Tuesday, February 25, 2003
آزمون چهار گزينه ای:ایالات متحده ی امريکا ازپایان جنگ جهانی دوم تاکنون کشورهای زيررابمب باران کرده است:

چین 1945-۱۹46
کره 1950-۱۹53
چین 1950-۱۹53
گواتمالا 1954
اندونزی 1958
کوبا 1959-۱۹60
گواتمالا 1960
کنگو 1964
پرو 1965
لائوس 1964-۱۹73
ويتنام 1961-۱۹73
کامبوج 1969-۱۹70
گواتمالا 1967-۱۹69
گرانادا 1983
ليبی 1986
السالوادور دهه ی 1980
نيکاراگوئه دهه ی 1980
پاناما 1989
عراق 1991 -۱۹99
سودان 1998
افغانستان 1998
یوگسلاوی 1999


درچندمورد پس ازبمب باران حکومتی دمکراتیک روی کارآمد؟
الف) ۰
ب ) صفر
ج ) هیچ
د ) عدد صحیحی بین ۱+ و۱-




بردکردیم!!:چندروزی بود که پیدای اش نبود.چوافتادکه لابد زن اش داده اند!!آدم مجردکه چندروز آفتابی نشودهمه همین حرف رادرباره اش می زنند!!سرانجام روزی ساعت ۱۱صبح ازراه رسید!!شایعات درست بود.همه تبريک می گفتند!!رفتم جلودستم راگذاشتم روی شانه اش وشروع کردم به فاتحه خوانی!!ازجای اش جنب نخوردتافاتحه راخواندم!!(ازمتشرع اداره مان پرسیدم فاتحه حمدوسوره است دیگه ،نه؟!!دودازکله اش بلندشده بود!!).تادوساعتی بساط شیرينی خوران برقراربود.بعدهم هرکس می رفت چنددقیقه ای باتازه داماداختلاط می کرد!!ازهمین حرف های ابلهانه که نمی دانم طرف تک دختره؟!!مادرزن ات چطوره؟!مادرراببین دختررابگیر!!
نوبت من که شد برای آن که چیزی گفته باشم همین جوری پراندم« مهریه برای ات چقدرآب خورد؟!!»تازه دامادابتدادادسخن دادکه مادونفرهیچ دخالت نکردیم گذاشتیم بزرگ ترهاخودشان هرچه ببرندببرندوتوی سروکله هم بزنند.
من هم دست بردارنبودگفتم «آخرش چی شد؟!!»تازه دامادگفت «ما!!بردکردیم!
وقتی برای ام توضیح دادفهمیدم منظورش ازبردچیست!!
مهريه=۵۰ سکه +دودانگ خانه ی تازه داماد
برای این که شیرفهم بشوم گفت که خانه اش ۲۴ میلیون می ارزد،دودانگ یعنی یک سوم این قیمت که می شود به عبارت ۸میلیون تومن!!۸ میلیون تومن هم یعنی ۱۰۰ سکه ی بهارآزادی!!یعنی درکل۱۵۰ سکه!!
نزدیک بودازکله ام چغندرسبزشود!!این همه حساب وکتاب درآغاززندگی!!همان جایک فاتحه ی مشتی برای مارکس رضی الله عنه خواندم که بیچاره آن همه براهمیت اقتصاد افشاری کردوکسی توجه نکرد!!
رييس اتاق بازرگاني:درحريم حرمت اسلامي همه کارمي کنم،لازم اگرباشد ریش ام راهم می تراشم.
بامدادک:ازتیغ لرداستفاده کن!!حرف نداره!!
Monday, February 24, 2003
کنعان مکیه(مغزمتفکرمعارضان عراقی!!!):رابطه ی ایران ومعارضان را می توان تقويت کرد.به ويژه اگرایران هم به اندازه ی کافی شجاع ومدیرباشد که البته به اراده ی خاصی نیازدارد،که هرآن چه راپس پرده می کند به شکل عمومی بیان کند یعنی حمایت ازجنگ...این اثربرق آسایی برروابط ایران وامريکا خواهد داشت وبرای همه خوب است.
مقام معظم رهبری:امريکا به خاطرمنافع نامشروع اش می خواهد به عراق حمله کند.
بامدادک:ماکه گه گیجه گرفتیم !!یکی به دادمابرسد!!
نامه ي دوست:سياه پوستان نام هاي جالبي دارند يكي شان هم كليولاند است . ۱۳ سال پيش در شرکت ما به عنوان تكنيسين دستگاه اكسپوزر و تعميرکار ميكروسكوپ استخدام شد. معمولا سياه پوستان تنبل و كم كار اند . در وقت كشي هم بي نظير . بهانه مي كند كه مي خواهد لوازم يدكي بخرد و هي بايد دنبالش بگردي . آخرش هم ترجيح مي دهي خودت دستگاه را درست كني
كليولاند ۱۵ سال پيش از جاماييكا به امريكا آمد . مردي است ۵۲ ساله ،زن دارد و ۹ تا بچه .زنش خانه دار است و او تنها كار مي كند . مرتب خوش است و در حال آواز خواني. هرگز لبانش بي خنده نيست اوايل كه استخدام شده بود ۵ فرزند داشت و هميشه گله مي كرد كه حقوق اش كافي نيست براي اداره خانواده و قسط خانه اش كه تازه خريده بود . بعد از يك ماه هر روز كتاب انجيل را با خودش مي آورد و هي انجيل مي خواند و آواز براي مسيح مقدس و اين كه نجات دهنده است آن پسر خدا. روزي گفت مي آيي به كليساي ما ؟براي يكشنبه هم مراسم داريم و هم نهار مي دهيم . در امتحان قبول شده ام و كشيش شده ام .گفتم نه اهل كليساهستم نه مسجد نه كنيسه . گفت مي داني كليساي سياه پوستان فرق مي كند . ما با رقص و آواز از مسيح مان حرف مي زنيم . گفتم مي دانم از تلويزيون ديده ام ولي از مكان مذهبي خوشم نمي آيد . آن دوران وحشتناك حكومت كليسا ها را خوانده ام .
از چند وقت بعد از كشيش شدن كليولاند . بيشتر وقت ها ماشين ها را طوري دستكاري ميكرد كه خراب شوند و اجازه مي گرفت كه برود يدكي اش را ببيند و علت را بفهمد و بيايد تعميرش كند . اين روساي امريكايي ساده لوح هم از اين كه كليولاند اين همه وقت مي گذارد كه برود و ياد بگيرد و خرج يدكي تازه به گردن شرکت نگذارد كلي از او تشكر مي كردند. معمولا ۱۰ صبح مي رفت دنبال كار يدكي و ۲ بر مي گشت .يك روز كه تازه رفته بود لامپ يك ميكروسكوپ سوخت دويدم به طرف پاركينگ تا نرفته از او بخواهم كه لامپ را عوض كند . به او كه رسيدم ديدم توي اتومبيل دارد يقه لباس كشيشي اش را مرتب مي كند . گفتم چرا لباس ات را عوض كردي ؟خنديد و گفت چيزي نگو . دارم مي روم براي مراسم خاك سپاري كه دعا كنم براي مرده . ( معمولا مراسم خاك سپاري در امريكا بين ساعت ۱۱ تا ۲ است ). تازه فهميدم كه چرا با وجود اضافه شدن ۴ بچه به خانواده اش و خريدن خانه اي ديگر؛ از تنگي معيشت ديگرگله اي ندارد .چون براي دعاي خاك سپاري حد اقل ۲۰۰ دلار مي گرفت .
سال گذشته يكي از پسران اش به نيروي دريايي ارتش پيوست .اين ها هم اولين گروهي هستند كه به جبهه جنگ فرستاده مي شوند . در يك ماهه ی اخير كه بوش ديوانه شده و قصد جنگ با عراق را دارد من هم چون شديدا مخالف جنگم تمام شنبه و يكشنبه هايم رفتن به تظاهرات ضد جنگ و فرياد زدن بر عليه اين روش وحشيانه . چون بامداد از من خواسته به جاي او هم بايد فرياد بزنم و حنجره بيچاره ام به زودي پاره خواهد شد . در تظاهرات گفتند اگر مي توانيد تشويق كنيد عده ی بيشتري به ما بپيوندند . به چیني ها و ويتنامي ها گفتم كه خودشان يك زماني طعم تلخ جنگ را چشيده بودند امااين ها چنان به فكر پول هستند و فقط به خودشان فكر مي كنند كه اگر پول بابت چيزي نگيرند قدم ازقدم بر نمي دارند جز نسل جديدشان كه در امريكا متولد شده اند . رفتم سراغ كليولاند كه پسرش هم در ارتش است . گفت شنبه و يكشنبه مراسم دعا دارد در كليساي اش . گفتم هي ... تو پسرت توي ارتش است . اگر برود و در جنگ كشته شود و يا در اثر بمب هاي شيميايي و ميكربي عليل بر گردد چه مي كني ؟ خنديد و گفت پسرم دوره آموزشی اش تمام نشده . نمي فرستندش جبهه . به او گفتم مي داني ؟ تو آخوندي . بميري هم درست نمي شوي حتما اگر پسرت كشته شود هم ۲۰۰ دلار از زن ات مي گيري براي مراسم تدفين اش .
گفت اگر پسرم كشته شود حتما مي رود پيش مسيح كه پسر خداست و دولت هم به من پرچم شهدای امريكا را مي دهد .گفتم اه .. از تو و مسيح ات و خداي ات متنفرم .
جمعه كليولاند آمد گرفته بود و آواز نمي خواند . برايم عجيب بود . پرسيدم چه شده ؟ . گفت پسرم ديروز رفت به جبهه . كي مي روي براي تظاهرات ؟ من و زنم هم مي خواهيم شركت كنيم !!
مسابقه های آب دوغ خیاری:میهن آريایی اسلامی دردهه ی پربرکت فجر!!!شاهدرويدادهای فراوانی است یکی ازاین رويدادها برگزاری انواع مسابقه های ریز ودرشت است که جایزه اش ازساعت مچی تاانواع سکه های طلا رادربرمی گیرد.ازهمه جالب ترمسابقه های کتبی است.چندروزپیش رییس واحد (همان حاج خانوم معروف!!یادتان که نرفته است؟!!) باچندبرگه دردست آمدبالای سرم گفت«مسابقه است.شرکت نمی کنی؟!!» گفتم« لابد ازاین مسابقه هایی که ازآدم می پرسنددرکون شتر پیامبرچندتاپشم داردیاذوالفقارساخت زنجان بودیاکوفه؟!! » نگاه سرزنش آمیزی به من انداخت وراه اش راکشید ورفت.
هیچ چیزبه اندازه ی این مسابقه های سنجش معلومات عمومی مبتذل نیست وهم چنین افرادی که انبان معلومات اندوعاشق جدول!!یکی ازاین انبان های معلومات عمومی رادراداره ی خودمان هم داريم!!یک مشت مزخرفات مثل بلندی قله ی اورست تاسه رقم اعشار؛دورباسن جولیارابرتز یابردکلاشینکف راغلط وغلوط یادمی گیردوهرازگاهی هم درانبان رامی گشاید.جماعت هم کف می کنند برای اش کف مرتب می زنند.
به راستی شگفت زده می شوم ازاین آدم های گنده ای که درمسابقه های تلويزيون شرکت می کنندودربرابرمجريان لوس وبی مزه جان می کنند تابگويندچندسوره ی قرآن سجده ی واجب داردیا شک بین دووسه باطل است یانه؟!!
Saturday, February 22, 2003
انتخابات شورا:به سلامتي تبليغات انتخابات آغاز شدودروديوارشهررنگارنگ شده است.ازهمه شيک ترپوسترتبليغاتي کارگزاران است:دماوند+برج ميلاد+دشت لاله خيز+اسکلت آسمان خراش +کلمه قصاري ازکرباسچي.پوستربه خوبي بيان گر صفت اصلي صاحب خودش است:جاکشي سياسي!!
يکي ازنامزدها ابتکارجالبي زده است تبليغات اش رابا پست الکترونيکي برايم ارسال کرده است همراه باعکس مکش مرگ مايي ازخودش.بابااين ملت داردخوب پيشرفت مي کندارواح عمه اش.
اين جورکه بوش مي آد ازپيروکلان تاخردوجوان رفته ان توکارتحريم انتخابات!!من ازتحريم هاي کتره اي بدم مي آيد.همه جاهم مي گويم اگرنامزددرست وحسابي درميان نامزدها ببينم راي مي دهم!!همه به ريش نداشته ام مي خندند!!مي گويند یافلان جات خله یاجیره خواررژيمی!!!من سرحرف ام ایستاده ام اماخداوکیلی به نامزدها که نگاه می کنی یخ می کنی!!هرچه نان به نرخ نانوثانیه خور؛جاکش؛بی بخار؛مترسک؛فاشیست و...آمده نامزد شده است!!دریغ ازيک انسان درست وحسابی!!هرکی می شناسه معرفی کنه!!
راستی جبهه ی مشارکت هم نخستین شماره ی روزنامه اش رادرآورد.لابدبرای هیزم ريختن درون کوره ی انتخابات شورا!!اسم اش راگذاشته اند یاس نو!!منظورشان چیست ازياس؟!!نومیدی یاگل یاس(خاتمی انگارنیم نگاهی به هويداداردارکیده راکرده یاس!!)
طاعون نسبيت گرايي:اين روزها هرهري بودن وخط فکري نداشتن پسندروزاست.آدم خنده اش مي گيردازجماعتي که حتي معناي نسبيت گرايي راهم نمي فهمندوزيرعلم اش سينه ي سه ضرب مي زنند!!
همکاري داريم که تابيست وپنج شش سالگي را به يللي تللي گذرانده است تااين که به ناگاه مانند ناصرخسروي بي نوادچاراستحاله شد که اي دل غافل به جزشکم وزيرشکم وادي هاي ديگري هم هست.ديدم روزي قلم وکاغذبرداشته وآمده بالاي سرم!!چي شده؟!!هيچي هرچه کتاب خوب مي داني نام ببر!!سرتان رادردنياورم يک ساعت وردل ام نشست ويک يک کشورهاي ازمابهتران رانام بردتانويسنده هاي سرشناس شان وآثارشان رابنويسد!!من هم نامردي نکردم هرچه مي دانستم براي اش گفتم ازداستايوسکي و توماس مان بگيرتابرسي به ميلان کوندرا و ويليام فاکنر!!ازآن هنگام يکي دوسالي مي گذرد!!خوش بختانه مانند من درون اتوبوس کتابي بيرون مي آوردوشروع مي کندبه خواندن؛ديگرمانند گذشته ها گوش آدم رابه کارنمي گيردبراي چرندبافي درباره ي دردل فلان همکاريا بي مبالاتي رييس!!
چندروزپيش بازهم کنارهم دراتوبوس نشسته بوديم وکتاب مي خوانديم!!من داشتم نگاهي ازدرون به جنبش چپ(گفت وگوبالاشايي) رامي خواندم اوهم داشت کتاب قطوري رامي خواند که مجموعه مقالاتي بوددرباره ي پست مدرنيسم(مي دانيد که مدروزاست!!).يهو سرش راازروي کتاب اش برداشت ورو به من کرد:« چراهميشه ازاين جورکتاب ها مي خواني؟!! » خودم رازدم به کوچه ي علي چپ!!گفتم «چه جورکتاب هايي؟»گفت «همين هاديگه!!درباره ي چپ ومپ»راست اش رابخواهيد به هيچ وجه حال وحوصله ي بحث کردن رانداشتم !!گفتم«مي خوام کارشناس جنبش چپ بشم!!»ول کن نبودگفت«آدم هرچيزي مي خونه بايدهدفي داشته باشه!!»مي خواستم به اش بگم «جمع کن بساطتو جوجه ي دوروزه!!»ديدم ازانسانيت به دوره !!ناچارشدم به روشي متوسل بشوم که بيزارم ازآن اماگاهي گريزناپذير است.روش آينه گذاري!!گفتم «توبراي چه اين کتاب روداري مي خواني ؟!!»گفت «براي رسيدن به آگاهي» گفتم «من هم همين طور».خلاصه شش هفت تاسوال بارش کردم هرچه جواب داديک «من هم همين طور»به ناف اش بستم!!حسابي که لج اش درآمدپرسيدم«اگرکتاب ديگري دست ام بودمثلا همين پست مدرنيسم ؛بازهم سئوال پيچ ام مي کردي؟!! »
کاربه اين جا که کشيد زد به صحراي کربلاي نسبيت گرايي وروضه خواني درباره ي اين که پابندي به نگرشي خاص سرانجام سرازجزميت گرايي درمي آورد.من هم که پاي اين جورمنبرهاتادل تان بخواهد گوش ام به کارگرفته شده است فهميدم دردش ازکجاست.خوش بختانه اتوبوس به جايي رسيدکه بايدپياده مي شدم وگوش ام نجات پيداکرد.اماذهن تايک ساعتي رهايي نداشت.
جمع بندي من اين است:نسبيت گرايي اگرپايه اي باشد براي انديشه ي انتقادي ؛کارسازاست اما اگرپايه اي باشدبراي گريزازانديشيدن وعدم مسئوليت ؛دوزارهم نمي ارزد.
Thursday, February 20, 2003
.دست هاي ام:انگارباريتعالي خيال ندارد در رحمت را ببنددازديشب يک سربرف مي بارد!!بامدادک رابه تماشابردم ازتعجب دهان اش وامانده بود.ياد علي رضا افتادم.بچه يکي ازروستاهاي آغاجاري بود.نخستين برف زمستان ۶۴اورانيزشگفت زده کرده بود.دوش به دوش من کنارپنجره ي خوابگاه ايستاده بود.لب هاي کلفت اش بازبازمانده بود.مانندبيشترخوزستاني ها سبزه بود. درآغازگمان مي کردم مانند تمامي خوزستاني هايي که ديده ام به خاطر رنگ سبزه ام گمان کرده که خوزستاني ام ودرآن خوابگاه درندشت دانشگاه که مانند آسايشگاه پادگان بودبه سراغ ام آمده است.اما بعدها که چند نفري جمع شديم وخانه اي اجاره کرديم(خوابگاه رانمي شدتحمل کرد!!) دريافتم علت ديگري داشته است.خانه اي که اجاره کرديم ازاين خانه هاي قمرخانمي درمجيديه ي جنوبي بود.حياطي داشت وحوضي درميان.صاحب خانه پيرزني بود اقدس خانم نام؛ترياکي توپ توپ!!علي رضا درگرماي مردادتهران کک اش هم نمي گزيداما همين که نخستين نسيم خزان وزيدن مي گرفت آب وروغن قاطي مي کرد.کون فيکون مي شد.البته وضع اش ازمن بهتربود.شمالي ها مثل بز مي مانند نه تاب گرما را دارند نه تاب سرما.
يادم مي آيدعاشق بسکتبال بود (خيلي تنومند بود) ونوشت افزارهاي آلماني!!!(روترينگ؛ فابرکاستل وهزارتا کوفت وزهرمار ديگر!!).کافي بود گيربدهد وبخواهد مداري چيزي رابراي ات توضيح بدهد.کلافه مي کرد .کاربه جايي کشيده بودکه اگرمي خواستيم کسي راتهديدکنيم مي گفتيم«مي گم علي رضا بيادبرات توضيح بده ها!!»
ازهمان روزها نخست متوجه شده بودم که جورديگري نگاه ام مي کند!!نگاه اش دستپاچه ام مي کرد!!به خصوص به دست هاي ام خيلي نگاه مي کرد!!يادم مي آيدسرانجام يکي ازشب هاي امتحان که همه خوابيده بودندوفقط من وخودش بيداربوديم سفره ي دل اش راپيش من بازکرد.چهره وبه خصوص دست هاي ام براي اش يادآورچهره ودست هاي برادرتيرباران شده اش بود.برادري که دانشجوي پزشکي بود.مي گفت دست هاي ام بادست هاي اش مونمي زند.مي گفت پدرش خبرراکه شنيديک شبه موهاي اش سفيدشد.پدرش کارگربازنشسته ي شرکت نفت بود.يک باربه ديدن ما هم آمد.پدرش هم مدام به دست هاي من نگاه مي کرد!!
ازآن روزسال ها مي گذرد.علي ازدواج کرده است.همسرش پزشک است.چندان به تهران نمي آيد.اماسالي يک بارهم که به تهران مي آيدهرجورشده گيرم مي آورد.من هم هربارسربه سرش مي گذارم ودست هاي ام راپشت سرم پنهان مي کنم ومي گويم«نشون نمي دم!!»هرجا که باشدوسط ونک ياتوي پارک دانشجو فرقي نمي کند به زوربغل ام مي کندباآن لب هاي گند ه اش مي بوسدم.دست هاي ام راجلومي آورم.اماطاقت نمي آورم به چشمان نمناک اش نگاه کنم!!!
.يادها:ديروزسالگردتيرباران خسرو گلسرخي و کرامت دانشيان بوديادشان گرامي باد.به پدرزن جان مي گويم مي داني گلسرخي دردفاعيات اش ازمحله ي شما (نظام آباد ) هم نام برده است.به درون چشمان ام خيره مي شود ومي گويد«مي دونم .خونه اش همين جا بود سر کهن!!»

Monday, February 17, 2003
سیاهان آمريکا:روزهای نخست به قدرت رسيدن آقابوشه پسر؛بسیاری حضورجانورانی مانند کالین پاول و کاندوليزا رايس رانشانه ی بهبودوضع سیاهان درينگه ی دنيا خواندند.درحالی که این جنابان تنها به خاطرنگرش ارتجاعی شان توانستند به حلقه ی قدرت راه یابند.آن هنگام ديدگاه ها ی شان هنوزچندان نمایان نشده بودامااینک پس ازدرفشانی هایی فراوانی که کرده اندنگرش شان تااندازه ی بسياری برهمگان آشکارشده است .نژادپرستی سرشت سرمایه داری است واین گزاره درگذرسالیان بارهامحک خورده است ودرستی اش ثابت شده است.چندروزدیگر۲۲فوريه؛ سی وهشتمین سالگردترور مالکوم ایکس ازفعالان دفاع ازحقوق سیاه پوستان آمريکا است؛کسی که معتقد بودسرمایه داری تنها زبان زوررامی فهمد .نژادپرستان درسال ۱۹۶۵ترورش کردند.ازآن هنگام تاکنون وضع سیاهان چندان تغییر نکرده است گیرم که ازمیان شان برنده ی اسکارياوزيرخارجه هم سربرآورده باشد.وضعیت مردم عادی همان است که بود.می گویید نه؟!!نگاه کنید به آماری که به تازگی انجمن ملی شهرنشینی امریکا منتشر کرده است:
* نزدیک به ۳۳ درصدسیاهان آمرِيکا فقيرند
* نزدیک به ۵۰ درصدکودکان سیاه پوست آمریکایی درفقرکامل بزرگ می شوند
* نزدیک به ۳۰ درصد خانواده های سیاه پوست فقیرند.
* بیش از۵۵ درصد خانواده های سیاه پوست تحت تکفل زنان؛ درفقر به سر می برند
* ازهنگام مرگ مالکوم ایکس تاکنون به میانگین درآمد خانواده های سیاه پوست رقم ناچیز۲۷۲ دلارافزوده شده است.این رقم برای سفیدپوستان ۲۴۳۴ دلاربوده است.
Sunday, February 16, 2003
انبوه شکاف ها:زندگي اجتماعي دستخوش شکاف هاي فراواني است ازشکاف طبقاتي(همان فاصله ي طبقاتي معروف) بگير بياتابرسي به شکاف ديجيتالي(فاصله ي ديجيتالي؟!!) که نورسيده است!!شکاف زنان ومردان هم که ازديربازبوده است اين روزهاخوشبختانه!!بحث کوي وبرزن است وموضع گيري درباره اش پسندروز!!اين شکاف يکي ازشکاف هاي مهم درجهان وميهن آريايي اسلامي است.دراين گزاره بايد هم به صفت شمارشي يکي توجه داشت هم به صفت مهم!!بي توجهي به هرکدام ازاين ها درغلتيدن دردامچاله ي فمينيسم مبتذل يا بي حسي مردانه است.
نبردباجنگ:امروز نوشته ي قاصدک درباره راه پيمايي هاي ضدجنگ راکه مي خواندم احساس غرور کردم ازهمبستگي انسان ها درستيزبا اين هيولا. آلبرکامو زماني گفته بود٬ صلح تنها چيزي است که ارزش نبردکردن رادارد٬
Saturday, February 15, 2003
کمبودپنجه بوکس وآواي گوز پشه ها!!:درميهن آريايي اسلامي آميزه هاي گوناگون تعطيلات ثابت(روزهاي شمسي) ومتحرک!!!(روزهاي قمري) هم حکايتي است.امسال هم تعطيلي عيدقربان(آقا يکي ازبرادران پشمالو ازمن علت تعطيلي چهارشنبه راپرسيدگفتم نمي دونم عيدغديره يا قربان!!!قيافه اش ديدني بود!!گمونم براي آمرزش من زيرلب شروع کردبه ذکرخواندن!!!) چسبيد به تعطيلي ۲۲ بهمن وپنج شنبه وجمعه !!جاي تان خالي بودچنان اوقات گه زده ي فراهم شدکه بيا وببين!!خدابه دادم رسيد که دونوارجديد شاملو راخريده بودم واين چندروزسروساماني به اوقات سگي مان داد!!(٬درآستانه ٬ و٬ مدايح بي صله ٬باصداي خودشاملو وموسيقي حنانه.خيلي باحال است !!اگرگوش نداده ايد حتما بخريد!!روي لوح فشرده هم هست،قابل توجه لوح مندان!!ما که ضبط منديم!!).سعادت نداشتيم درتظاهرات دشمن کوب ۲۲ بهمن هم شرکت کنيم!!يعني سعادت که داشتيم پنجه بوکس گيرمان نيامد!!بدون پنجه بوکس هم مشت کوبيدن بردهان استکبارلطفي ندارد!!ملت بي انصاف ريختندهرچه پنجه بوکس بود خريدند!!تاحالا شده شب يلدا ديرسراغ هندوانه فروشي ها رفته باشيدوهمه ي هندوانه ها رابرده باشند!!
راستي الله اکبرشبانه هم خيلي جالب بود!!باهزارضرب وزورمرتيکه بامدادک راخواب کرده بوديم که تلويزيون شروع کردبه الله اکبرگويي!!فوري خفه اش کرديم تاصداي الله اکبررابه طورزنده بشنويم!!ازديوارصدابلند شداماازهم محله اي هاي بي غيرت ماصدايي برنخاست!!راستش رابخواهيددرسکوتي که حکم فرماشده بودصداي گوز پشه ها راهم مي شنيديم!!(نمي دانم توي چله ي زمستان چرا خانه امان پشه باران شده است!!جل الخالق!!اميدوارم کاربه پشه بند يا به قول گيلک ها پشدام نکشد!!).ده دقيقه ازالله اکبرگويي سيماي لاريجاني گذشته بود که بچه تخس محله شروع کردن به عربي بلغورکردن!!چه چيزها که نمي گفتند!!ازخواندن جمله هاي فارسي باصوت قرآني(ولگدزدم به پاي ات!!) بگير تاکلمات نخراشيده وآب نکشيده ي عربي!!ذليل مرده ها!!(ياددوران دبيرستان افتادم که سربه سرمعلم عربي مان مي گذاشتيم که آخوند معقولي بود!!چي گفتم آخوندمعقول!!کوسه ي ريش پهن!!به بيچاره مي گفتيم استاد مي شه تمام صيغه هاي فعل کفکف راصرف کردبي آن که دهان آدم کف کند!!خدايا ازسرتقصيرات ما بگذر!!)
مديرمسئول کيهان:بعضي وقت ها پيش مي آمد که بعضي ازسران گروه ها دستگير مي شدندوقرارمي شد با آن ها صحبت شود.افرادي مي رفتند باآن ها صحبت مي کردند،از جمله من.باافرادي نظير احسان طبري وسران حزب توده درزندان بحث هايي داشتيم.با احسان طبري نزديک چندماه مباحثه داشتيم يامثلا با حسين روحاني ، رهبر پيکار.
بامدادک:پس توبودي که طبري راازبزرگ ترين مفسرديالکتيک خاورميانه به بزرگ ترين مفسرقرآن خاورميانه تبديل کردي !!!اي والله!!
ديپلمات سابق امريکا دربغداد:سيا به طورقطع درانقلاب ۱۹۶۳ حزب بعث نقش داشت.به حکومت رسيدن حزب بعث به نفع مابود.درست است که بعضي ازمردم دستگيروزنداني شدندوعده اي هم اعدام شدندولي چون اکثرشان کمونيست بودند براي ماايجادناراحتي نکرد!!
بامدادک:کمونيست ها ازکفارهم بدترند!!!
نامه ی دوست:
برار جان
وقتي كوبا داراي نظام كمونيستي شد و كاسترو رهبر ي را بدست گرفت . امريكا در صدد تضعيف كوبا بود و جنگ سرد شان تمام نشدني . كوبايي ها را تشويق مي كرد كه با كاسترو و نظامش بجنگند و در باغ سبز را هم نشان داده بود . در نتيجه عده اي از كوبايي ها فرار مبكردند و چون خيلي نزديك به فلوريدا هستند . گاهي حتي با تيوپ لاستيك خودشان را مي رساندند به آب هاي امريكا . و اين ها هم سريع پناهندگي شان را مي پذيرفتند. مصاحبه هايشان را با آب و تاب مي نوشتند در روزنامه ها . و ضمنا طبق قانون پناهندگي . حقوق و بهداشت هم برايشان رايگان بود . كاسترو يك بار كار جالبي كرد . دستور دادتمام مجرمان جنايي زندان ها را اعم از دزد و قاتل و متجاوز را ريختند در كشتي كهنه اي و فرستادشان بطرف آب هاي امريكا .گشتي هاي مرزي امريكا سريع از آن ها حمايت كردند و آوردند آن ها را به فلوريدا ( نزديك ترين ايالت امريكا به كوبا ).خب، اين ها هم كه نگفته بودند زنداني و مجرم بودند . اين گروه فلوريدا را كردند نا امن ترين ايالت ها .و امريكا در مانده بود كه با اين گروه چه كند . هنوز هم بعد از اين همه سال محلات كوبايي نشين گرفتار مافياي فرزندان اين گروه است . از آن به بعد هم معمولا دولت امريكا اگر قايق پناهندگان كوبايي را ببيند سريع بر مي گرداند به كوبا .
چند روز پيش خواندم قرار شده در ايران بمناسبت ۲۲ بهمن ،تعداد زيادي زندانيان به خاطر ازدحام و رشد مواد مخدر و ايدز مورد عفو رهبر قرار گيرند و آزاد شوند ضمنا اين مساله آزادي زندانيان مورد توجه سازمان حقوق بشر هم قرار خواهد گرفت كه اين روز ها قرار است براي تحقيق بيايند به ايران .دو مساله در اين مورد خيلي جالب است .
۱ - معمولا بايد زندانيان سياسي آزاد شوند . چون منظور سازمان حقوق بشر آن ها هستند نه مجرمان جنايي .و آن ها قبل از ازادي مجرمان قضيه را فهميده اند .
۲ -فكر مي كنم در آن جامعه بيشتر از اندازه فاحشه و فروشندگان مواد مخدر و دزد و متجاوز هست . اضافه كردن به اين تعداد قوز بالا قوز ديگري مي شود براي مردم به تنگ آمده از نا امني . در نتيجه ميزان نا رضايتي ها چند برابر خواهد شد بقول خانم جانم آقا خيلي خوش پر و پاچه است حالا دم خزينه هم مي نشيند ؟
Monday, February 10, 2003
نگاهي ازدرون به جنبش چپ ايران:گفت وگو با کورش لاشايي ،سومين کتاب ازمجموعه ي
نگاهي ازدرون به جنبش چپ ايران نيزمنتشر شد.گفت وگوهاراحميدشوکت انجام مي دهد.اولين کتاب اين مجموعه گفت وگو با مهدي خانبابا تهراني بودودومي هم با ايرج کشکولي.اين هرسه درواقع ازبنيان گذاران سازمان انقلابي حزب توده بودند که از حزب توده جداشدند ودرنهايت نيزمشي مائورادرپيش گرفتند.البته کورش لاشايي درنهايت دستگيرشد ومصاحبه ي تلويزيوني کرد.ازاين سه کتاب گفت وگو باکشکولي ازهمه جالب تراست.به هرحال درگفت وگوبا لاشايي هم نکات جالبي به چشم مي خورد.برخي رااين جا مي نويسم شايد براي شما هم جالب باشد:
* مائو انگاردرست متوجه نبود راجع به چه مسئله اي صحبت مي شود.خاطرم هست ازخال بزرگي که برصورت داشت موي بلندي آويزان بود که درعکس ها رتوش مي شدوديده نمي شد.
* من هم به جلال طالباني خيلي علاقه داشتم وهنوزهم دارم.به هرحال مدت زيادي بااوزيريک سقف زندگي کرده ومهمان اش بودم.چندسال پيش ،هنگامي که براي مذاکره با مادلين آلبرايت ،وزيرخارجه ي وقت آمريکا وامضاي پيمان دوستي بافرزندملامصطفي به منظورتشکيل جبهه اي برضد صدام حسين به آمريکا آمده بود،خيلي مايل بودم اوراببينم.اماچون نمي دانستم راجع به من چه فکرمي کندمنصرف شدم.نمي خواستم درمحذوراخلاقي قراربگيرد.دوسالي که درکردستان بودم بين من و مام جلال رابطه ي دوستي خوبي ايجادشده بود.
*همسر يکي ازپيشمرگه ها بيماري عفوني گرفته بود.منتها پاي اش راتوي يک کفش کرده بود که اگراجازه دهد سوزني به اوبزنم قطعا بيماري اش تشديد مي شود.سرانجام راضي شدکه ازروي لباس تزريق کنم.چاره اي نبود به آنتي بيوتيک نيازداشت.ازروي لباس به او تزريق کردم.ازبخت بدهمان طورکه پيش بيني کرده بود حال اش بدترشد.احتمالا لباس اش آلوده بود.
*گاهي دونفري وگاهي سه نفري بازجويي مي کردند.نام يکي ازبازجوها عضدي بود.چهره اي ترکمن واروهيکلي درشت داشت.ديگري حسين زاده بود که دکترصداي اش مي زدند.شنيده ام عضدي در لس آنجلس پارچه فروشي و حسين زاده درواشنگتن فرش فروشي دارد.
* ازحرف ها وايما واشارات ماموران ساواک حدس زدم مرابه جاي حميد اشرف ازرهبران سازمان چريک هاي فدايي خلق گرفته اند.شايدشباهتي به اوداشتم.شايد فکرمي کردند با چريک ها هستم.
*يک بارپس ازمصاحبه ي تلويزيوني ،خانمي دريک ميهماني ازمن پرسيد٬شماآقاي لاشايي هستيد؟٬وقتي پاسخ مثبت دادم،ليوان مشروب اش رابالا برد وگفت٬پس مي نوشم به سلامتي خسرو گلسرخي که روي حرف اش ايستاد وشهيدشد٬
Sunday, February 9, 2003
يادداشت های جلادباشی:يادداشت های جلادی که395 نفرزن ومردازقالپاق دزد گرفته تاتروريست های سياسی راطی 40 سال شغل شريف جلادی برای دولت فرانسه باگيوتين گردن زده بود به بهای 92000 دلاردرپاريس به فروش رفت.جالب اين است که متصديان حراج کم تر از يک پنجم اين پول را برای دست نوشته های جناب جلاد که آناتول ديبلر نام داردتعيين کرده بودند.دراين دست نوشته ی 200 صفحه ای تمام ريزه کاری ها آمده است ازشرح مکان اعدام وآب وهوای روزاعدام بگيرتانام،جرم وروند محاکمه ی اعدامی ها.جناب جلاد شغل اش راازپدروپدربزرگ اش به ارث برده بود!!می بينيد فقط سلطنت موروثی نيست!!جلادباشی گرامی سرانجام نيز هنگامی که داشت به سوی سکوی گيوتين می رفت تاجان محکومی رابگيردبراثرحمله ی قلبی ازپادرآمد وبه لقاالله پيوست .شش ماه پس ازآن که جناب جلادباشی ريق رحمت راسرکشيد، درفرانسه اعدام درملاء عام ممنوع شدوبساط اعدام رادرحياط زندان ها برپامی شد.سرانجام نيز مجازات اعدام درفرانسه درسال 1981 لغوشد(خدانصيب ميهن آريايي اسلامي کند!!بابازيادهم عقب نيستيم ازفرانسه!!بيست ودوسال ناقابل!!).عکس های عروسی جناب جلاد باشی وبرخی ازنامه های خصوصی اش نيزجزوحراج بود. نام خرپولی که اين مجموعه راخريداعلام نشده است.
رييس جمهور:به تسامح می توان گفت رابطه ای ديالکتيکی بين کتاب وآگاهی وجوددارد
بامدادک:بين ربودن نويسندگان وآگاهی چه طور؟البته باتسامح!!!
Saturday, February 8, 2003
يادسروقامتان سياهکل گرامي باد:روزهاي نخست دانشگاه هميشه روزهاي يارگيري است.پايه ي يارگيري هم چيزهاي بسياري مي تواندباشدازهم شهري بودن وهم زباني بگير تا هم نگاهي وهم پسندي!!ساده ترين راه رفتن به سراغ هم ولايتي ها بودگيلک باگيلک،کردباکرد والي آخر.ازاين ساده ترين راه پرهيزداشتم!!لهجه ي گيلکي هم که نداشتم هم ولايتي ها نمي توانستند به آساني پي به ريشه هاي ام ببرند!!فرمان رابطه دست من بود!!!تمامي هم ولايتي ها لهجه اشان ازدور دادمي زدکه کله ماهي خورند!!يکي شان افشين نامي بودبسيارلوده(به قول گيلک ها کشک واجان!!) والکي خوش.درحالت طبيعي بااين جورآدم ها چندان نمي جوشم اما اين يکي به خاطرپسوند نام خانوادگي اش کنجکاوي ام رابرمي انگيخت.پسوند خانوادگي اش سياهکل بود.خودش انگارچندان خوشايندش نبود اين پسوند!!لابددوست نداشت ريشه ي روستايي اش برملا شود!!يادم مي آيد نخستين بارکه گيلکي باهاش حرف زدم کلي جاخورد!!باورنمي کردگيلک باشم وجاخورده بودازپنهان کاري ام!!اندکي که با هم کال گب زديم ومن رفتم سراصل جريان،يعني درباره ي سياهکل سئوال پيچ اش کردم دوزاري اش افتاد!!بي هيچ رودربايستي گفت دوست ندارددرباره آن جورچيزهاحرف بزند!!ّخراوج سرکوب سال هاي دهه ي شصت بود!!ديگرپا پي اش نشدم اما تاپايان دانشگاه نام خانوادگي اش راباپسوندکامل صدامي زدم!!خيلي لج اش مي گرفت!!اما براي من شگفت انگيزبوداين گذاربي مانند ازلوده اي هراس زده تايادآتشين کساني که هميشه جنگل هاي شمال براي من نمادشان بود.۱۹ بهمن ۱۳۴۹ گرامي باد
مديرمسئول هفته نامه ي صبح دوکوهه:چهره پرتلاش وفعال عباس عبدي را درپاک سازي عناصرگروهکي واتاق هاي جنگ گروهک هاي معاند با نظام اسلامي ...ودرجريان انقلاب فرهنگي دراوايل ارديبهشت ۵۹ به خوبي ياددارم وزماني راکه درمناظرات تلويزيوني دانشجويان مسلمان بادگرانديشان آن زمان شرکت مي کرد...وباشوروحرارت ازتفکرناب محمدي درانقلاب اسلامي دفاع مي کرد٬
بامدادک:اي کشته کرا کشتي تا کشته شوي.....

خلخالي:طلبه ها ساده نيستند.يعني ساده نما هستنداماواقعيت آن ها اين گونه نيست ومامي بينيم که افرادي دانا وداراي بينش هستند
بامدادک:برمنکرش لعنت!!!
نامه ي دوست:تا وقتي بچه بودم از ۲ هفته به سال روز مرگ عمر عزادار بودم . تا تمام شدن روز عمر كشي از وحشت و ترس بازي هم حرام ام مي شد چون خانم جان ( مادر بزرگم )تمام سعي اش اين بود كه در آن دنيا توي بهشت يك كاخ درست و حسابي نصيب اش شود در نتيجه مرتب در حال رشوه دادن به خدا بود شبانه روز حد اقل ۲۴ ركعت نماز مي خواند . عاشورا و تاسوعا كلي خيرات مي داد ماهي يك بار روضه خوان مي آورد و قبل از روضه كلي ميوه و شيريني به خوردش مي داد و بقيه اش را هم مي داد ببرد . هر ماه يكي دو روزي روزه مي گرفت و ماه رمضان هم پيشواز و پس واز روزه را هم مي گرفت خمس و زكات هم كه بايد به آخوند سيد مي داد بيشتر از آن بود كه بايد مي داد و اما از عمر ... صبح تا شب از يك ماه پيش فحش اش مي داد . يك بار پرسيدم : خانم جان مگر عمر چكار كرده ؟ شروع كرد به بدوبيراه گفتن به عمر و بعد هم با گريه گفت : پهلوي حضرت فاطمه را گذاشت لاي در و باعث سقط جنين يك امام شد .بعدش هم امامت حق حضرت علي بود خود پيغمبر در عيد غدير خم گفت علي جانشين من هست و اين نامرد رفت با مردم بيعت كرد . اصلا عمر كه مرد نبود ؟ يك دفعه رفت غسل كنه از آب كه سرش رو در آورد زن شد ( تحقير زن ) يك بار هم داشت توي صحرا راه مي رفت تبديل به خرگوش ماده شد ( باز هم مونث).
خانم جان يك دست كت و شلوار كهنه آقاجان را برداشته بود و با پارچه هاي رنگي پر از وصله پينه كرده بود ۲ تا چوب را مثل صليب به هم وصل مي كرد . كت و شلوار كثيف و پاره پوره رو تن اش مي كرد . توي يك تيكه پارچه پنبه مي كرد و با ذغال براي اش چشم هاي چپ و ريش و سبيل كوسه مي كشيد لب اش را ماتيك قرمز مي زد . يك كلاه سرش مي كرد و به يك دست چوبي اش فانوس آويزان مي كرد و به دست ديگرش جارو . مي گذاشت گوشه مستراح توي حياط . لامپ توالت را در مي آورد و غروب كه مي شد فانوس عمر را روشن مي كرد . عمر را طوري گذاشته بود كه كسي كه به مستراح مي رود چشم عمر به قسمت خصوصي اش نخورد چون گناه داشت اون چشم چران اون جاي آدم را ببيند و در نتيجه عمر پشت سر آدم قرار مي گرفت نور كم رنگ فانوس هم ايجاد اشباح مي كرد . خانم جان هم از لحظه اي كه مي رفت توي توالت تا آخرش مشغول فحش دادن بود، به عمر مدفوع تعارف مي كرد .بدبختي وقتي بود كه من بايد مي رفتم . از اون قيافه وحشتناك اش در اول ورود ضربان قلب ام بالا مي گرفت وقتي هم پشتم را مي كردم نور فانوس و ايجاد سايه روشن ها و اشباح نفسم را مي گرفت چند بار صداي عمر را شنيدم و افتادم در چاه مستراح . خلاصه مصيبتي بود اين عمر . هر روز جيغ و گريه ام را در مي آورد . تا روزي كه بعد از مراسم رقص و شادي آتش اش مي زدند . من خيال ام راحت مي شد . يك روز به پدرم گفتم : پاپا چرا اين عمر بد را خانم جان مي آورد خانه ما ؟من ازش بدم مي آد . منو مي ندازه توي چاه مستراح . پاپا گفت : دخترم . اولا عمر با انتخاب مردم خليفه شد . چون حكومت شاهنشاهي نبود كه سلطنت از پدر به ارث برسد و در خانداني بماند . دوم هم ايرانيان نسبت به اعراب كه همه سني بودند و هر چهار خليفه را قبول داشتند متنفر بودند ولي جرات نمي كردند به آن ها بگويند دين تان و خودتان را نمي خواهيم . و چون به حكومت شاهنشاهي چند هزار ساله شان اعتقاد داشتند . علي و اولاد او را خودشان به سلطنت نشاندند . سوم هم عمر كتابخانه بزرگ ايران را آتش زد و اين نفرت ماند در دل ايراني ها اونم كه مي بيني يک مشت پارچه است خودت كه ديدي موقع درست كردن . پارچه كه ترس ندارد . گفتم : پس شما به خانم جان حقيقت رو بگيد كه اونم ديگه از اين كار ها نكنه كه منو بترسونه . گفت : دخترم بدبختي سر اينه كه خانم جان همون حرف آخوند رو قبول داره نه حرف منو . آخه ميشه يكي غوطه بخوره توي آب زن بشه ؟ يا يهو خرگوش بشه ؟ گفتم : خانم جان مي گه اگه خدا بخواد مي شه پاپا گفت :‍اگه خدا هر چيز كه مي خواست مي شد پس چرا اصلا عمر رو آفريد ؟خدا نمي خواد . آخوند مي خواد كه زحمت نكشه كار نكنه . از طرف خدا خودش تمام اين كارهاي عجيب و غريب رو مي كنه كه نان مفت بخوره ملتي هم كه عقل اش رو به كار نبره با همون وعده بهشت خودش رو و پولش رو مي ده دودستي به اين مفتخور هاي تاريخ .
روح شان شاد . هم خانم جان و هم پدرم .از طرف پدرم خيال م راحته ولي نگران خانم جان هستم كه وقتي توي اين دنيا آن همه تلاش كرد و ديد خبري نيست چه حالي خواهد شد ؟ مي دانم دق مي كند خانم جان . هميشه از دروغ بدش مي آمد . سال هاست به جاي بهشت در بهشت زهراست

Thursday, February 6, 2003
انقلاب وپدربزرگ: نام سيدصادق خلخالی که اين روزها می گويد صدام حسين آدم فوق العاده ای است(لابدبه قول عوام چون خيلی خايه دارد!!) وسالگردانقلاب هميشه مرا به يادپدربزرگ ام می اندازد!!پدربزرگی که درجوانی با لوتکا(قايق) برای ميرزاکوچک خان اسلحه می بردودرپيری باآن کلاه لنينی اش برايم تعريف می کردکه چطوراسلحه هارادرون آبچين(پلاستيک) مي پيچيدندوزيرلوتکا وصل می کردند!! پدربزرگ تاهنگامی که جوان بودمثل آب خوردن عرق می خوردودرپيری هم به نوازندگی روآورد!!نوازندگی نی !! منقل به وافورسوزن به گوشم!!پيش ازانقلاب خيانت شده ی بهمن به تمام ترياکی های قهارکوپن داده بودند.پدربزرگ هم کوپنی داشت وعالمی برای خودش!!انقلاب که شدپنجم دبستان بودم وعلی رغم بچگی خيلی چيزها توی کت ام نمی رفت!!نمی توانستم بپذيرم که عکس کسی توی ماه باشدحتی اگرسيداولادپيغمبرباشد.نمی توانستم بپذيرم که وجودتارمژه ای درصفحه ی فلان قرآن نشانه ی پيروزی انقلاب باشد!!نمی توانستم بپذيرم که آخوندهامقدس اندوفراترازآدم های عادی!!اين ها رابی پروا هم به زبان می آوردم!!پدربزرگ نشئه ازترياک هم می گفت"کفرنوگو!!بام فوکورده!!"(کفرنگوسقف می آد پايين!!). سيداولادپيغمبر که می گفت "شاه بايد برد!!!" پدربزرگ می گفت"راس گويه ده!! سيداولادپيغمبر.بوشو د آبای !!مردوم تره نخايد ده!!" (راست ميگه ديگه سيداولادپيغمبر.برو برادر!! مردم ترا نمی خواهند!!)
شاه رفت!!سيداولادپيغمبر سوارکارشد.کوپن های ترياک قطع شد!خلخالی واردميدان شد.برای اش چريک وترياکی فرقی نداشت.پدربزرگ بساط منقل ووافورراجمع کرد!!ترياک راباآب قاطی می کردومی خورد!!آبی قهوه فام وبسياربدرنگ!!ترياک راازبازارآزاد می خريد وزيرخاک باغچه پنهان می کرد!!
يک روزتلويزيون داشت سيد اولادپيغمبررانشان می دادپدربزرگ گفت"ان ده ازکايه بومو دکفته امه جان!!بوشو ده آبای!!ملت تره نخايد !!" (اين ديگه ازکجا اومدافتادبه جان ما!! .برو برادر!! ملت ترا نمی خواهند!!)
من هم فوری گفتم"کفرنوگو آقاجان !!بام فوکورده!! "(کفرنگوپدربزرگ !!سقف می آد پايين!!)
هنوز هم دراين همه سال نگاه غضبناکی که به من انداخت ازيادم نرفته!!
بخت يارش بودکه زودفلنگ راازاين دنيابست وبه لقاالله پيوست!!درهمان سال پنجاه وهشت!!جنگ(ببخشيد دفاع مقدس!!) را نديد وهزاران بلايای ديگررا!!البته اگرالان بودازلحاظ نشئه جات مشکلی نداشت گيرم که خلوص ترياک های کوپنی رابايد به خواب می ديداماخلخالی کرک وپرريخته احتمالا کلی مايه انبساط خاطرش می شد!!
مهندس سحابی:قراربودکتاب کارنامه ی چپ رابنويسم چراکه معتقدم به هرشکل ا ش به انقلاب ضربه زده اند
بامدادک:دست کم محلل ارتجاع نبودند!!
Wednesday, February 5, 2003
سال هاي ابري:جايي بافرهيختگاني نشسته بوديم صحبت علي اشرف درويشيان ونوشته هاي اش به ويژه رمان ۲۲۷۰ صفحه اي سال هاي ابري به ميان آمد.واقع گرايي اجتماعي اش رامسخره مي کردند.چيزهايي که درباره ي مساله ي زيباشناختي وشکل مي گفتندپربي راه نبود.من چندان حرف نزدم امابراي هزارمين بارپي بردم که هرنوشته اي به تنهايي قابل داوري نيست.فرايندخوانش دوسويه است يک طرف کتاب است وطرف ديگرخواننده است.همين پيونددوسويه وديالکتيکي است که نگاه نهايي آدم رامي سازد.سرنوشت قهرمان داستان سال هاي ابري(شريف داوريشه=علي اشرف درويشيان) براي من آشنااست.مادرش که ويارمي کندومنقل گلي،چهارتامهرنماز،سه تاتسبيح ويک قللک گلي را مي خوردبراي من آشنااست.براي ننه کشور که مرگ پسرش عباس رادرجنگ نمي پذيرد اشکم سرازيرمي شود.بي بي همان اندازه که براي شريف عزيزبود براي من هم عزيزاست.بوي خوش کتاب ومجله هايي که شريف ازآقامرتضي امانت مي گيردبه بيني من هم مي رسد.من هم هنگام کودکي مزه ي تلخ ترياک راچشيدم براي آن که بخوابم.من هم براي واپسين سخنان افسران شاخه ي نظامي حزب توده پيش ازتيرباران،بغض درگلويم گره خورد.براي شاگردي که مرکب نداشت ورسم هندسه رابانخ وسوزن روي دفترپياده کردمن هم دلم پرزد.من هم براي داريوش نيک گو گريستم که براي شاگردهاي روستايي اش هرهفته ازکرمانشاه يک گوني ٬به٬ به دوش مي کشيد ومي برد.من هم وقتي شريف خبرکشته شدن بيژن جزني راازروزنامه خوانددلم گرفت.
اين همه رابراي آن جمع نگفتم چون هيچ ربطي به هنري انتزاعي به نام نويسندگي نداشت!!شايدراست مي گفتندودرويشيان خاطره مي نوشت بهتربود!!
Tuesday, February 4, 2003
ياد اراني:نمايش نامه نويس بزرگ آلماني برتولت برشتمي گويد:٬بزرگ ترين بدبختي انسان ازدست دادن جرات سرکشي دربرابرستم است.پابرجاماندن سرکشي دربرابربيدادگري جان کلام زندگي است.هنگامي که انسان ستم را به آساني بپذيرد وتحمل کندشوم ترين دوره ي زندگي اش فرارسيده است.٬
اراني هم کسي بود که هيچ گاه دربرابر بيدادگري سرفرونياوردوسرانجام نيزجان دراين راه نهاد.
نکته ي جالب درباره ي اراني اين است که تاريخ نويسان بورژوا هرگزنخواستندحقيقت زندگي اش رابيان کنندنمونه اش حسين مکي که درکشکول گل وگشادش ٬تاريخ بيست ساله ي ايران٬ مي نويسد:٬درراس گروه ۵۳ نفردکتراراني ،معلم فيزيک مدارس متوسطه بود.اين گروه طبق قانون مقدمين امنيت محاکمه وهمگي به حبس محکوم گرديدندوتاشهريور۱۳۲۰زنداني وبعدآزادشدند.خوددکتراراني درزندان به مرض تيفوس مبتلا شدوازقراري که مي گويندمعالجه ي اين بيماري چون هنوزداروي آنتي بيوتيک کشف نشده بود بسياردشواربود.مصرف داروهاي قديمي هم چون سرعت لازم براي معالجه به کارنرفت مفيدواقع نشدووي درزندان درگذشت٬آن چه را که به راستي بر اراني رفت در شبح ،تدبير و داوربخوانيد
رييس کل دادگستري تهران: مادادمي زديم که توي اين روزنامه ها کمونيست ها هستند.تااين که آمدنداعتراف کردندکه جزوکمونيست ها هستند.آخرکمونيست مي خواهدمسائل اسلام رابنويسد؟چقدربايدمابايدساده انديش باشيم که اين طورفکرکنيم.
بامدادک: الهي جيزجگربگيرند اين کمونيست ها ي لاکتاب!!!
نامه ي دوست (مهماني ):يكشنبه شام دعوت داشتيم براي مراجعت مادر زن يكي از بستگان همسرم به ايران . مادر زن خسته مي نمود . و معلوم شد دليل اش خريدهاي روزي چندين ساعت است در فروشگاه ها(شاپينگ سنتر ) . گفتم :خب در شش ماه گذشته كه اينجا بوديد كم كم خريدتان را مي كرديد تا روزهاي آخر را استراحت كنيد .
زري خانم (مادر زن پا به سن ) فرمودند : اتفاقا همين كارو كردم . ولي نمي دونيد پيدا كردن جنس مارك دار آن هم توي حراج چقدر وقت مي گيره . آدم از يه لباسي خوشش مي آد ، خيلي هم شيكه ولي پشت يقه ماركش رو كه نيگا مي كنه مي بينه مارك دار نيس ،‍ مارك دارو كه پيدا مي كني اون قدرا كه مي خواي شيك نيست .گفتم: چه حوصله اي داريد . مگر لباس تان را پشت و رو مي پوشيد كه مارك اش مهم باشه ؟ گفت : واي خيال مي كنين تو ايرون مثل اين جايي ها با لباس ورزش ميرن بيرون ؟ نمي دونين زير مانتوها چي خبره ؟ تازه تو مهموني ها مي پرسن مارك اش چيه ؟ تازه بايد مارك شو نشون بدي يه دفه فك نكنن دروغ مي گي ؟
همين چند جمله براي اين كه فكر نكند به او كم توجهي كرده ام كافي بود .سرم را به نوه هايش گرم كردم كه بچه هاي شيريني بودند . همسرم گفت :‍حالا چرا به اين زودي مي رويد ؟ گفت :‍آخه كلي پول دست مردم دارم . شش ماهه سودشو نگرفتم . يهو ديدي ملا خورش كردند . گو اين كه به طرف اعتماد دارم . ولي آدمي زاده ديگه ..توجه ام جلب شد . گفتم: مي گذاشتيد بانك خيال تان راحت ... مگر حقوق شوهر متوفي شما را به حساب تان نمي ريزند ؟ گفت :خيال كرديد با چندرغاز اون خدا بيامرز مي شه زندگي كرد ؟من توي خونه دومي نشستم خونه اولي رو فروختم . پول شو دادم دست يكي كه قرض مي ده و سودشو مي گيرم ..خيال مي كنين بااين چند صد هزار تومن مي شه هر سال اومد امريكا؟ بانك مگه سود درست و حسابي مي ده ؟
فهميدم كه خانم پول نزول مي دهند گفتم: عزيزم مگر در ام القراي اسلامي ( عجب خوشم اومده از اين لغتت بامداد جان ) نزول حرام نيست ؟ فكر نمي كنيد اين پول اضافه را از آدمي كه محتاج بوده و چاره نداره داريد مي گيريد ؟ گفت :در اسلام به اين نزول نمي گن . اين پول داره كار مي كنه مثل كاري كه كاسب بازار مي كنه و خب سود روش مي آد . تا وقتي يارو اصل رو نتونه بده بايد سودشو بده . گفتم: همون نزوله . گفت: نه سوده .
روحش شاد ، ياد پدرم افتادم كه در اين گونه موارد مي گفت : پخ دويور ، بابام سيچيپ!! ( گه نيست ، پدرم ريده !! )
زري خانوم براي اثبات حقانيت اش گفت : بابا ما كه كاري نمي كنيم . فايزه رفسنجاني صاحب شاپينگ سنتر جزيره كيش . پسرش انحصار چندين جنس از خارج رو داره مثل كامپيوتر . آقازاده ها كه علني رشوه هاي كلان مي گيرند و كار سازي مي كنند و.....شروع كرد به رديف كردن نام هاي معروف ..گفتم :
شما راست مي گيد . ببخشيد مرا . خدابيامرزمادر بزرگم مي گفت پيشنماز كه گوز بوكونه ،پس نماز بايد ديرينه.
داشتم فكر مي كردم اين همه كج راهي را بايد چندين سال زحمت كشيد تا از ذهن ملت پاك كرد ؟


Monday, February 3, 2003
مرزبندي باالحاد!!!:ديشب سيدحسن خميني سرسلسله ي خوش تيپ مک کويين هاي صنف روحانيون ميهن آريايي اسلامي که به گمان بسياري ازخانم ها اگرترک لباس کندوصورتي صفا بدهد بسيارخوردني است وپوز آلن دولن راکه نزند ،دست کم روي برادپيت را کم مي کند ،داشت خاطره تعريف مي کردازروزهاي آغازين اين انقلاب خيانت شده.دربخشي ازسخنان اش مي گفت :روز۲۵ بهمن يعني سه روزپس ازپيروزي انقلاب چريک هاي فدايي خلق درخواست کردند که بيايند باامام بيعت کنند.امام نپذيرفت وگفت که اين گروه الحادي هستند.برخي بزرگان ازجمله آقاي هاشمي رفسنجاني گفتند ده روزهم نشده است که درگفت وگو باخبرگزاري ها ازآزاد بودن کمونيست ها گفتيدحالابدمي شودکه آن هارا نپذيريد.اما پاسخي که دريافت کردند اين بود:آن موقع مي خواستيم طاغوت راسرنگون کنيم وبه همه ي گروه ها نيازداشتيم ولي الان که پيروزشده ايم بايدمرزبندي باالحادراحفظ کنيم.
راستي راستي درچه قرني به سرمي بريم؟!!!دورازجون!!ناخوشي سبب شدچندروزي درخانه بمانم!!آميزه اي ازدندان دردوسردرد!!!يکي ازدندان ها ي کرسي که درروزگارسرجواني پرکرده بودم بازي درآورد!!گمانم چندده هزارتومني تويش گيرکرده است!!درددندان وآتش سوزاندن هاي بامدادک از يک سو وبرنامه هاي تلويزيون ميهن آريايي اسلامي وماه پاره هاي تهرانجلسي ازسوي ديگر نمي گذاشت ازفرصت استفاده کنم وچيزدندان گيري بخوانم يا بنويسم.کون اتت راهم که به تلويزيون بکني گوش ات را که نمي تواني ببندي !!تلويزيون هاي لس آنجلس هم که قربان شان بروم فقط حرف است ونمي دانم چراراديو راه نمي اندازند به جاي تلويزيون!!
توي عالم خودم بودم که عيال گفت برنامه ي دکترمحمدعلي اکبري که باارسال انرژي وامواج مثبت خلايق رادرمان مي کندآغازشده است!!!کنجکاوشدم وکون ازتلويزيون برگرداندم !!ببينم اين امام زاده ديگرکيست!!مردي سبزه باپوشاکي ساده بودکه مي کوشيدلحن اش آکنده ازخلوص وصميمت باشد.درآغازبه تلفن هاي اين سروآن سرعالم پاسخ داد!!يکي زنگ مي زدکه من کج مي ريدم جناب دکترراستش کرد!!يکي ديگرزنگ مي زدکه دست ازاين شامورتي بازي هابردار!!(مي دانيدکه جامعه ي چندصدايي مدروز است!!).جناب دکترهم همه راباآرامش پاسخ گفت.ازهمسر سوييسي قبلي اش حرف زدوخداراسپاس گفت که همسرکنوني اش ايراني است(زن ايروني تکه!!).به سه زبان آلماني،فرانسوي وانگليسي مقداري آختونگ پاختونگ وژوتم پوتم بلغورکردتانشان دهدهمه فن حريف است!!سرآخرهم پس ازچنددقيقه آگهي ترميم مو،قرص ديابت ومال سنتردبي وغيره شروع کردبه ارسال موج مثبت براي درمان خلايق!!عيال گفت پاشوبشين شايددندان ات راخوب کند!!من هم پذيرفتم!!يارو هم گفت تمرکزکنيد وبعدشروع کردبه آوازخواندن!!آوازي که گمانم روي شجريان راکم مي کندوتن بنان رادرگورمي لرزاند.چيزي دراين مايه ها:
ياران من ياران من
اي عاشق درمان من
اي آشنابانام من
دردت شده آلام من
کوهي شده بردوش من
اشکان پاک چشم تو
سوزي شده درآه من
.....................

من تاآخرش نشستم!!اما دندانم خوب که نشد هيچ،بدترهم شد.خداکندکاربه کشيدن دندان ختم نشود.گمانم خوب تمرکزنکردم.شايدهم ايمان ام ناقص است!!
محمدعلي سپانلو:امکان نداردپاي برنامه اي ازصداوسيما بنشينيدواين برنامه بدون يک اشتباه محض يا چنين چيزي تمام شود.اين بسيارعجيب است که حتي اسم ها راغلط مي خوانند.کلمات راغلط مي خوانند.چه طورمي شود که جورج بوش را مي گويند بش،اخراين اسم معروف راشما گوش کنيد چه طورمي گويند.ياتلويزيون رامي گويندتلوزيون.يعني خودتلويزيون،تلويزيون راغلط مي گويد.
بامدادک:درعوض گزارش گران فوتبال، نام ها رابالهجه ي ناف لندن تلفظ مي کنند!!
Sunday, February 2, 2003

آينده نگري ازنوع افغاني:درپايتخت ميهن آريايي اسلامي سرايداربيشترساختمان هابرادران افغاني هستند.بسياري شان خيلي باحال هستند.دريکي ازساختمان هايي که هرچندگاهي گذارم مي افتديکي ازهمين افغاني هاي باحال سرايداراست.ازسيماوپوشاک اش نمي توان به مليت اش پي برداماهمين که زبان بازکنددرمي يابي اهل کجاست.اتاق شماره ي صفرپنج رامي گويدصيفيرپنج!!!اهل مطالعه است گيرم اندکي باپسندروزفاصله داردوبيشتربه سراغ نويسندگان قرن نوزدهم مثل بالزاک وغيره مي رود!!چندروزپيش ديدم داردکتاب انگليسي درسفر رامي خواند.گفتم :خيراست مي خواهي به بلادآمريکا ياانگلستان سفرکني؟!!گفت :نه ،مي خواهم وقتي که امريکايي ها به اين جا مي آيندبتوانم باهاشان حرف بزنم!!خداياصدهزارمرتبه شکرکه انگليسي دست وپاشکسته اي بلديم که وقتي سربازان آمريکايي واردميهن آريايي اسلامي شدند به اشان بگوييم :٬هي مستر!!فاک يور گاد!!٬

نامه ي دوست(بازرس گوگول):وقتي حراست ( چند نفر از ساواك كه در مورد متن هاي نمايشي نظر ميدادند كه اجرا بشود يا نه )مخالفت كرد با اجراي نمايشنامه بازرس اثر گوگول . كارگردان نام آورش دست به دامن وزير فرهنگ و هنر اقاي پهلبد شد . و واقعا هم او دانسته يا ندانسته هميشه تلاش مي كرد كه بتواند اجازه نمايش را بگيرد . و بالاخره موفق شد . نمايش روي صحنه آمد .
داستان بازرس اين است كه در وضع حكومتي منحط چگونه همه ادارات و جامعه بر مدار دزدي و رشوه و فساد مي گردد و بازرسي كه براي تحقيق رفته خود چگونه غرق در همان فساد مي شود .
دقيقا حكومت ايران در آن زمان چنين حال و هوايي داشت . تالار ۲۵ شهريور تماشاچي ايستاده داشت . غلغله اي بود .
شاه كه معمولا روزنامه ها را مي خواند از نوشته هاي منتقدين آگاه تاتر در آن زمان پي برد كه از او و حكومت اش سخن مي رود . خواست كه اين نمايش را ببيند . و چون از لحاظ امنيتي مدت ها بود كه نمي توانست به ميان مردم بيايد . لاجرم بايد گروه تاتر مي رفتند در كاخ و نمايش را اجرا مي كردند . اداره پر شده بود ازپچ و پچ . بازيگران دلهره داشتند . نمايش خيلي تند و بودار بود و اجراي خوب صد چندان اش كرده بود . جلسه اي تشكيل دادند و كارگردان و بازيگران تصميم گرفتند درست همان اجراي هر شب را جلوي شاه تكرار كنند .
سالني كه در دربار نمايش در آن اجرا مي شد درحقيقت يك اتاق بسيار بزرگ بود . و به قول بازيگران حتي صداي نفس شاه را موقع اجرا مي شنيدند . تماشاگران هم شاه و خانواده سلطنتي و امير عباس هويدا ( نخست وزير وقت ) و عده اي از وزرا بودند . هويدا پشت شاه نشسته بود و نمايش هم كمدي بود ( طنزي تلخ ) . تماشاچيان مي خنديدند ولي شاه با دقت نگاه مي كرد و نمي خنديد . در پايان كه بازيگران جلوي صحنه جمع شدند و حضار كف مي زدند
شاه برگشت به هويدا گفت : ديدي ؟
هويدا گفت : بله قربان
شاه - نظرت چيه ؟
هويدا - وضع بسيار بدي بوده در آن جامعه و در سازمان هاي اداري روس ها در آن زمان .
شاه - فكر نكني كه اوضاع ما بهتر از آن ها است . دقيقا همين طور است كه ديده اي .

هويدا سكوت كرد .
فردا همه در اداره جمع بوديم و بازيگران كه شنيده بودند مكالمات شاه و هويدا را با تعجب به هم مي گفتند
آقا مزخرف ميگن شاه خبر نداره و تقصير اطرافيانه . با گوش خودمان شنيديم .پس مي دانند و مي كنند
مي گويم كاش يكي بازرس را بر مي داشت و دستي مي برد توي نمايش نامه اش و اين آقازاده هاو فحشاي فزاينده و جوانان بيكار با مدرك دانشگاهي و دستگاه قضاوت ام القراي اسلامي ( وام گرفته از بامداد ) و سنگسار و محارب با خدا را هم به اش اضافه ميكرد و در مجلس خبرگان با حضور ولي فقيه و رييس جمهور خندان نشان مي داد . ببينيم آيا آن ها هم خبر دارند ؟ يا تقصير اطرافيان است .

Thursday, January 30, 2003
ستيزبيهوده ياجنگ زرگري:زماني ميرزاده ي عشقي که گمان نکنم کسي سرش درتاريخ پرفرازونشيب ميهن آريايي اسلامي به اندازه ي سروي بوي قرمه سبزي داده باشددرباره ي مجلس شوراي زمان خودش ووطن آريايي اسلامي،گلاب به روي تان!! سروده بود:
بعدازاين بروطن وبوم وبرش بايد ريد
به چنين مجلس باکروفرش بايد ريد

همان گونه که مي بينيد قيد٬بعدازاين٬ نشان گرآن است که مجلس کنوني ميهن آريايي اسلامي هم مشمول ريدمان شاعرفقيداست(به اين مي گويند آينده نگري!!)
هربارکه اين شعررامي خواندم پيش خودم مي گفتم ازچه رو اين چنين خشمگين؟!!اماچندي است که نه تنهابه عشقي حق مي دهم بلکه به بخت ناخوش خودم هم ناسزامي گويم که چراطبع شعرندارم!!!
بابا اين هاآدم راديوانه مي کنندازبس که خرند وديگران راخرمي پندارند!!خريت براي يک ثانيه اشان هم بسنده نيست!!تازه ترين حماقت مجلسيان دربحث تصويب لغونظارت استصوابي(ترابه خدااسم راببين که چقدرتخمي است!!) به تمام وکمال نمايان شد.درواقع به سخنان مخالفان وموافقان که گوش مي دهي خنده ات مي گيردازاين هم خرمردرندي!!محافظه کاران خرندچون خودمي دانند که اگرزبانم لال مجلس پرازنمايندگان مارکسيست هم بشودبازهم هيچ غلطي نمي تواندبکند(همان گونه که امريکا نتوانست غلطي بکند)زيراشوراي نگهبان هرچه راکه مجلس تصويب کندبه راحتي ردمي کند.بنابراين محافظه کاران بهتراست دربرابرتصويب اين لايحه وهيچ لايحه ي ديگري مخالفت نکنند وباخيال آسوده برونددنبال کارهاي مهم تري مانند ترياک کشي،خانم بازي ،برج سازي وصادرات وواردات.اصلاح طلبان هم خرندچون مي دانند که وجودشوراي نگهبان به معناي کشک بودن مجلس است.پس حضرات بهتراست ريشه رابزنند وهرس کردن سودي ندارد.ازآن جاکه اصلاح طلبان نه دوست دارندونه جسارت که ريشه ي شوراي نگهبان رابزنندپس بهتراست براي تصويب اين لايحه وهيچ لايحه ي ديگري جان نکنند وباخيال آسوده برونددنبال کارهاي مهم تري مانند ترياک کشي،خانم بازي ،برج سازي وصادرات وواردات.
Wednesday, January 29, 2003
نامه ي دوست(چه بلايي به سر باغ آمد ؟):در اداره ي نمايش هنرمندان عقايد سياسي مختلف داشتند . شايد گاه گداري كسي از اعتقادات سياسي اش ميگفت .ولي يك عقيده مشترك بارز و درخشان ميدرخشيد . همه به انسان مي انديشيدند . همه ظلم را رد مي كردند . همه ضد خفقان بودند . هيچ كس لطفي كه چه عرض كنم !حتي گوشه چشمي به ساواك نداشت حتي آن كس كه طرف دار سلطنت بود. نمايش نويسان محبوب مان رادي و دكتر ساعدي و نصرت الله نويدي ( همان كرد شريفي كه سگي در خرمن جا و تامارزوها را نوشت )و....و كساني هم كه عضو اداره نبودند و كار تئاتر به صورت مستقل مي كردند مثل سعيد سلطانپور و يلفاني و ... گاهي مي آمدند براي ديدن و يا كمكي براي دكور و يا چاپ بروشور .
فضا پر بود از دمكراسي واقعي . اگر حرف حساب بود مي پذيرفتيم خواه از دهان آقاي محمد علي جعفري باشد يا خانم جميله شيخي و....
دوستان هنرمند هم همه اهل خانواده اي را مي مانستند . گاهي كه نمايشي براي اجرا به شهرستان هاي دور افتاده مي رفت كه اطاق پشت صحنه براي تعويض لباس نداشت و مجبور بوديم لباس مان را در حياط پشت ساختمان تعويض كنيم فوري نيم دايره اي ميساختند پشت به دايره و بازيگران زن لخت مي شدند و لباس شان را عوض مي كردندو متقابلا زنان هم همان ديوار انساني را برايشان مي ساختند .
و اما شيرين و جالب بود وقتي خانم هاي پيش كسوت و مسن تعريف مي كردند از زمان سختي كه گذرانده بودند و چه اندازه شاهكار و جرات كردند براي قدم به صحنه تئاتر گذاشتن . خانم رقيه چهرآزاد مادر و مادر بزرگ همه بود وچه افتخاري بود در كنارشان بازي كردن .مي گفتند كارگرداني كه نسبت خويشاوندي داشت با خانواده خانم چهر آزاد ، براي نمايش اش احتياج به يك دختر جوان داشت . در آن زمان مردهاي جوان را گريم مي كردند تا نقش زن را بازي كند . زنان حتي به ندرت از خانه خارج مي شدند و آن هم با چادر و مقنعه اي كه يك توري سياه مربع بود و تمام صورت را مي پوشاند . زنان در بيرون از خانه همه چيز را با پوشش چهارخانه ريز مي دند . حجاب بود و چه حجابي . برق هم نبود . و صحنه را با چراغ توري روشن مي كردند و وقتي نورش كم مي شد وسط بازي يكي مي آمد روي صحنه و چراغ را تلمبه مي زد كه نورش زياد شود . مادر خانم چهرآزاد زن روشني بود و اجازه داد بي آن كه نام خانم چهر آزاد فاش شود ايشان آن نقش را بازي كنند غروب كه مي شد نوكر خانه او را كه ۱۶ ساله بود با فانوس ، در حالي كه همان چادر سياه و مقتعه و روبند را پوشيده بود مي رساند به تئاتر و از در پشت مي رفتند و آن جا گريم مي شد و با سر و روي باز مي رفت اجرا مي كرد و بعد از اتمام بازي تا هنوز درهاي سالن را باز نكرده بودند . ايشان به سرعت چادر و روبند و مقنعه را مي پوشيدند و با نوكر سوار درشکه ( هنوز اتومبيل نبود )مي شدند و به خانه بر مي گشتند . آن زمان آدم هاي با سواد و روشن فكر مي رفتند تئاتر و همه مي خواستند بدانند آن دختر جوان متهور كي بود ؟و چون زن ها حتي براي تماشاهم حق تاتر رفتن نداشتند در نتيجه افراد خانواده و دوستان هم نمي دانستند . وقتي رضاشاه آمد وكشف حجاب هم شد و قرار شد كه همه شناسنامه بگيرند و نام فاميل براي خود انتخاب كنند . خانم چهر آزاد تصميم گرفت به دليل آن كه اولين زني بوده كه چهره اش را آزاد كرده بود نام خانوادگي اش را چهر آزاد بگذارد . ايشان خانمي بودند بسيار زيبا و فهميده و كتاب خوان . به دليل حرفه تئاتر مي بايستي همسري داشته باشند مثل خودشان روشنفكر و آزاده . بالاخره يكي از جوان هايي كه در آن زمان ازطريق كشتي به آلمان فرستاده شده بود براي درجه مهندسي ( ايران هنوزدانشگاه نداشت )و پس از فارغ التحصيل شدن به ايران برگشته بودند با ايشان ازدواج كردند .و نه تنها ممانعتي نكردند از ادامه كار تئاتر بلكه خودشان مشوق خانم بودند. خانم چهر آزاد ۲ پسر و يك دختر داشتند . پسر بزرگ شان براي تحصيل به امريكا رفت و آن چنان پيشرفتي كردند كه در ناسا استخدام اش كردند و براي كار علمي اش جايزه اي از دولت امريكا دريافت كردند . دولت ايران هم كه بوسيله سفارت مطلع شد تصميم گرفت جايزه اي هم در ايران به ايشان بدهد . پسرشان نامه اي نوشتند به وزارت خارجه و تاكيد كردند پيشرفت شان را مديون مادرشان هستند و اين جايزه را به خانم چهر آزاد بايد بدهند .
يادش بخير .دنيايي از محبت بود از پاكي و صفا و انسانيت.
به خودم مي گويم پس چرا الان بعد از ۲۴ سال كه همه دنيا پيشرفت كرده غبار غم و در جا زدن صحنه تاتر را پوشانده؟چرا فراموش كرده اند دمكراسي را ؟آيا ديگر هدف انسان نيست ؟ آيا تئاتر هم مثل خانم چهر آزاد ، جميله شيخي ، دكتر ساعدي ، سعيد سلطانپور و نصرت الله نويدي رخ در نقاب خاك كشيده ؟ از شما مي پرسم :
چه بلايي به سر باغ آمد ؟
Tuesday, January 28, 2003
انسانيت مهم تراست:آدم نمي داندبه کجاي اين شب تيره بياويزدقباي ژنده اش را!!به هرچه که بنگري خشم انگيز است!!يکي ازاين خشم انگيزهاملاک فضيلت در ميهن آريايي اسلامي است.درموردزنان که همه چيزخلاصه مي شوددرزيبايي.همه پيرومرحوم اسکاروايلد هستند که مي گفت زيبايي فضيلت است.ملاک هاي زيبايي هم که خاستگاه اش فرهنگ رومي يوناني است.بيني هرچه کوچک ترزيباتر(زنده باد تراشکاران بيني!!)،چشم هرچه درشت ترزيباتر(حيف که نمي شودباجراحي درشت کردچشم را!!)، چراوارون اين نباشد؟!!
درباره ي پسران داستان اندکي ظريف تراست!!هرکه باهوش ترباشدبهتراست!!به قول عوام تيزتربودن!!اين تيزتربودن درمبتذل ترين حالت به تکاپو براي سري ميان سرهادرآوردن مي کشدودربهترين حالت به نخبه گرايي ومدرک پرستي.درجامعه اي که درچنبره ي تبليغات رسانه هاي سطحي قراردارداين نگرش مدام بازتوليدمي شود.دانش همچون بتي درپرستشگاه قرارمي گيرد!!هرکسي مي کوشدخودراوخويشان خودراباهوش قلمدادکند.به تازگي هم که واژه فرنگي آي کيو زبانزدهمگان است!!شايدريشه ي اين گرفتاري رابايددرآموزش وپرورش جست که درآن نمره نگري محوريت دارد.
کاربه جايي کشيده است که زوجه هم به تازگي مدام درکاراثبات آن است که بامدادک ازهمگنان اش باهوش تراست!!فلاني دراين سن فلان کاررانمي توانست بکندامابامدادک مي تواند!!
به راستي آن چه که سبب مي شودانساني براي مان گيرايي داشته باشد چيست؟!!زيبايي ؟!!هوش مندي؟!!براي من که اين گونه نيست!!
Monday, January 27, 2003
به حق چيزهاي نديده ونشنيده!!!:ديروز درستون تماس خوانندگان روزنامه ي اعتماد به نام خط اعتماد پيامي چاپ شده بود که به راستي کولاک بود شخصي به نام فتاح بيات پيام فرستاده بود که:٬جانبازعصبي ورواني هستم.مشکل مالي دارم.بادفتررياست جمهوري تماس گرفتم.رسيدگي نکردند.درشعبه ي ۱۶ تامين اجتماعي کارمي کنم .شماره تلفن ام ۷۸۷۸۴۹۱ است٬
لابدرييس جمهوراز دهلي براي اش زنگ زده وکارش رادرست کرده است.
همبستگي:دوست گرامي خسن آقاي گل چندي پيش آستين بالا زدتاگونه اي همبستگي صنفي ميان وب لاگ نويسان پديد آوردکساني راهم نامزدچنين کاري کرد که يکي هم نگارنده اين صفحات بود.من درنخستين گام چيزهايي که به ذهن خودم رسيدبه صورت پيشنهادارايه مي دهم تاشايداين موج راه بيفتد.
پيشنهاد هايي براي همبستگي وب لاگ نويسان:
*تعيين اهداف(بهکردشرايط وب لاگ نويسي،همبستگي ،گسترش دادن وب لاگ نويسي،دفاع ازآزادي بيان ونشر،مبارزه با سانسور،پشتيباني ازهمه ي وب لاگ نويسان به ويژه کساني که تحت پيگردقرار مي گيرندُ)
* تعيين نام(کانون ياانجمن يااتحاديه وب لا گ نويسان ايراني)
*تعيين نشان مناسب(بازتاب دهنده تفکر،قلم ودفاع ازآزادي)
* تعيين جايزه ي سالانه براي ترين ها
* تصميم گيري درباره ي حقوق مالکيت معنوي
* تعيين شرايط عضوگيري
*فعاليت هاي بين المللي(ارتباط گرفتن با اتحاديه هاي مشابه ي جهان ونهادهاي مدني بين المللي)
*چگونگي برگزاري همايشِ،گردهمايي وکنگره ها به صورت مجازي وحضوري
*زمينه سازي براي چاپ گزينه هاي وب لاگي درزمينه هاي گوناگون(شعر،طنز،داستان،تحليل...)
*ايجادصندوق براي پيش برداهداف
*آموزش وب لاگ نويسي
*تعريف نهادهاي زيرمجموعه ازقبيل هيات دبيران،کارگروه ها وچگونگي انتخابات براي اعضاي آن ها
*ايجاد پايگاه وب مناسب
*تهيه خبرنامه اينترنتي مناسب
Sunday, January 26, 2003
فياض زاهد(روزنامه ي همبستگي + اعتماد):شايدامروزخيلي ها بگويندمارکسيسم تمام شده است يا به تعبير امام(ره) بايدآن رادرموزه هاي تاريخ جست.ولي شايد واقعا به تعبير هنري کانت بايدمارکس راپيامبرقرن ۱۹ دانست ومارکسيسم شايدجامع ترين تفکرفلسفه ي بشر بوده است
بامدادک:روي حرف امام حرف مي زني؟!!عکس خدا رو پاره مي کني؟!!اي بدبخت سرگشته ي راه حق!!!
تازه ترين گزارش سازمان بين المللی کار:برخي ازمهم ترين نکات اين گزارش به قرارزيراست:

* شماربی کاران جهان از20ميليون نفردرسال 2000 به 180 ميليون نفر درپايان سال 2002 رسيد.
*درپايان سال 2002ميلادی شمارکسانی که بامزدکم تراز1دلاردرجهان کارمی کنند به 550 ميليون نفررسيد.
*برای آن که بی کاری وفقرکاهش يابدبايدطی دهه ی آينده دست کم يک ميليارد شغل جديد ايجادشود
*بی کاری درکشورهای صنعتی از6.1درصد درسال 2000 به 6.9 درصد درسال 2002 رسيد.
بي کاري وشکاف عظيم بين توان گران وتهي دستان پليدترين ويژگي سرمايه داري است.درواقع هرگونه نبوغ فن شناختي درنظام سرمايه داري درنهايت باافزايش بهره وري به افزايش بي کاري ودرنهايت سدي دربرابر پيشرفت بدل مي شود.اصولاترس ازبي کاري وسيطره ي بازارشالوده ي هرگونه ي زندگي درچنين نظامي است.



بازگشت به بالا