز ماجرا را بگويد و كسب تكليف كند . رسيديم . چشمت روز بد نبيند ، زن ها و دخترها مثل دسته گل با چشم هاي سبز و آبي ولي خيال كن از توي چاه ذغال آمده اند بيرون تمام تن شان دوده گرفته موهاي بورشان ژوليده و كثيف . پر از شپش . گرسنه و تشنه . غذا را كه اهالي آورده بودند هول هولكي بادست مي خوردند . از بلديه ( شهرداري ) آمدند و ۴ ديواري بزرگي با پارچه زدند . تنها حكيم شهر آمده بود گفت با صابون سوبليمه و آب گرم بايد سر و جان شان شسته شود . سر و موي چند تا را كه با ۲ تكه چوب نگاه كرد ، گفت بايد با ماشين همه موهاي شان را قبل از حمام از ته زد وگر نه شهر را شپش و طاعون مي گيرد . نمي داني چه قيامتي بود مردم مي دويدند از تمام دكان هاي شهر صابون سوبليمه مي آوردند . خود آسيد هاشم رسيد . گفت اين دستور دين است . اگر كسي به شما پناه آورد با احترام رفتار كنيد . هر ديني هم كه داشته باشند مهم نيست نجس نيستند . مثل مهمان توي خانه هاي تان تقسيم شان كنيد . ولي مادر و فرزند را از هم جدا نكنيد . آب گرم تهيه كنيد .
نمي داني چه خبر بود مردم سطل سطل از خانه هاي نزديك ساحل آب مي آوردند رديف كنار دريا هيزم روشن كردند و هر كس پيت حلبي داشت آورده بود گذاشته بود روي آتش . ۲ تا سلماني شهر آمده بودند با تيغ هاي سلماني موهاي بچه ها را اول تراشيدند . ما مي برديم شان دم چادر لخت شان مي كرديم و مادر هاي شان با آب گرم و صابون مي شستند . ما زن هاي شهر همه را با حوله و لباس خشك مي كرديم و لباس مي پوشانديم و بعد از بچه ها زن ها بودند كه مي آمدند تمام جان شان شپشي بود كه صاحب دوشنبه حمام تمام واجبي هايش را آورد براي زن ها . . نمي داني وقتي خودشان را شستند چقدر خوشگل شده بودند . تازه با آن موهاي تراشيده . فرداي اش آسيد هاشم سر منبر گفت اگر كسي مي خواهد زن بگيرد اين ها زن هاي با سليقه و محترمي هستند البته با رضايت خودشان مي توانيد با آن ها ازدواج كنيد . و شنيده ام خياطي و گلدوزي و بافتني هم مي دانند . دخترهاي تان را بفرستيد پيش شان ياد بگيرند و بهشان مزد بدهيد تا زندگي شان بگذرد ....

خانم جان مادرم را فرستاده بود پيش ماروسا ، زن ميانسالي كه به مادرم تور بافي و سوزن دوزي و بافتني و اشرفي دوزي ياد داده بود زن هاي شهر شيك ترين لباس ها را مي پوشيدند كه از زير دست خياط هاي لهستاني در آمده بود . دختران انزلي تمام جهازشان گلدوزي شده بود .و عروس خيلي از خانواده ها مو بور با چشم هاي ابي و سبز .
وقتي كلاس اول بودم هما همكلاسم چشمان آبي اش و زيبا چشمان سبزش و مريم چشمان دريايي رنگش را از مادربزرگ لهستاني شان ارث برده بودند . با ديدن چشمان رنگي شان داستان آن روز كنار دريا را به خاطر مي آوردم كه خانم جان تعريف مي كرد ..
اما سوال بزرگي آزارم مي دهد مگر افغاني ها هم پناهنده نبودند ؟ مگر ما همان ملت نبوديم ؟مگر آسيد ابوالقاسم از همان مدرسه ديني مجتهد نشد كه حكومت گران فعلي شدند ؟
بر ما چه رفت ؟ بر ما چه رفتاندند ؟!!!
پنج به سه نامرديه!!!:يکي ازضعف هاي قديمي من حال کردن با نوع سخن گفتن لات جماعت است يا به قول فرهيختگان لمپن پرولتاريا.يادم مي آيد که چندسال پيش به همين خاطرآرايشگاه (به قول نافرهيختگان سلموني) چندين ساله ام راعوض کردم!!!تصورش را بکنيد با يال وکوپال ودک وپزروشنفکري مي رفتم مي نشستم که نوبت ام بشود وبعد چنان ازصحبت هاي آرايشگر ولات ولوت هاي محل قهقهه مي زدم که شرمنده مي شدم!!حتي وقتي طرف داشت پشت گردن ام راتيغ هم مي انداخت دست بردارنبودم!!سرانجام ازترس جانم هم که شده آرايشگاهم راعوض کردم(اين يکي ازآن جاافتاده هااست که لام تاکام حرف نمي زندومن مي مانم وحسرت خنده هاي گذشته!!!).
چندشب پيش رفته بوديم شب نشيني جايي،آقايون لات ها هم حضورداشتند!!وبساط خنده روبه راه!!!اين روزها سالگرد نمي دونم جان باختن يا تولد مدرس است وصداوسيما داردمدام درباره ي اين پدرخوانده ي اسلام سياسي نغمه سرايي مي کند!!يکي ازسخنان آقايون لات ها هم مرا به يادمدرس انداخت!!!بچه ها که مي دانيد مدام باشامبول شان ور مي روندوآقايون لات هاهم هروقت که مچ يکي شان رامي گرفتندمي گفتند ٬ول کن پنج به سه نامرديه!!٬اين جمله مرايادجمله ي معروف مدرس انداخت همان جمله ي کذايي ٬ديانت ماعين سياست ماست!!٬.لابدمي گوييدآقاي گودرزي چه ربطي به آقاي شقايقي دارد!!امااگرمي دانستيد جمله ي گهربارمدرس پشت بند چه جملاتي ازدهان اش بيرون آمده تعجب نمي کرديد!!:
٬ماباتمام دنيادوستيم،مادامي که معترض مانشده اند.هرکس معترض مابشودمعترض اوخواهيم شد.همين مذاکره رابامرحوم صدراعظم شهيد عثماني کردم.گفتم اگرکسي بدون اجازه ي ماواردسرحدمابشودوقدرت داشته باشيم اوراباتيرمي زنيم خواه کلاهي باشدخواه عمامه اي باشد خواه شاپوبه سرداشته باشد.بعدکه گلوله خوردوزمين خورددست مي کنيم ببينيم ختنه کرده است يانه؟اگرختنه کرده بودبراونمازمي خوانيم واگرختنه نکرده بوداورادفن مي کنيم.ديانت ماعين سياست ماست وسياست ماعين ديانت ماست٬(به اين مي گويندبيلياردبازي کردن باگوي ديگران ودرزمين ديگران!!البته به قول آقايون لات ها!!)
يکي ازچيزهايي که اين روزهادرباره ي مدرس مي گويند ضديت اش با رضاشاه اول(به اين مي گن حال دادن به سينه چاکان رضاشاه دوم!!) ازهمان آغازاست .بدنيست يکي ازحرف هاي مدرس دراين باره راهم بخوانيد:٬من اين مساله راتصديق مي کنم وهمه تصديق مي کنند که آقاي
وزيرجنگ دراين مدت که دامن همت به کمرزده انديک پيشرفت هاي مهمي درنظام کرده اندبه طوري که متصورنبوده است ومن تصورنمي کنم هيچ آدم بي غرضي تصديق نکندکه وجودايشان بسيارمغتنم بوده است براي مملکت.هرکس اين راتصديق نکندبدون ملاحظه من اورامغرض مي دانم.٬

مي گويند مدرس خيلي رک هم بودکه راست مي گويند!!!باورنمي کنيد؟!!جناب ايشان يک روزدرمجلس نشسته بود وداشت به نطق يکي ديگرازآخوندهاگوش مي داد.آن آخوند طبق معمول تمام آخوندها مي زند به صحراي کربلا ومسايل مذهبي.مدرس کلام طرف رامي برد ومي گويد٬ مومن!!سپهسالاردوساختمان ايجادکرده است يکي مسجدسپهسالاروديگري همين ساختمان مجلس.اگرمي خواهي درباره ي مسايل ديني صحبت کني بروآن ساختمان٬(جاي مدرس درمجلس کنوني ميهن آرياي اسلامي خالي!!!)

داستان مدرس راباخاطره ي ديگري تمام مي کنم!!يادتان هست نخستين باري که اسکناس هاي ده تومني جديد درآمد؟!!هماني که عکس مدرس رازده اند روي اش؟!!يادم مي آيد ملت همه اصرارداشتند که شغالي درون انبوه ريش مدرس مي بينند!!همان ملتي که درآغازانقلاب عکس کس ديگري رادرون ماه مي جست ومي ديد!!ماکه هردوبارش چيزي نديدم!!
Monday, December 2, 2002
سرمربي تيم فوتبال فجرسپاسي:۹نفرازبازيکنان ماروزه بودندوتيم ازدقيقه ي ۷۰ به بعددچارافت بدني شد..من اين مساله رامي دانستم اما بازيکنان تيم هم اعتقادتي دارندخوب بودفدراسيون بازي ها رابعدازاذان مغرب برگزارمي کرد.
بامدادک:روزه کله گنجشکي بگيرين!!!
Sunday, December 1, 2002
باباتوديگه کي هستي!!!:اين روزها ملتي که درسنوات ماضيه جزتلخ کامي نصيبي نداشته است اندکي باقهرماني رضازاده ،رستم اردبيل، درمسابقات وزنه برداري جهان شيرين کام شده است.اکنون نيرومندترين مردجهان ايراني است وهمين مايه ي دل خوشي مردمي است که زير فشارمحروميت ها وبي عدالتي ها همچنان پاسفت کرده است ودرفضاي خفقان ازنفس نيفتاده است.اي شگفتا که همين دل خوشي را مي خواهندازاين مردم مادرمرده بگيرند!!!کشوربرادرترکيه به رضازاده پيشنهادکرده است نمي دانم چندميليون دلاربگيردوتابعيت آن جارابپذيرد!!جالب اين است که رضازاده هم باآن که سران قوم تحويل اش نگرفته اند پيشنهادترکيه رانپذيرفت.من هم جاي رضازاده بودم نمي پذيرفتم !!ملي گرانيستم امابه نظرم تنها دل خوشي هاي مردمي راازآن ها گرفتن بي انصافي است!!!درشگفتم ازدانش آموختگاني که رضازاده را کس خل وابله مي نامند!!!البته حق دارندانگشت به دهان بمانندچون خودشان کرورکرورحاضرندپول بدهندتاتابعيت هرناکجاآبادي رابخرندوحالا کسي پيداشده است که بادريافت پول کلان هم راضي نمي شودسردرآخور سعادت اش فروبرد!!به راستي دراين ميهن آريايي اسلامي چه تضادها ي غريبي که شکوفا نمي شود!!
راستي مي گويندرضازاده دوپينگ کرده است!!!پودري که به دستش مي زده آرد بربري بوده!!!
افطاردراداره!!!:داشتم چيزي مي نوشتم که ديدم بالا سرم ايستاده،رييس مون رو مي گم،همون حاج خانوم مهربان!!بسته اي کاغذپيچ به اندازه ي بسته ي اسکناس دويست تومني راروي ميز م گذاشت ودرپاسخ به پرسش نگاه ام گفت ٬شما نيامديد اما مابه يادتان بوديم٬!!بعد هم راهشو کشيد ورفت!!دوزاريم افتاد که منظورش افطاري روزپيش اداره بود که دودره کرده بودم!!!فمنيست ها هرچه مي خواهندبگويند بگوينداما من مي گويم که زنان دانش آموخته ودرس خوانده ي ميهن آريايي اسلامي همچنان پادرراه مادران ومادربزرگان گرامي شان مي گذارند!!!چرا براي اين که چندروزپيش يکي ازبانوان همکار(مهندس رايانه!!!)راه افتاده بود توي اداره که ازهمه قول بگيرد که درافطارحاضر باشند.کاشف به عمل آمد که بانوان عزيز اداره هرکدام شان گوشه اي ازکارراگرفته اند که سفره افطاراداره روبه راه شود.يکي هزينه ي برنج را به عهده گرفت ،آن يکي هزينه ي مرغ وديگري هزينه ي زولبيا وباميه!!!(يادبچگي افتادم که زنان همسايه آش شريکي درست مي کردند!!!)من که صابون اين گونه افطاري ها به تن ام خورده بود به بانوي دعوت کننده گفتم٬روزه نيستم!!٬ گفت ٬چه ربطي داره٬(ترا خدا مي بينيد افطارربطي به روزه نداره!!!)چند دقيقه اي کل کل کرديم وديدم طرف انگاردست بردارنيست مجبورشدم به قاعده ي معروف ميهن آريايي اسلامي عمل کنم:٬بگو آره بعدش هم کارخودت روبکن!!!٬ اين جوري شد که آره گفتيم ودرروزموعودهم جيم شديم!!!
کاغذ بسته ي روي ميز رابازکردم زيرش بسته اي بود که توي دستمال کاغذي پيچيده شده بود.دستمال کاغذي راهم کنارزدم زيرش پاکت فريزربودوازپشت اش حلواي خوش رنگي نمايان!!!ديگرنمي شدادامه داد!!گذاشتم براي مخفي خواري ظهر!!!
Saturday, November 30, 2002
نامه :خانم جان (مادر بزرگم )هروقت داستان كشف حجاب زوركي را مي گفت اشك اش در مي آمد و بلافاصله دايي ام يعني پسرش را دعا ميكرد كه خير ببيند الهي . براي ام بارها تعريف كرده بود اين داستان را . ميگفت :
حامله بودم . تازه وارد ۹ ماه شده بودم كه آن روز آقاجان ات ( پدر بزرگم ) آمد خانه . مثل برج زهر مار . اخم ها زير چانه . بهش گفتم محمد آقا چي شده ؟ جوابم را نداد . گفتم دكانت آتش گرفته كه اين طوري غم ات گرفته ؟ گفت كاش دكانم آتش گرفته بود و سكوت كرد . حسابي ترسيدم . ۳ تا بچه داشتيم اين همه سال زندگي كرده بوديم هرگز اينطوري بيچاره و غم زده نديده بودمش . هول و ولا داشتم . ديگر طا قت نياورد و گفت كه از اداره امنيه كاغذ فرستادند براي همه كاسب ها و معتمدين شهر كه رضاشاه قرار است تا دوهفته ديگر بيايد اين جا و چون انزلي را آباد كرده و بلوار و تشكيلات ساخته و اسمش را گذاشته بندر پهلوي و قصر شاه هم ساخته مي خواهد بيايد و بايد تمام اصناف و معتمدين هم با زن هاي شان دور ميدان بايستند و چون تهران كشف حجاب كرده اين جا هم همه زن ها بايد بي حجاب باشند . و اگر كسي حاضر نباشد دودمانش را به باد مي دهد رفتيم .پيش آسيد هاشم پيشنماز . ديديم براي او هم از اين كاغذ رسيده . سيد اولاد پيغمبر از ناراحتي اشك هاش از ريش اش مي چكيد ... خانم جان مي گفت نمي داني چه حالي داشتم . كارم شده بود روز و شب اشك ريختن . اصلا نمي توانستم به غذا دست بزنم . گلويم گرفته بود . نماز مي خواندم و از خدا مي خواستم كه مرا بكشد ولي دچار بي آبرويي ام نكند . گفتم محمد آقا زرد چوبه آب مي كنم مي مالم به سر و رويم . حكيم خبر كن بيايد بنويسد كه مريض ام و نمي توانم بروم . گفت نمي شود . آسيد هاشم هم كه از دكتر استدعا كرد برايش كاغذ بدهد گفت آسيد هاشم مرا با رضاشاه در نينداز دودمان مرا به باد مي دهد ... يك روز مانده بود به آمدن رضا شاه ما زن هاي محترم شهر عزا گرفته بوديم . همه داده بودند مانتوي بلند دوخته بودند و كلاه لبه دار بلند كه يك جوري سر و صورت شان پوشيده بماند . آقاجان ات كه آن روز براي من كلاه و مانتو را آورد انگار كفني ام را بياورد از گريه به حال غش و ضعف افتادم سكسكه ام گرفته بود نيمه هاي شب بود كه درد گرفتم . چه دردي . بچه چهارمم بود ولي انگار طفل معصوم را آتش گرفته باشد فشار مي آورد .آقاجان ات را صدا زدم . گفتم برو دنبال قابله بچه دارد مي آيد . گفت مگر وقت اش هست گفتم نه هنوز ۸ ماه و نيم ام نشده . بچه ام اگر به دنيا بيايد مي ميرد . ولي درد و فشارم زياد است . ... هنوز اذان صبح را نخوانده علي آقا به دنيا آمد . زنده و سلامت . فقط بچه ام پوست و استخوان شده بود از ۲ هفته گريه كردن ها و غذا نخوردن هاي من .خدا علي علي هاي مرا شنيده بود . اولين پسرم آبروي مرا حفظ كرده بود آقاجان همان صبح رفت اداره سجل احوال نام اش را گذاشت قربانعلي و از همان ساعت هم به همه گفت بايد صداي اش كنيد علي آقا .آقاجان با سجل بچه رفته بود ميدان و نشان اش داده بود به رييس امنيه . فردا مامور فرستادند و آقاجان بچه قنداقي را نشان اش داد .
اين كارش ظلم بود رضا شاه . دستور داده بود آجان ها چادر را از سر زن ها بكشند و ببرندشان امنيه . زن ها هم ديگر از خانه بيرون نيامدند . از فرداي اش كار عمله بنا ها گرفته بود . همه در خانه شان حمام سر خانه درست كردند . فقط بيچاره آسيد زليخا قابله كه مجبور بود برود زن ها را بزاياند شال و كلاه سرش مي كرد و از خانه بيرون مي آمد . وقتي تبعيد شد همه گفتيم چوب خدا صدا ندارد . دوباره با چادر آمديم بيرون
.

از آمريكا بهش تلفن كردم . دلش برايم تنگ شده بود و او بيشتر با بغض گفت نمي آيي ببينمت ؟ گفتم نه . به همان دليل كه شما از خانه بيرون نيامديد . كشف حجاب يادتان هست ؟ من اين حجاب زوركي را همان اندازه بد مي دانم . با بغض گفت : خدا ديوان شان را خراب كند كه يا كشتند بچه هاي مان را و يا آواره شان كردند .من ديدن خانم جانم را كه بيشتر از مادر دوست داشتم بايد به گور ببرم . هفده سال پيش فوت كرد
من روشنفکرديني ام!!!:اين انگ روشنفکرديني را ديري است که به ناروابرپيشاني مهرنديده ي حقيرزده اند!!!نخستين باردرروزهاي آغازين پس ازازدواج بودکه زوجه گفت پسرخاله ي گرامي اش ازسفرکربلا برگشته است وخويشان را به مهماني شام فراخوانده است!!هرچه گفتم جاي من درچنين مهماني هايي نيست به خرج عيال نرفت که نرفت!!بازهم قضيه ي همه هستندواگرتونباشي تابلو تابلو است!!خلاصه رفتيم وآن چه نبايد مي شدشد!!تصورکنيد که دراتاق بزرگي گوش تاگوش مومنان نشسته اند ويکي دروسط نوحه مي خواند وبقيه دارند سينه مي زنند وفقط يک نفردرميان خيل مومنين نشسته است که کک اش نمي گزد وبدون سينه زدن خيره شده است به ديوارروبرو!!!ازآن پس خويشاوندان عيال که مثل تمامي باشندگان ميهن آريايي اسلامي استادماله کشي اندگفتندکه لابدطرف جزروشنفکران ديني است که اين چيزهاراقبول ندارند عيال هم دريافت که بودن حقيردربرخي جاها ازنبودن ام تابلوتر!!!است.
چندروزپيش بازهم داستان مهماني پسرخاله ي عيال تکرارشد!!به اصراريکي ازهمکاران رفته بوديم به مراسم افطاري روابط عمومي شرکتي ومن هم بازآن وسط مثل شاخ شمشاد نشسته بودم دريغ ازدستي براي سينه زدن بلندکردن وهم نوايي بانوحه خوان که داشت نوحه اي سوررئاليستي!!مي خواند دررثاي علي شيربيشه نمي دونم چي چي!!!(طرف زمان ها را هم جابجا کرده بودوامام اول راانتقال داده بود به دوران عيسي بن مريم!!!قابل توجه رمان نويسان عزيز که گمان مي کنند زمان خطي وحي منزل است!!!).همکارم پس ازمراسم به من دلداري مي داد(دراصل به خودش!!) که لابد همه فکرمي کنند که توروشنفکر ديني هستي!!!
خديجه سپنجي(نامزدرياست فدراسيون فوتبال):چرادررياست فدراسيون ها ازخانم ها استفاده نمي شود؟مگرچه اشکالي دارد يک خانم معاونت سازمان تربيت بدني رادردست گيرد؟!اين که ضرري ندارد.لااقل عملکرد خانم هارا هم ببينند،چون من معتقدم خانم ها درکارهاي مديريتي وبرنامه ريزي کم ترازآقايان نيستند!!!
بامدادک:برمنکرش لعنت!!!
رييس کميسيون حقوق بشراسلامي : مساله ي آقاجري هيچ ارتباطي بامساله سلمان رشدي ندارد.درآن موردتمام علماي اسلام ازحکم امام حمايت کردندزيراحکم سب النبي مرگ است.اهل تسنن دراين قضيه ازما گرم تر وجدي تر بودندوهرمسلماني اين حکم راقبول دارد.
بامدادک:نگفتم حقوق بشراسلامي چيزيه تو مايه هاي کوسه ي ريش پهن ياعرق فروشي اسلامي!!!
اکسيداسيون احيا تمام شد!!!!:ماکه اکسيد شديم اميدواريم دست کم کساني هم احيا شده باشند
Monday, November 25, 2002
تجليل به سبک ميهن آريايي اسلامي:دراين مملکت مادرمرده آن قدرتجليل هاي الکي پلکي ديده ام که چشم وگوش ام پراست.براي همين تعجب نمي کنم اگرببينم فلان مديحه سراي دوزاري راشاعرملي جابزنند،فلان استادبله قربان گورااستادنمونه معرفي کنند يابي سوادهاي ميرزابنويس راعلامه ي دهرجابزنند.امابااين همه بازديشب جاخوردم وقتي ازصداوسيماي ميهن آريايي اسلامي ديدم که ورزشکاراني راجمع کرده اند وبه خاطرامتناع شان ازرويارويي با ورزشکاران اسراييل(ببخشيد!!!رژيم اشغال گرقدس!!!) به اشان جايزه مي دهند!!!انگارنه انگارکه اگراين ورزشکاران گرامي آن کاررانمي کردندبه چشم برهم زدني همين جايزه دهندگان چپق شان راچاق مي کردند!!!
حجاريان:من کسي نيستم که سابقه ي فعاليت ام دروزارت اطلاعات راانکارکنم ياازآن شرمنده باشم!!
بامدادک:حساب ات پاکه يا گمان برده اي که ملت گلوله خوردگان رامي بخشند؟!!!
معاون سياسي امنيتي استانداري تهران:بالاخره نيروي انتظامي بايدچندتاازلباس شخصي هارادستگير کندتادربرخورد قضايي مشخص شودکه بي سيم ودست بندوگازاشک آورراازکجاآورده اند
بامدادک:اي بابا اين که معلومه ازخونه ي عمه ي من!!!
Sunday, November 24, 2002
بيانيه كانون نويسندگان ايران
به مناسبت چهارمين سال مرگ جان باختگان راه آزادی
پروانه و داريوش فروهر و شهيدان قلم محمد مختاری و محمدجعفر پوينده
يكشنبه ٣ آذر ١٣٨١

چهار سال گذشت. چهار سال از روزهاي تلخ و مصيبت باري گذشت كه ايرانيان و بلكه جهانيان از رويارويي با ابعاد باورنكردني جنايتي كم سابقه از بهت برجاي ايستادند و با شگفتي بر دامنه ي درنده خويي كساني كه در تاريكي و جمود مطلق خود بر روي آزادگان و نويسندگان تيغ مي كشند، مبهوت نگريستند. اكنون خانواده دوستان و هواداران داريوش و پروانه و مختاري و پوينده از اجراي عدالت نوميدند و ناصر زرافشان وكيل پرونده ي قتل هاي سياسي پاييز ٧٧ در زندان.
در طي اين چهار سال همه ي كساني كه به اين پرونده توجه داشته اند بارها و بارها اعلام كرده اند كه قصدشان از پي گيري ماجرا انتقام از عاملان نيست بلكه آنان خواهان پديداري حقيقت و برقراري عدالت و كوتاه كردن دست حاميان اين اعمال شوم هستند كساني كه هنوز هم آشكار و پنهان به آزار و دستگيري و محاكمه ي ناعادلانه و حذف انديشه ورزان ادامه مي دهند.
آزادگان ايران مصرا مي خواستند كه رسيدگي دادمندانه و قطعي اين پرونده موجب نابودي تفكري شود كه قتل و سركوب انديشه ورزان را تنها راهكار خروج از بن بست ها مي شمارد. اين پافشاري با آن كه ابعادي جهاني به خود گرفته با كمال تاسف تاكنون به جايي نرسيده است. كانون نويسندگان ايران به روشن شدن زواياي پنهان اين پرونده همچنان اصرار مي ورزد و معتقد است امنيت جاني و رواني اهل فرهنگ و ايمان و اعتقاد مردم به اجراي قضايي كشور در گرو رسيدگي به اين جنايت هولناك است.
به اميد آن كه حقيقت از وراي ابر تيره بدرخشد.
كانون نويسندگان ايران
ملاحسن آخند(معاون ملاعمر):خودمن درزندگي حتي يک مقاله ازروزنامه اي را نخوانده ام زيرابه جاي اين که وقت خودرادراين کارضايع کنم چند صفحه قرآن مجيد رامي خوانم!!
بامدادک:خب مي دادي توي روزنامه ،قرآن چاپ مي کردند!!!
Saturday, November 23, 2002
نامه :مامان از اداره که مي آمد ، بعد از نهار مي رفت توي اطاق پذيرايي و تند و تند مي نوشت . تازه كلاس اول را شروع كرده بودم . مامان حامله بود . رفتم توي اطاق . گفتم مي شه من هم مشقم رو اين جا بنويسم ؟ مامان گفت باشه . من هم شروع كردم ولي مامان مشقش را خيلي سريع مي نوشت ... پاپا آمد . به مامان گفت : بازم داري تراک مي نويسي ؟ آخه يك هفته بيشتر به زايمان ات نمانده . مي داني اگر گير بيفتي همه بدبخت مي شويم . ؟ گفتم پاپا چرا بدبخت مي شيم .؟ پاپا گفت با مامانت شوخي مي كردم ماتوشكا . و بالاخره مامان را راضي كرد كه خودش بنويسد تند و تند مي نوشت ولي با دست چپ، تعجب كردم . گفتم پاپاجان با دست چپ چرا مي نويسين ؟خنديد . گفت مامانت به من جريمه داده وگفته با دست چپ بنويسم .
صبح كه مي خواستم بروم مدرسه كيفم را برداشتم خيلي سنگين بود . مامان هم داشت حاضر مي شد برود اداره ،سريع آمد كيف را از دستم گرفت و مرا برد به اطاق آخري . گفت عزيزم اين كيف سنگينه درسته ؟ ولي بگو جان مامان درش رو باز نمي كنم ؟ قسم خوردم . بعد مامان گفت برو مدرسه وقتي زنگ زدند برو پيش معلم كلاس ۲ . كيف ات رو بده بهش . بگو مامانم براي شما توش نامه نوشته . خودتون برداريد . بعد سرت رو بنداز پايين فقط زمين رو نگاه كن . وقتي كيف ات رو بهت داد زود برو كلاس خودت . گفتم چشم . و دوباره مامان قسمم داد . همه آن چه را كه مامان گفته بود كردم . برگشتم سر كلاس خودم . خانم معلم گفت بچه ها مشق ها را بگذاريد روي ميز بيام خط بزنم . كيفم را باز كردم دفتر مشق ام نبود . فقط كتاب و مدادهاي ام بود . گريه ام گرفت . ... خانم به جان پاپا همه مشق هايم رو نوشتم ؟ نيست تو كيفم گم شده ..در كلاس را معلم كلاس ۲ باز كرد دفتر مشق ام دستش بود . به معلمم گفت از كيفش افتاده بود توي حياط يكي از شاگردام پيدا كرده بود . ساكت نگاهش كردم . دروغ مي گفت من دودستي كيفم را نگه داشته بودم اين قدر كه سنگين بود به مامان قول داده بودم و درش را اصلا خودم باز نكرده بودم .فقط بي اين كه بخوام زمين رو نگاه نكردم و ديدم معلم كلاس دوم تمام ورق هاي زيادي رو كه پاپا با دست چپ نوشته بود و كاغذاش به اندازه ۲ تا دفتر ۵۰ برگ بود از توي كيفم برداشت
عصر يواشكي از مامان پرسيدم : تراک يعني چي ؟ مامان اخم كرد . رفتم توي حياط پيش پاپا كه داشت به گلدان هاي رازقي آب مي دا د
پاپاجان تراک يعني چه ؟
- ديگه اين كلمه رو نگو ماتوشكا . بزرگ شدي بهت مي گم .
تا مدت ها خيال ميكردم اگر كسي مشق را با دست چپ بنويسد آن را تراك ميگويند
تابستان بعد ۲۸ مرداد بود
پارس کردن دربرابرمهتاب: هيچ گاه ازنوشته هاي بهنود چه ازلحاظ محتوا وچه ازلحاظ شيوه ي نوشتارخوشم نيامده است وبه نظرم استادگرامي چيزي نيست به جزيک ذبيح الله منصوري تحت ويندوز وبزک کرده،گيرم که بسيارکسان ازنوشته هاي اش خوش شان مي آيد وکتاب ها ي اش پرفروش اند، عين نوشته هاي ذبيح الله منصوري!!براي همين وقتي بهنود دنياي وبلا گ نويسي راباقدوم اش مفتخرکردوبسياري ازشادي گريبان دريدندازآمدن استاد،پيش خودم گفتم به تخم چپ اسب حضرت عباس!!!براي همين هيچ وقت هم سعادت نيافتم به سراغ وبلاگ استاد بروم!!تااين که پريروزسعادت دست دادودرروزنامه ي همشهري نوشته اي ازوبلاگ استاد راديدم درباره صفرقهرمانيان،کنجکاو شدم (پدرکنجکاوي بسوزد!!)وخواندمش!! عزيزي مي گفت پس ازخواندن نوشته هاي بهنود همان احساسي به آدم دست مي دهد که پس ازاستمنا!!!(کون لق هرچه زبان بهداشتي!!!) يعني آميزه اي ازدلزدگي وفريب خوردگي!!اما من که اين مطلب راخواندم حسابي کون ام سوخت واگرکون گشادي ازلي باشندگان ميهن آريايي اسلام به من هم به ارث نرسيده بودرفته بودم به سراغ يک کافه ي اينترنت(چه اسم تخمي اي!!!) وشما خوانندگان را درجمعه که روزامام زمان است به فيض اين نوشتارمي رساندم!!!
استاد نوشتارپرازرياکاري وبندبازي اش را باخطاب آذري مرد ساده دل به صفرخان آغازمي کند که اگراشتباه نکنم شکلي بهداشتي است براي ترک خر!!! وسپس اظهارتعجب مي کند که چطور چنين آدمي که ازسياست چيزي نمي داندبه عنوان زنداني سياسي دربندبود!!!غافل ازاين که ساواک هم به اين تناقض پي برده بود بود وصفرخان رادربند غيرسياسي ها وميان آدم کش ها وقاچاق چيان نگه مي داشت واگرچپي هاي زبان نفهم
اعتراض نکرده بودندديگراستاددرپس اين همه سا ل ازفرط شگفتي سرقلم نمي رفتند ودل شان خنک مي شد!!!
استاد ازاين ناراحت است که چرادرمراسم به خاک سپاري صفرخان کساني وي راباماندلا تشبيه کرده اندومي گويند٬ شباهت صفرخان عزيز به ماندلا درآن خلاصه مي شود که اوهم سال هاي طولاني دربندبود٬(نکند ماندلا شوهرعمه ي بهنود است ومانمي دانيم!!) وحس بت شکني اشان عود مي کند که بله اي امت درصحنه !!استالين، لخ والسا وهيتلر هم همين گونه بت شدندودمارازروزگارملت درآوردند!!!استاد چنان خودش را به کوچه ي علي چپ زده است که آدم درمي ماند که نکند ايشان باهوش سرشارشان متوجه نشده اند که بت هاي زنده ومرده ي اين ميهن مادرمرده ي آرياي اسلامي کسان ديگري اند نه صفرخان بيچاره!!!
آدمي که درتمام طول حيات حرفه اي اش براي مظلوميت قوام السلطنه وبي چشم ورويي ملت دربزرگ داشت جناب قوام السلطنه قلم زده وخروارخروار کاغذسياه کرده است درمورد صفرخان حاضر نيست چس مثقال انصاف به خرج دهد!!آيا همه بايد وقتي به زندان مي افتند پيغام بفرستند که مايوومسواک شان رابراي شان به زندان بياورند وبعد هم باسفارش ازمابهتران درچشم به هم زدني آزاد شوندکه مبادادمي ازمواهب شيرين زندگي به دوربمانند؟!!اگرکسي مقاومت کرد بايد براي همسان کردن اش باخودبه چهره اش لجن پاشيدوعقده هاي خودراگشود؟!!!آيا صفرخان به اندازه رفسنجاني ارزش نداشت که استادوقيحانه درموردش سرقلم نرود؟!!!آيا هرچيزي رامي توان دست مايه ي مقالات تخمي درحدپاورقي هاي دوزاري کرد؟!!!


Wednesday, November 20, 2002
رييس دانشگاه ياسوج: با چاقو،مشت،سنگ ولگد به جان دانشجويان دختروپسرافتادند.يکي ازآن ها هم به معاون دانشجويي حمله برد وباسيلي گوش اورانوازش کرد.
بامدادک:آخي!!لامصبا چرا به مقامات سيلي مي زنيد؟!!!

دبيرگروه ادب وهنرروزنامه ي توسعه: همکارانم درکل روي آثارپرفروش ومطرح يا آن هايي که جايزه اي دريافت کرده اند٬ريويو٬ مي نويسند!!
دبيرگروه ادب وهنرروزنامه ي همشهري:کتاب هاي ارزش مند وخوب رابه طورجدي معرفي مي کنيم يعني روي آن ها ٬ريويو٬مي نويسيم
بامدادک:حالا اين ٬ريويو٬يعني چي ؟!!!وقتي نمک بگندد چه کاربايدکرد؟!!!
Tuesday, November 19, 2002
کون لق حوريان بهشتي!!! ،کون لق جهادگران!!!!:نمي دانم وصيت نامه ي بن لادن راخوانده ايد يانه،نمي دانم اصل است يا قلابي،الله اعلم!!اما راستي راستي کولاک است!!دوبخش اين وصيت نامه خيلي جالب است يکي وقتي زنان ريز ودرشت اش راخطاب قرارمي دهد ويکي وقتي فرزندان ريز ودرشت اش!!جناب مجاهدنستوه خطاب به ضعيفه هاي اش مي نويسد:
٬اي همسران ام خداوند به شماپاداش نيک دهد.پس ازخداوندسبحان بهترين تکيه گاه وياورمن بوديد.ازهمان روزنخست مي دانستيدکه اين راه پرازخارها ومين هااست.آسايش خانواده رارهاکرديدواين زندگي فقيرانه رادرکنارمن انتخاب کرديد.درزندگي باتقوابوديداين تقواراپس ازمن افزون ترکنيد.فکرازدواج راازسربيرون کنيدسرپرستي فرزندان وفداکاري براي آن هاشماراکافي است٬(ازدوحال خارج نيست !!!۱-بن لادن مي داند به بهشت نمي رود ودرنتيجه مي داند ازحوريان هميشه باکره محروم است.بنابراين دوست دارداگرازخيل زنان اش چندتايي گذارشان به جهنم افتادهمچنان فقط اززير دست خودش ردشده باشندوخداي نکرده مردديگري درآن ها دخول نکرده باشد.۲- خبرايدزگرفتن حوريان بهشتي صحت دارد!!!و بن لادن که مي داند بهشتي است مي خواهددربهشت برين بخشي ازحرم سراي اين دنياي اش رابرقرارکند!!!لابدبيچاره اهل همجنس بازي نيست وگرنه مي توانست ازقلمان هاي بهشت متمتع بشود که هنوزخبري ازايدزگرفتن شان نيست!!!)
اما اين مجاهد راه خدا پس ازآن که تمامي مسلمانان رافرامي خواند که درراه جهاد وخداکون خودشان راپاره کنند خطاب به آقازاده هاي اش مي نويسد:
٬درالقاعده واين جبهه فعاليت نکنيد٬(لابدبرونددربروکسل وپاريس درس بخوانند بهتراست کون لق جهاد وجهادگران!!!)



Monday, November 18, 2002
ماشالله به اين ملت کنکاش گر!!:بسياري ازکساني که به سراغ وبلاگ ها مي آيند ازطريق جست وجوگرهاي ريزودرشتي مانند گوگل ودرپي واژه اي يا نامي سرازآن هادرمي آورند.براي مثال طرف مي رودتوي گوگل واژه ي شقاقلوس رابه فارسي وارد مي کند وفهرستي ازنشاني هاي دارنده ي واژه ي شقاقلوس رادريافت مي کند.اين روند برا ي من ازهمان آغاز جالب بود براي همين سعي کردم که واژه هايي راکه ملت رابه اين جامي کشاند يادداشت کنم بلکه به الگويي چيزي دست پيداکنم !!!طي اين مدت واژه هاي فراواني راثبت کردم اماده واژه ي برتر اين ها است که درپايين آورده ام:
۱- پستان(۱۶ مورد)
۲- احمدمطر(۱۰ مورد)
۳- ختنه (۸مورد)
۴-لخت(۷مورد)
۵-جوک(۶مورد)
۶-روسپي(۴ مورد)
خداراشکر که دست کم يکي ازاين ها نام شاعري است گيرم عراقي باشد وگرنه چاره اي نداشتم جزآن که نام اين جاراعوض کنم وبه جاي بامداد بگذارم شهرنويا متخصص مجاري ادرار!!الفيه شلفيه هم بدنبود!!!حالا فردا ميام مي بينم شهرنوهم به فهرست افزوده شد!!خدابه خيرکند!!!
آقاجري:درروزنامه هاخواندم که مطبوعات ترکيه نوشته اند ميراث امام خميني به صدورحکم ارتداد عليه يک استاددانشگاه منجرشده است.من اعلام مي کنم که اين حکم ربطي به امام خميني ندارد.منطق امام منطق اسلام وجمهوريت بود.اين بزرگ ترين جفااست به امام خميني وملت ايران که کارگروهي خشونت طلب به پاي امام خميني نوشته شود.
بامدادک:لابد عمه جون من بودکه حکم ارتداد سلمان رشدي راصادرکرد!!اي عمه ي بد!!!
Sunday, November 17, 2002
نگاه:مفهوم انتزاعی فرديت ، فرديت گسسته ازجامعه هيچگاه برای من قابل هضم نبوده است. اما می دانم بسياری اين گونه اندواگريک درجه تب داشته باشند جهان راسرتاسردرکام آتش می بينند واگرهم سرخوش باشندآشکارترين جلوه های زشتی راهم زير سبيلی ردمی کنند.بشردوستی بافرديت انتزاعی هم خوان نيست ومدام درپی درونيات خودبودن چيزی نيست جزبازماندن ازنگريستن به ديگران.تانتوانيم بنگريم نمی توانيم با مبارزه وروشنگری برای رسيدن به جامعه ای شايسته ی انسان ها ،همدل وهمراه شويم.کسانی هستند که تنهاهم وغم شان سعادت فردی وگليم خودازآب برکشيدن است واين ها همان کسانی اند که تنها دل مشغولی شان شوربختی ها وگرفتاری های فردی خودشان است.وقتی نزدشان ازبهره کشی انسان ازانسان سخن می گويی پوزخندمی زنند وترادايناسوری سربرآورده ازاعماق تاريخ می خوانند!!آزادی وعدالت برای شان واژه هايی منسوخ اند.رنج ديگران راناشی ازبی عرضه گی آنان ورنج خودراناشی ازبدبياری خودمی پندارند!! بحث وجدل کردن بااين طايفه ازهرکاري دشوارتراست !!!
نامه:خانوم جان ( مادر بزرگم ) فقط سواد قرآني داشت . ولي خيلي با فرهنگ بود و پيشرفته به نسبت سن و سالش .با هم در يك خانه زندگي ميكرديم . هيچ قصه و مثل و داستانش بي معني نبود . هميشه توضيحي ميداد در اول و يا آخر قصه هايش . قصه هاي اش طنز شيريني داشت و به دل مي نشست و آن قدر تكرار ميكرد كه باقي مي ماند همه عمر در گوش مان و به تدريج كه بزرگ تر مي شديم معناي اش هم با ما بزرگ مي شد و ديد بازتري پيدا ميكرديم به خودمان و جامعه مان.
غروب ها بايد گروه کر قورباغه هاي مرداب يادت باشد ؟ ۴ دسته كر بودند . با ۴صداي متفاوت .و در انتهاي گويش ، كلمه آخر را تكرار مي كردند . و مي داني كه لانتي ( همان مار هاي سياه بي سم كه قورباغه مي خوردند و در مرداب زندگي ميكردند . كه قورباغه ها اسمش را گذاشته بودند دم درازه .يکي از اين آوازراتقديم اش مي كنم به بامدادك . كاش خودم ميتوانستم با همان صداي آهنگين برايش بخوانم .
-( دسته اول قورباغه هاي خبر بيار ):
دم درازه مرد ... مرد .... مرد ...مرد .... مرد ... مرد .....
- (قورباغه هاي جوان و پرسشگر )
خبرش رو كي بارد ( باورده ) ؟ كي بارد ... كي بارد ... كي بارد ....
- (قورباغه هاي ميانسال كه مثل دايي جان ناپلئون هستند )
بامبولي مراد ( مرادي كه بامبول باز است غير قابل اعتماد )بامبولي مراد ..بامبولي مراد... بامبولي مراد...
- ( قورباغه هاي پير كه حال و توان هيچ چيز را ندارند و هر كوششي را نفي ميكنند )
باورنكونام ... باور نكونام .... باور نكونام .....باور نكونام....(باورنمي کنم)
خب بعد يهو همه شون ساكت مي شوند . چون اون خبر راست بود . دم درازه حمله مي كند به قورباغه ها و آن ها هم ساكت مي شوند و خودشان را يك گوشه اي قايم مي كنند . كه باز هم يواشكي خبر بيار ها سرو گوش آب ميدهند و خبر رو پخش مي كنند . دوباره شروع ميشود .
باور ميكني ؟ هر وقت عصري با پاپا و مامان مي رفتيم بلوار .دم غروب كه مي شد با التماس ازشون مي خواستم بريم طرف مرداب ...بعد ها كه بزرگ تر شدم . مامان ميگفت .تو چون بچه بودي خانوم جون نمي خواست حقيقت رو بهت بگه كه ناراحت بشي . عزيزم وقتي اين مار ها صداي ملت قورباغه رو مي شنوند براي اين كه خفه شان كنند به اشان حمله مي كنند و چند تا شونو مي خورند . اينها دست هاي ظلم حكومت مرداب اند .
آخه مامان از اون توده اي هاي دوآتشه و فعال بود.
به من تبريک بگوييد:سرانجام رييس مان ازسفردورودرازحج برگشت ،همان که آش پشت پاي اش راخورديم!!بازهم رديف شديم ورفتيم به ديدارحاج خانوم!!!صورت اش حسابي برنزه شده بود،برنزه که چه عرض کنم جزغاله!!!دوباره همين حرف هاي نخ نما شده ردوبدل شدکه نمي دونم خدانصيب همه تون بکنه وياد همه تون بودم والخ (به قول آل احمد).حاج خانوم طبق معمول گيرداد به من که اميدوارم به خصوص خدانصيب شما کنه ومن باز سه کردم و گفتم فلاني باپولي که شما درآن جاخرج کرديد همين الان يک ازاين عرب هاي قلتشن چفيه قرمزرفته مونت کارلو ونشسته پاي ميزقمار!!جماعت مومنين چنان غضبناک به نظاره ام نشستند که ناچارشدم فوري فلنگ راببندم!!!
دم دماي تعطيلي اداره بود که ديدم حاج خانوم دوتا تسبيح به دست آمد بالاي سرم که يکي رابراي مادرزن ات بردار!!يکي شان سبزلجني بود وديگري زرد کاهي.زردکاهي رابرداشتم!!!هنوزبه مادرزن جان تحويل اش نداده ام!!!شده اسباب بازي بامدادک!!مرتيکه زبان نفهم هرچه به اش مي گويم اين تسبيح مقدس است مال بازي واخ وتفي کردن نيست به خرج اش نمي رود که نمي رود!!!

بازگشت به بالا